eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
87 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
974 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ششم✨❤ با دیدن آتنه که دست تکان میداد به سویش راه افتادم . قلبم بی‌قرار در سینه‌ام میکوبید . یار را دیده و محو جمالات او شدم . -سلام . هادسون خبری شده؟ چقدر خوشتیپ کردی پسر . چشمکی نیز چاشنی حرفانش کرد و غافل از آن بود که با این کار قلب من دیگر قراری ندارد . با لبخند به او خیره شدم و گفتم : +البته که به زیباییِ شما نمیرسم بانو . خبری نشده فقط میخواستم در شان بانویی به زیبایی شما باشم . با حرفانم باعث خجالت و لبخند زیر پوستی او شدم . +خب خانم خجالتیِ ما چیزی هم میل دارن؟ خنده‌ای کوتاه سر داد و گفت: -پس چی آقای خوشتیپ . خب من اسپرسو میخورم . +بسیار هم خوب . پس من هم اسپرسو میخورم . گارسون برای تحویل سفارش آمد و دوباره رفت . +خب آتنه شروع نمیکنی؟ -داشتم فراموش میکردم . هادسون اون روز که من رفتم خونه یه پیشنهاد کار بهم شد . از طرف دوستان پدرم اومده بودند و گفتن اگر یه پرنده دست ساز ایرانی رو بگیریم پول خیلی زیادی بهمون داده میشه و از اونجایی که ما با هم دوستیم میخواستم کارمون رو با هم انجام بدیم . هرچی هم دادن نصف نصف . بعد از صحبت هایش دستش را دررون کوله پشتی‌اش برد و عکسی را از آن بیرون کشید . و سپس تمام ماجرا را برایم تعریف کرد . کمی فکر کردم . ایده‌ی خوبی بود اتفاقا من هم میتوانستم کمی بیشتر به آتنه نزدیک شوم ولی مشکلی که بود ما چگونه باید آن پرنده را پیدا میکردیم . از دید آتنه: نمیدانم چه بر سرم آمده بود که محو زیبایی و مست عطر هادسون شده بودم . فکرم از کار افتاده بود و فقط سعی میکردم بوی عطر هادسون را به ریه‌هایم برسانم . هادسون هنوز در افکار خود غرق بود و من منتظر او بودم . بالاخره لب باز کرد و گفت: +بسیار خب قبوله . با ذوق خیلی زیاد گفتم: -ایول هادسون عاشقتم . پس از گفتن این حرف ناگهان دستم را روی دهانم گذاشتم و سرم را تا حد امکان پایین بردم . هادسون خنده‌‌‌‌ای سر داد . همان لحظه گارسون سفارش میز من و هادسون را آورد . نگاهی به اسپرسو و بخاری که از آن بیرون می‌آمد کردم . سکوت طولانی بین منو هادسون بود . نگاهی گذرا به اطراف کردم که متوجه یکی از رو اعصاب‌ترین و دهن‌لق‌ترین دخترهای کلاس شدم ‌. چشمانم رنگ نگرانی گرفت زیرا که آتنه دختر مغرور و خشک حاضر نیست با هیچ شخصی دوست شود و الان پشت میزی در کافه‌ای معروف نشسته و مخاطبش یک پسر است . لبخند و نگاه ناتالی بوی شیطنت و دردسر را می‌داد . هادسون در افکار خود غرق بود و این مرا نگران‌تر میکرد . با پاهایم به روی زمین ضرب گرفتم و به دنبال راه‌حلی بودم . اگر به گوش مادرم میرسید که من با یک پسر دست دوستی داده‌ام دیگر مرا باور نمیکرد . ضرب پاهایم به حدی شده بود که باعث تکان خوردن میز میشد . هادسون سرش را بالا آورد و با تعجب نگاهم کرد . به پشت سر برگشت تا دلیل نگرانی هایم را پیدا کند ولی متوجه نشد . به قلم آیلا @HOME_TRE
{''خونھ‌درختے''}
ووییی خوداااا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
{''خونھ‌درختے''}
تولد مامانم چی بخرم کادو؟
سرتو با کاغذ کادو بپیچون و ی روبان دور سرت پاپیون کن بعد اگ به مامان رسیدی یهو پخ کن فقط تو طول مسیر مواظب خودت باش همین خودش ی کادوی خیلی گیشنگه🤩🤩🤩
عاااااااااااح
گللووووم
گلو درد وحشتناااک
خدا هیچ کسیو ب این درد مبتلا نکنههههههههههههه
خیلی میسوزه😢😭😭😭