تو✨
https://eitaa.com/HOME_TRE/11681 کار مورد علاقه که زیاد دارم ولی بال و پر بسته ام زیاد دارم
-
در همه موقعیت ها کارهایی هستند که دوسشون داشته باشی و بتونی انجامسون بدی
از یڪ دید دیگه به زندگی نگاه کن!
این جمله شاید کلیشهای به نظر میرسه اما خیلی وقتا بدجور بهت کمک میکنه!
{''خونھدرختے''}
اصن نمیدونم و چرا حالم بده
چرااا
خب درد و دل میکردی بعد میرفتی
با دل پر نمیخابیدی
ولی هیچکس حالش خوب نیست ب هر دلیلی ک هست کار خاصی هم از دستمون برنمیاد واسه حال خوبمون!
جز اینک تحمل کنیم ودلمون بسپریم ب خدا
{''خونھدرختے''}
چرااا خب درد و دل میکردی بعد میرفتی با دل پر نمیخابیدی ولی هیچکس حالش خوب نیست ب هر دلیلی ک هست کار
و خدا!
آرامکنندھ؎قلبهایپرآشوب!(:🕯
تو✨
https://eitaa.com/HOME_TRE/11575 میگما کلاس شیشمی؟😐
-
نه نهمیم ولی صفویان از کتاب ششم تا الآن داشته دیگه ببینیم تو آینده هم هست یا نه😔😂
{''خونھدرختے''}
و خدا! آرامکنندھ؎قلبهایپرآشوب!(:🕯
هوم دقیقا
چون فقط خدا میدونه چمونه
{''خونھدرختے''}
هوم دقیقا چون فقط خدا میدونه چمونه
موافقم
لااقل خدا تنها کسیه که کاملا میدونه چمونه
{''خونھدرختے''}
پارت هشتم❤✨ #سرنوشت_رویایی (ادامه سخنان ناتالی) •با خودم گفتم شاید قوم و خویشش باشن ولی یادم افتا
پارت نهم❤✨
#سرنوشت_رویایی
دستم را نوازشگونه به روی صورتش کشیدم .
+آتنه دختر نمیگی قلبم ضعیفه میفتم میمیرم !
حرفم را با خنده بیان کردم و منتظر پاسخش ماندم .
آرام لبانش را حرکت داد و گفت:
-هادسون ، اگر پدرم چیزی بفهمه اتفاق خوبی نمیافته .
+نگران نباش . خودم درستش میکنم .
لبخند کم جانی زد و پلکهایش بسته شد . یک دستم را زیر پاهایش گذاشتم و دست دیگرم را در گودی گردناش گذاشتم و سپس او را از زمین کندم و از مدرسه خارج شدم .
ماشینی که مادربزرگم به من هدیه داد بود را آورده بودم و این از بخت خوش آتنه بود .
آتنه را روی صندلی جلو کنار خودم خواباندم .
به چهره دلنشیناش خیره شدم و ناخواسته بوسهای به روی پیشانیاش کاشتم .
ماشین را روشن کردم و به سمت کلبه چوبی به ارث رسیده از مادربزرگم حرکت کردم .
آتنه را درآغوش گرفتم و به داخل کلبه رفتم .
او را روی تخت دو نفره خواباندم و پتو را رویش کشیدم .
به آشپزخانه کلبه رفتم و یک صبحانه کامل انگلیسی را برای آتنه آماده کردم .
سپس لباسم را عوض کردم و میز را چیدم . به اتاق آتنه رفتم و به آرامی او را صدا کردم .
کمی پلکش را تکان داد و کورسوی امید در دلم را روشن کرد .
چشمانش را باز کرد و با تعجب به اطراف نگاه کرد .
با صدایی که خیلی ضعیف بود گفت:
-هادسون من کجام؟ چرا اینجا چوبیِ؟
لبخندی زدم و گفتم:
+نگران نباش . تو مدرسه دوباره چشمهات رو بستی منم میخواستم از بچهها دورت کنم تا حالت بهتر شه . آوردمت کلبه چوبی که پدربزرگم به من داده .
-آها .
صدای شکم آتنه که نشانه گرسنگیاش بود خنده به جانم انداخت .
دستش را گرفتم و به دنبال خودم کشاندم به سمت آشپزخانه . صندلیِ آتنه را عقب کشیدم و او را روی صندلی نشاندم .
آتنه با چشمانی گرد به میز نگاه میکرد .
-هادسون .. تو ... تو همهی این کارهارو خودت تنها انجام دادی؟
+پس چی؟ من و دست کم گرفتی لِیدی!
آتنه درحال غذا خوردن بود و انگار چیزی یادش آمده باشد گفت:
-راستی هادسون میدونستی برای کار اون پرنده باید بریم ایران؟
همزمان سوسیس را در دهانش گذاشت و با لپ های برآمده آن را جوید .
به قلم آیلا
@HOME_TRE
تو✨
حالا بیا یه چی بگم اولین باریم هست که انقدر با ادمینای یه کانال حرف میزنم و انقد خوب باهاشون ارتباط برقرار میکنم چون کلا آدمی اجتماعی نیستم و به سختی با کسی ارتباط میگیرم اما شما ها اولین نفرات هستیم #INFP
_-_-_-_-_-_
توام اولین ممبری هستی ک با ادمینا گرم گرفتی🙂♥️🤝
آدم توی مجازی تغییر میکنه...
:)))))))
راستش تاحالا اینقدر ناشناسم پیام زیادی از طرف ممبرا نداشته....