eitaa logo
شیــعـہ علے(: 𝒮ℎ𝒾ℯ 𝒜ℓ𝒾:)
128 دنبال‌کننده
865 عکس
856 ویدیو
3 فایل
‌ ˼ بِسۡـم‌ِرَب‌ِالْحُ‌ـسِی‍ـنۡ...˹♥️ شروع نوکریمون:𝟐8''8"𝟏𝟒𝟎𝟥" پایان؟ایشالا شهادت😉 کپی:لا فور نعم نعم🌱🤗 بسیجیم و گنگم بالاست😎🌈 لف؟عممم بااشه😮‍💨اگه خوشت نیومد برو😇ولی فک کن از نجف دل کندی🫠اینجا آغوشِش بَرا هَمِه عاشِقا بازِ ♥︎من؟نوکرم گمنام
مشاهده در ایتا
دانلود
_ تازه نفیسه به امیرعلی هم طعنه میزنه و این طعنه‌هامستقیم میشینه تو قلب مامان و من. انگار یکی ذهنم رو خط خطی میکرد و همزمان قلبم رو میون مشتش ‌. _چرا الان میگی؟ لبخند دردناکی روی صورتش جا خوش کرد. -نمیشه همه جا گفت محیا. نمیشه همه جا و جلوی همه داد زد پسری که با زحمت بزرگش کردی حاال خجالت میکشه کنارت بمونه، عوض افتخار کردن و دستبوسی. گاهی باید آبروداری کرد . باور این حرفها سخت بود و هضمش سختتر. _علی پسر بزرگ عمو اکبر استاددانشگاهه و عالیه‌دخترعموم‌مخ کامپیوتر و مهندس ی شرکت؛ ولی همچین با افتخاراز زحمتای عمو و زنعمو حرف میزنن که آدم کیف میکنه؛ اما داداش ما به جای اونا، هم از کار باباش خجالت میکشه هم قید عموش رو زده. احساس خفگی میکردم، شال سبز رنگم رو از سرم کشیدم و موهای کوتاهم رو به‌هم ریختم؛ هر وقت کلافه بودم و عصبی این عادتم بود.چشمهایی رو که نمیدونستم کی به اشک نشسته رو دوختم به عطیه که حالا لبخند میزد؛ ولی چشمهاش‌پر از درد بود. _خل شدی میخای کچل شی و شوهرت به اندازی به جون من؟ لبخند ماتی زدم و حال دلم هماهنگی با منحنی روی لبم نداشت، همین موقع صدای زنگ گنجشکی تو خونه پیچید و عطیه از جا بلند شد. -بدو شوهر جونت اومد. لرزش بی‌اختیار قلبم رو حس کردم، باز کار امروز امیرعلی یادم افتاد و حس غریبی به جونم افتاده بود. با لحن تخس عطیه چشمام رو به صورتش دوختم و همه بدنم گرم شد. _من‌برم‌توهم‌یکم‌باشوهرت‌خلوت‌کن‌درست‌نیس‌اینجا‌باشم‌. براق شدم و با یه حرکت پریدم سمتش؛ ولی لحظه‌ی آخر نفهمیدم کی پشت امیرعلی سنگر گرفت و من دستهام گره شد بین دستهای امیرعلی که متعجب بود. نگاه هردومون به هم قفل شد و قلب من جایی مابین سینم به بیقراری افتاد. -چه خبره؟ چی شده؟ نگاه بیتابم رو از چشمهاش گرفتم و به عطیه که لبخند دندوننمایی میزد، اخم کردم و اون جای من گفت: - هیچی داداش، چیزی نیست که. چشمکی پشتبند حرفش کرد و من دلم خواست قبل از دورشدنش، یکی بزنمش برای خنک شدن دلم. با تکون خوردن دستم دوباره به امیرعلی نگاه کردم و تازه یادم افتاد فاصلم با امیرعلی به قدر دو انگشته و دستها‌م هنوز گرو دستهای سرد و یخش. عجیب بود که هنوز این فاصله حفظ شده و عقب نکشیده بود. سرم رو بالا گرفتم، نگاهش روی موهای نامرتبم بود. هی بلندی گفتم و دستهام رو محکم از دستهاش بیرون کشیدم. دقیقا بی‌آبرو شده بودم، موهام رو با دستم‌شونه‌وار مرتب کردم. لبخند گذرایی روی صورت امیرعلی نشست و از کنارم رد شد و رفت سمت جالباسی. توی دلم بدو بیراهی به عطیه گفتم و جلوی آینه‌ای که با قاب چوبی‌طلایی‌روی‌دیوارنصب‌شده‌بودایستادم و برای‌مطمئن شدن از مرتبی موهام، به خودم نگاه کردم. فقط یه ثانیه شد که من نگاهم از توی آینه، روی دستهام که هنوز موهام رو شونه میزدن ثابت موند، دستهایی که هنوز سرمای دستهای امیرعلی رو داشت؛ ولی قلبم رو گرم کرده بود. وای از ذهنی که بیهوا براش چیزی یادآوری میشه؛ یعنی امیرعلی با این دستاش مرده شسته بود؟! لرزش خفیف تنم رو حس کردم و خدا رو شکر امیرعلی درگیر لباس عوض کردنش بود. _نخودنذری‌میخوری؟ چون توی فکر بودم تکون بدی خوردم و حالانگاه امیرعلی مستقیم به خود خودم بود و البته کمی متعجب. نگاهش کردم و تو ذهنم به تحلیل حرفش نشسته بودم و اون جلو اومد. یه قدم، دوقدم و بعد دستش رو که صاف بود و پر از نخود نذری باال آورد و جلو صورتم. -چی شد؟! میخوری؟ ضربان قلبم تحلیل میرفت و نگاهم ثابت شده بود روی سفیدی پوست دستش و نفهمیدم چطوری زبونم چرخید وگفتم: _نگفته‌بودی‌میری‌کمک‌عمو‌اکبر‌! نگاه بهت‌زدش چشمام رو نشونه رفت. خیره شد توی چشمهام و باز من کم آوردم و نگاهم رو دوختم به‌دستام که از هیجان این نزدیکی و نگاه بدون اخم امیرعلی، همدیگه رو بـغـلکرده بودن و رنگشون به سفیدی میزد. -کی بهت گفت؟ صداش ناراحت بود و گرفته، سر به زیر گفتم: -عطیه، کاش خودت بهم میگفتی. پوزخندی زد و من ربط این پوزخند رو تو این موقعیت درک نکردم. -اون روز مهلت ندادی و زود از پذیرایی خونتون فرار کردی، وگرنه میگفتم که حالا مجبور نباشی مردد باشی. چشمام رو به صورت درهمش دوختم، نمیدونم ازحرفم چی برداشت کرد که طعنه میزد. _کی گفته‌من مرددم فقط دوست داشتم خوت بگی همین! ابروش بالا پرید و دستش از جلوی صورتم جمع شد، فهمیدم دلخوره و من میخواستم از بین ببرم تردیدی رو که‌روی قلبم سایه انداخته بود. نگاهش گیج و سوالی بود و توی سرش مطمئناً هزارتا فکر. برای همین به دست مشت شدش با چشمام اشاره کرم: _فک کنم اونارو ب من تعارف کردی. پر ازتردید گفت: -مطمئنی میخوای؟ قیافه حق به جانبی گرفتم تا تردیدها عزم رفتن کنن. -یادم نمیاد گفته باشم نمیخوام.
