eitaa logo
{''خونھ‌درختے''}
90 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
965 ویدیو
9 فایل
. میـگـن خـــدا نــوره ✨ قـلبـت کـه بـشـکـنـه .... راه واسـه نـفـوذ نـور بـیـشـتـر میـشـه و خـــدا محـکـم‌ تر بـغـلـت مـیـکـنـه 🫂🤍 .
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااام
بچه ها نفری یک حمد بخونه خیلی طول نمیکشه :) بچه کوچیکامون حالشون یکم خوب نیست🙂برا شفا مریضا بخونین✨
هدایت شده از ࢪز مشڪے:]
با عجله هندزفری اش را در جیبش چپاند...موهایش را آزادانه رها کرد،لحظه ای مکث،شتابان موهایش را بست و کلاهی بر سرش گذاشت،در دلش گفت:حالا بهتر شد. میخواست در را باز کند که چیزی مانعش شد... عقب گرد کرد،هندزفری و موبایلش را روی زمین گذاشت،کیف ویولنش را بر روی دستانش قرار داد و آن را مانند طفلی در آغوش گرفت. لبخندی بر لبش گنجاند. در را باز کرد و خودرا از آن فضای نفس گیر به بیرون انداخت،نفس عمیقی کشید،پی در پی،میخواست بوی خاک نم خورده را تا سالها در مشامش ذخیره سازد،امروز حس بهتری داشت،دیگر نه از آن بیقراری ها خبری بود،نه از آن دلتنگی ها،و نه از آن اشک ها،حتی دیگر نمیتوانست پرده ای پر از غم ک روی قلبش نهفته بود را احساس کند. قدم به قدم میرفت و احساس خستگی نمیکرد،به آن منطقه دوست داشتنی اش که رسید از شوق پرده ای تار جلوی دیدگانش را گرفت،هیچوقت در اینجا احساس غصه به او دست نمیداد. ویولن اش را روی شانه اش گذاشت،در دلش گفت:پدر،این همان آهنگیست که تو برایم در بچگی مینواختی...شاید دلیل آرامشم صدای آن آهنگ در ذهنم است... ماشه را کشید،صدایی بیرون آمد و روحش را با خود ترکیب کرد... هرچه بیشتر ادامه میداد نت ها بیشتر روحش را به رقص در می آوردند،آخرین نت را زد و تمام.... گوشه ای بر روی چمنها نشست،طاقت نیاورد و دراز کشید،عشقی سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود... هیچ وقت همچون آرامش دلپذیری به او دست نداده بود... چشمانش را بست و لبخندی از ته دلش بر روی لبانش نشاند... *یه بخشی از رمانی ک دارم مینویسم
🙂😂
هدایت شده از ''بـےخیال 🦥''
عجب رسمیه ، رسم زمونه خونه مون عیدا، پر از مهمون می رن مهمونا،از اونا فقط زباله میوه ، به جا می مونه کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی؟ کجا رفت اون موز ؟ خدا میدونه😂😂😂😂😂😂 @Bikhialll