{''خونھدرختے''}
آیا می دانید هفته دیگر روز مادر است؟ آیا میدانید من هیچ ایده ای ندارم؟
و آیا میدانی که من نیز؟
{''خونھدرختے''}
روز شصت و سوم~✨ _فامیلای بابام خیلیاشون نیومدن:/ _گل برفی _گوشی _دختر داییم _دختر داییم مامانم(هم س
روز شصت و چهارم~✨
_ایگووو راه گیلوم باز شدددد
_حیح جوجه
_گل برفیییی
_گوشیم
_اسباب کشی:/
_همینا؟
هدایت شده از خانه بحث
https://eitaa.com/HOME_TRE/11379
آیا میدانی اگه هوپ نگفته بود تا خود روز مادر متوجه نمیشدم؟
تو✨
https://eitaa.com/HOME_TRE/11345
نع چهار فصل سر جمع میشه صد و خورده ای. بله ول نمیکنم ولی خداوکیلی خیلییی خفنن الانم که با همت دوستان ملعونم و شما ادمین های عزیز به کیدراما هم روی آوردم با تشکر از شما ها #INFP
_-_-_-_-_-_
هرچی حالااا
حیح افرییین کب کیدراما رو آوردی فرزندم🤓فیلم خواستی بیا پیش خودم😂😇
دوستان ملعون و ادمین های عزیز😂🤝
تو✨
https://eitaa.com/HOME_TRE/11378
من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یک کتاب شعر برا مامانم بخرم
_-_-_-_-_-_-_
هیممم
بنظرمم....
چمیدونم😑😑😑😂
جدا نمیدونم.....
*ایستاده برایت دست میزنم
هدایت شده از {''خونھدرختے''}
همه ما افرادی معمولی هستیم. خسته کنندهایم، شگفت انگیزیم، همه ما خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بیپناهیم ...
فقط به روزش بستگی داره!(':
شبتون خوش فردا روز خوبی داشته باشید:))))))🌙✨
{''خونھدرختے''}
تو✨ https://eitaa.com/HOME_TRE/11345 نع چهار فصل سر جمع میشه صد و خورده ای. بله ول نمیکنم ولی خدا
آقا تقصیر من یکی نندازین😔😐💔
من تازگیا فیلم نمیبینم😔💔😂
{''خونھدرختے''}
تو✨ https://eitaa.com/HOME_TRE/11378 من تنها کاری که تونستم بکنم این بود که یک کتاب شعر برا مامان
خیلی قشنگیه😍🥺
البته اگه مامانت شعر دوست داشته باشه🕶️🌱
پارت ششم✨❤
#سرنوشت_رویایی
با دیدن آتنه که دست تکان میداد به سویش راه افتادم .
قلبم بیقرار در سینهام میکوبید . یار را دیده و محو جمالات او شدم .
-سلام . هادسون خبری شده؟ چقدر خوشتیپ کردی پسر .
چشمکی نیز چاشنی حرفانش کرد و غافل از آن بود که با این کار قلب من دیگر قراری ندارد .
با لبخند به او خیره شدم و گفتم :
+البته که به زیباییِ شما نمیرسم بانو . خبری نشده فقط میخواستم در شان بانویی به زیبایی شما باشم .
با حرفانم باعث خجالت و لبخند زیر پوستی او شدم .
+خب خانم خجالتیِ ما چیزی هم میل دارن؟
خندهای کوتاه سر داد و گفت:
-پس چی آقای خوشتیپ . خب من اسپرسو میخورم .
+بسیار هم خوب . پس من هم اسپرسو میخورم .
گارسون برای تحویل سفارش آمد و دوباره رفت .
+خب آتنه شروع نمیکنی؟
-داشتم فراموش میکردم . هادسون اون روز که من رفتم خونه یه پیشنهاد کار بهم شد . از طرف دوستان پدرم اومده بودند و گفتن اگر یه پرنده دست ساز ایرانی رو بگیریم پول خیلی زیادی بهمون داده میشه و از اونجایی که ما با هم دوستیم میخواستم کارمون رو با هم انجام بدیم . هرچی هم دادن نصف نصف .
بعد از صحبت هایش دستش را دررون کوله پشتیاش برد و عکسی را از آن بیرون کشید .
و سپس تمام ماجرا را برایم تعریف کرد .
کمی فکر کردم .
ایدهی خوبی بود اتفاقا من هم میتوانستم کمی بیشتر به آتنه نزدیک شوم ولی مشکلی که بود ما چگونه باید آن پرنده را پیدا میکردیم .
از دید آتنه:
نمیدانم چه بر سرم آمده بود که محو زیبایی و مست عطر هادسون شده بودم .
فکرم از کار افتاده بود و فقط سعی میکردم بوی عطر
هادسون را به ریههایم برسانم .
هادسون هنوز در افکار خود غرق بود و من منتظر او بودم .
بالاخره لب باز کرد و گفت:
+بسیار خب قبوله .
با ذوق خیلی زیاد گفتم:
-ایول هادسون عاشقتم .
پس از گفتن این حرف ناگهان دستم را روی دهانم گذاشتم و سرم را تا حد امکان پایین بردم .
هادسون خندهای سر داد . همان لحظه گارسون سفارش میز من و هادسون را آورد .
نگاهی به اسپرسو و بخاری که از آن بیرون میآمد کردم .
سکوت طولانی بین منو هادسون بود .
نگاهی گذرا به اطراف کردم که متوجه یکی از رو اعصابترین و دهنلقترین دخترهای کلاس شدم .
چشمانم رنگ نگرانی گرفت زیرا که آتنه دختر مغرور و خشک حاضر نیست با هیچ شخصی دوست شود و الان پشت میزی در کافهای معروف نشسته و مخاطبش یک پسر است .
لبخند و نگاه ناتالی بوی شیطنت و دردسر را میداد .
هادسون در افکار خود غرق بود و این مرا نگرانتر میکرد .
با پاهایم به روی زمین ضرب گرفتم و به دنبال راهحلی بودم . اگر به گوش مادرم میرسید که من با یک پسر دست دوستی دادهام دیگر مرا باور نمیکرد .
ضرب پاهایم به حدی شده بود که باعث تکان خوردن میز میشد .
هادسون سرش را بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد .
به پشت سر برگشت تا دلیل نگرانی هایم را پیدا کند ولی متوجه نشد .
به قلم آیلا
@HOME_TRE
{''خونھدرختے''}
پارت ششم✨❤ #سرنوشت_رویایی با دیدن آتنه که دست تکان میداد به سویش راه افتادم . قلبم بیقرار در سی
آیلا # بزن رو پارتا راحت تر بتونیم پیدا کنیم
یا بهم ریپ بزنشون♥️🔗