نفس عمیقی کشید و با صدایی که از زور ناراحتی دورگه شده بود گفت: _من‌باهمین‌دستام‌مرده‌شستم،شاید خوشت‌نیاد. باز هم به خودم لرزیدم و دلم ضعف بدی گرفت. صدای‌عطیه‌هم‌تو‌گوشم‌پیچید<نفیسه‌خونه‌ عمو‌اکبر چیزی‌نمیخوره‌چون‌بدش‌میاد>سرم رو تکون دادم، من دنبال این تردیدها نبودم؛ من نمیخواستم غرق بشم توی‌خرافات. نگاهش کردم، گرم و پر از حس ناب دوست داشتن؛ بدون ذره‌ای از سایه‌ی تردید. -آقا امیرعلی من میخوامشون. الان این حرف شما چه ربطی داشت؟ نگاهم کرد، این خاصیت نگاهش دلم رو طوفانی میکرد. آهسته کف دستش رو باز کرد و من با اون حس بیقرار،لبهام رو به کف دستش چسبوندم و چند دونه نخود رو همونطور با دهنم برداشتم و خوردم. قلبم به جای بیتابی‌آرامش گرفته بود، با اینکه سر به هوایی کرده بودم. نگاهش مثل برق گرفته‌ها شده بود، مشخص بود حسابی از کارم شوکه شده؛ چون با این کارم یه جورایی دستش رو بـوسـیده بودم. لبخند مهربونی به صورتش پاشیدم و با یه چشمک گفتم: -میدونستی اولین دفعه‌ای که به من چیزی تعارف میکنی؟ حالا امروز که یادت رفته باید برام اخم کنی و نخود نذری تعارفم میکنی، مگه میشه بگذرم؟! به شوخی طعنه زدم که یکم به خودش بیاد. نفسش رو با صدای بلندی فوت کرد و من باز گل کرده بود شیطنتم، وقتی کنار امیرعلی اینقدر به آرامش رسیده‌بودم. یه تای ابروم رو بالا فرستادم و کف دستم رو گرفتم جلوی صورتش. _قبول باشه مال هرکی بود. چشمهاش بازتر شد و ابروهاش بالا پرید که من هم از ته دل خندهم رو رها کردم. با شیطنت خم شدم. _ بقیش رو همونجوری بخورم یا میدیش به من؟ دستش رو عقب کشید.معلوم بود خندش رو به خاطر لحن بچگانم‌کنترل میکنه؛ چون چشماش برق میزد و من با خودم گفتم:فدای‌نگاه‌خندونت. مچ‌دستم‌روگرفت‌ودستم‌روبالا آوردومن دیگه نه لرزیدم ونه‌بیقرار شدم، قلبم تند نزد؛ فقط با ضربان منظمش گرمی میداد به همه‌ی وجودم، گرمایی شیرینتر از آبنباتای چوبی کودکانه.همه‌ی نخودها رو ریخت کف دستم، توی سکوت؛ سکوتی که نه من دوست داشتم بشکنه نه انگار امیرعلی. برای من انگار یه رویا بود که بی‌اجبار نگاه اطرافیان و به میل خودِ امیرعلی دستم بین دستش جا خوش کنه.نخودها رو توی دستم فشردم و به روشون لبخند زدم، انگار اونها هم سهمی داشتن‌این‌حس‌بیدغدغه. -ممنون. نگاه آرومش رو دوخت به چشمام، دیگه نمیخواستم نگاه بدزدم فقط خواستم حرف بزنم، حرف بزنه. _امیرعلی تو نمیترسی از مرده ها؟ خنده‌ی گذرایی به خاطر سوال بچگونم صورتش رو پر کرد و من قطعا امروز از خوشی پس میافتم. -اولش چرا؛ یعنی دفعه اول خیلی ترسیدم، حالم هم خیلی بد شد. گردنم رو کج کردم و انگار مهربونی امیرعلی خود به خود داشت لوسم میکرد. -پس چرا دوباره رفتی؟ یعنی چی شدی که دوست داشتی این کار رو بکنی؟ نگاش رو دوخت به پاش که روی فرش خطوط فرضی میکشید. برای سفر آخرت و عزیزامون بدن ما رو و وقتی یکی دیگه به جای ما داره این کار رو انجام میده باید ممنونش‌باشیم رفتم که ترسم بریزه، رفتم تا به خودم ثابت کنم این وظیفه‌ی همه‌ی ماست که عزیزانمون رو غسل بدیم باشیم نه اینکه... نذاشتم ادامه بده، حس کردم توی صداش حرص و ناراحتی از چیزیه که حالا خوب میدونستم.نگاهش باز چرخید روی صورتم و اینبار لبخندش پررنگتر بود و چی میشد از ثانیه اول محرم شدنمون این نگاه خوش حالت نصیبم مشید. _ من اگه جای تو بودم همون دفعه‌ی اول سکته ناقص رو زده بودم. تقه‌ای به‌در خورد و صدای عطیه بلند شد: -محیا... امیرعلی؟ بیاین نهار، بابا از گشنگی تلف شدیم.خوبه امیرعلی فقط میخواست لباس عوض کنه. صداش یواشتر شد و : -محیا بیا،کنفرانسهای دوستت دارم و قربونت برم رو بذار برای بعد. گفتم با شوهرت خلوت کن نه اینکه ما رو از گشنگی بکشی. چشمام گرد شد و مطمئن بودم لپهام حسابی رنگ گرفته. حواسم به صدام نبود و بلند با خودم گفتم: _خفت میکنم عطیه.اخه به توچه من‌چی به شوهرم میگم.. صدای خنده‌ی ریز امیرعلی بهم فهموند که دارم سوتی میدم اون هم حسابی، بدون اینکه سرم رو بلند کنم رفتم سمت در و ترجیح دادم ساکت بشم. -من میرم بیرون،تو هم لباسهات رو عوض کن زود بیا،فکر کنم این خواهر جونت حسابی گشنگی به مغزش فشار آورده؛میرم ادبش کنم. *** دستهای خیس و یخ زدم رو گرفتم روی بخاری، عمه خیره به پوست قرمز شده‌ی دستهام گفت: -بهت گفتم ظرفها رو با آب سرد آبکشی نکن دختر الان زمستونه. لبخند بچگونه‌ای زدم تا لجبازیم حل بشه. -آب سرد بیشتر دوست دارم، کیف میده. عمو احمد به طرز صحبت کردن و جمله بندیم خندید و عمه سرش رو تکون داد. لبخند دندوننمایی زدم که عطیه هم سریع وارد هال شد و دستهاش رو کنار من گرفت روی بخاری. ی لحظه نمیدونم چرا دلم میخواست امیرعلی که حسابی توی خودش بود،نگاه گذرایی به دستهام بندازه و من تو نگاهش دلنگرانی ببینم؛حتی یه اخم اخطار اما دریغ از یه کدومش.
سلـღام) حاجی این بهترین ناشناس بود=:)♡) حتما یه سر بهش بزنید😊😉
کانالی برای نزدیک تر شدن به خدا🌱 https://eitaa.com/mououd_313 منتظر ظهور و روز موعود..:))🤍🌿
تسلا؛ جایی برای تسلا دادن دل خسته و بی قرار 🫀 از اون چنل های مذهبی انقلابی 🇮🇷❤️‍🩹که اصلا توش غرق میشی 🥲🤌🏼 محتوا های ب حدی حق و دلی و زیباست !!!! که محاله عضو چنل بشید و لف بدید 👀💪🏽 https://eitaa.com/tasallaa پیشنهاد عضویت خیلی خیلی زیادددد
آقـٰا جـ‍ٰان اینـجا صـرف‍ٰـا یـه کانـٓال نیـست ، یـه جٰـاییه کـه تـو بـاهـٰاش بـٌزرگ مـیشی . 💆🏻‍♀🦕🌴 . مـدیر ایـن کانـٰال انگـٰاری خـواهر خـؤدته چٌـون از دقـّیقه بـه دقـیقه زندگـیش فـیلم و عکــس مـیزاره و انقلـٰابیه 🥺☁️💗 :))   ̼ׄ  𝗝𝗢𝗶̸𝗡 💘 ʾʿ.https://eitaa.com/PANAHMAN313 اینجـا پنـٰاه خانـوم با روزمرگیـٰا و کـلیپـٰایی کـه میـزاره ملـت و دست به سـر کـَردهه 😌🍓 . روزمـرگیـٰاش کیفـیت عکـسـٰایی که میـزاره واقـعـٰا هیـچه و در بـرآبر پینـتـرست بـرابری میکـنه 🙊🫕 :))