eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
974 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
{''خونھ‌درختے''}
روز شصت و سوم~✨ _فامیلای بابام خیلیاشون نیومدن:/ _گل برفی _گوشی _دختر داییم _دختر داییم مامانم(هم س
روز شصت و چهارم~✨ _ایگووو راه گیلوم باز شدددد _حیح جوجه _گل برفیییی _گوشیم _اسباب کشی:/ _همینا؟
هدایت شده از خانه بحث
https://eitaa.com/HOME_TRE/11379 آیا میدانی اگه هوپ نگفته بود تا خود روز مادر متوجه نمی‌شدم؟
تو✨ https://eitaa.com/HOME_TRE/11345 نع چهار فصل سر جمع میشه صد و خورده ای. بله ول نمیکنم ولی خداوکیلی خیلییی خفنن الانم که با همت دوستان ملعونم و شما ادمین های عزیز به کیدراما هم روی آوردم با تشکر از شما ها _-_-_-_-_-_ هرچی حالااا حیح افرییین ک‌ب کیدراما رو آوردی فرزندم🤓فیلم خواستی بیا پیش خودم😂😇 دوستان ملعون و ادمین های عزیز😂🤝
تو✨ https://eitaa.com/HOME_TRE/11378 من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یک کتاب شعر برا مامانم بخرم _-_-_-_-_-_-_ هیممم بنظرمم.... چمیدونم😑😑😑😂 جدا نمیدونم..... *ایستاده برایت دست میزنم
هدایت شده از {''خونھ‌درختے''}
همه‌ ما افرادی معمولی هستیم. خسته کننده‌ایم، شگفت انگیزیم، همه‌ ما خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بی‌پناهیم ... فقط به روزش بستگی داره!(': شبتون خوش فردا روز خوبی داشته باشید:))))))🌙✨
پارت ششم✨❤ با دیدن آتنه که دست تکان میداد به سویش راه افتادم . قلبم بی‌قرار در سینه‌ام میکوبید . یار را دیده و محو جمالات او شدم . -سلام . هادسون خبری شده؟ چقدر خوشتیپ کردی پسر . چشمکی نیز چاشنی حرفانش کرد و غافل از آن بود که با این کار قلب من دیگر قراری ندارد . با لبخند به او خیره شدم و گفتم : +البته که به زیباییِ شما نمیرسم بانو . خبری نشده فقط میخواستم در شان بانویی به زیبایی شما باشم . با حرفانم باعث خجالت و لبخند زیر پوستی او شدم . +خب خانم خجالتیِ ما چیزی هم میل دارن؟ خنده‌ای کوتاه سر داد و گفت: -پس چی آقای خوشتیپ . خب من اسپرسو میخورم . +بسیار هم خوب . پس من هم اسپرسو میخورم . گارسون برای تحویل سفارش آمد و دوباره رفت . +خب آتنه شروع نمیکنی؟ -داشتم فراموش میکردم . هادسون اون روز که من رفتم خونه یه پیشنهاد کار بهم شد . از طرف دوستان پدرم اومده بودند و گفتن اگر یه پرنده دست ساز ایرانی رو بگیریم پول خیلی زیادی بهمون داده میشه و از اونجایی که ما با هم دوستیم میخواستم کارمون رو با هم انجام بدیم . هرچی هم دادن نصف نصف . بعد از صحبت هایش دستش را دررون کوله پشتی‌اش برد و عکسی را از آن بیرون کشید . و سپس تمام ماجرا را برایم تعریف کرد . کمی فکر کردم . ایده‌ی خوبی بود اتفاقا من هم میتوانستم کمی بیشتر به آتنه نزدیک شوم ولی مشکلی که بود ما چگونه باید آن پرنده را پیدا میکردیم . از دید آتنه: نمیدانم چه بر سرم آمده بود که محو زیبایی و مست عطر هادسون شده بودم . فکرم از کار افتاده بود و فقط سعی میکردم بوی عطر هادسون را به ریه‌هایم برسانم . هادسون هنوز در افکار خود غرق بود و من منتظر او بودم . بالاخره لب باز کرد و گفت: +بسیار خب قبوله . با ذوق خیلی زیاد گفتم: -ایول هادسون عاشقتم . پس از گفتن این حرف ناگهان دستم را روی دهانم گذاشتم و سرم را تا حد امکان پایین بردم . هادسون خنده‌‌‌‌ای سر داد . همان لحظه گارسون سفارش میز من و هادسون را آورد . نگاهی به اسپرسو و بخاری که از آن بیرون می‌آمد کردم . سکوت طولانی بین منو هادسون بود . نگاهی گذرا به اطراف کردم که متوجه یکی از رو اعصاب‌ترین و دهن‌لق‌ترین دخترهای کلاس شدم ‌. چشمانم رنگ نگرانی گرفت زیرا که آتنه دختر مغرور و خشک حاضر نیست با هیچ شخصی دوست شود و الان پشت میزی در کافه‌ای معروف نشسته و مخاطبش یک پسر است . لبخند و نگاه ناتالی بوی شیطنت و دردسر را می‌داد . هادسون در افکار خود غرق بود و این مرا نگران‌تر میکرد . با پاهایم به روی زمین ضرب گرفتم و به دنبال راه‌حلی بودم . اگر به گوش مادرم میرسید که من با یک پسر دست دوستی داده‌ام دیگر مرا باور نمیکرد . ضرب پاهایم به حدی شده بود که باعث تکان خوردن میز میشد . هادسون سرش را بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد . به پشت سر برگشت تا دلیل نگرانی هایم را پیدا کند ولی متوجه نشد . به قلم آیلا @HOME_TRE