eitaa logo
نویسندگان حوزوی خراسان
422 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
211 ویدیو
27 فایل
✍️یک نویسنده، بی تردید نخبه است✍️ 🌤نوشتن، اکسیژن است و نویسندگی، نان شب. 🍃اینجا فضایی برای نشر دیدگاه نخبگان حوزوی استان خراسان رضوی است. https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b ✒✒✒ارسال یادداشت‌ها و نظرات 👇 @Saleh117 #جهاد_روایت
مشاهده در ایتا
دانلود
11.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌حزب الله لبنان فیلم دیگری از سید حسن نصرالله را منتشر کرد... ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌
« بغض سمانه» ✍ ثریاکریمی هوا هم دلش گرفت. انفجار، دود وخاک بوی مرگ به همراه داشت. آسمان آبیِ غبار گرفته، با بغض صحنه‌ها را به نظاره نشسته بود. سمانه پیشانی‌اش زخمی شده، با تکه پارچه‌ای، روی زخم‌اش را گرفت و فشار داد. هنوز عروسک‌اش را نخوابانده بود که صدایی مهیب، نیمی از خانه را بر سرشان آوار کرد. اشک در چشم‌های غمزده‌اش جمع شد. با بغض به عروسک‌اش نگریست و خاک‌ را از چهره‌اش پاک کرد. حسین با ناله، دستش را گرفته، از درد به خود می پیچد. انگار که شکسته است. خاک بر سر وصورت اش نشسته بود. مامان راحله، با کارتون و پارچه‌ای که در گوشه‌ی خرابه بود، دست حسین را بست. تکه‌ای از ملحفه‌ را پاره کرد و سر سمانه را بست و او را در آغوش گرفت. _ دخترم! عزیزکم! نترس، کنارتم. بی‌رمق، کنار در اتاق نیمه‌ فروریخته نشست. همین پارسال بود که محسن شوهرش در درگیری با سربازهای اسرائیلی‌ به شهادت رسید. با خودش گفت:«خدایا! کی تموم‌میشه، به دادمون برس» قلب دخترک‌اش، چون قلب گنجشکی بی پناه در طپش بود. در حیاط به شدت باز شد. سربازها با اسلحه‌ به دست با خشم وارد شدند. قلب سمانه با دیدن‌شان از حرکت باز ایستاد. حسین به طرف مادر دوید. مادر با بهت، سر دو فرزندش را در آغوش گرفت، اما با زور سربازان جدا شد... ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
✍ابوالقاسم محمدزاده خانه مادری،.. جنگ؛ معنای دیگری دارد وقتی با دستان خالی فریاد سر می دادی برادر اینجا قدس است خاک مادری ام اینجا فلسطین است آری خاکش پر از ایثار و شجاعت 🌷🌷 دیگری.. غزه امروز کربلای دیگریست بازهم درد و بلای دیگریست کودکان در خانه ویران شده چشم در راه آشنای دیگریست 🌷🌷 ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
✍ابوالقاسم محمدزاده روزی روزگاری باغ سبز زیتون پر بود ار افسانه های آشنایی ولی از ظلم های قوم صهیون نشان دارد نشانی از جدایی چو یک قسمتی از خاک آن باغ به تاراج رفته داغ بر دلها نشانده و بین گل و لاله جدائی اوفتاده چه دیوار سنگی بین آنها کشانده از یک طرف دریا و امواج بلندش غیرت برای مردمانش هدیه آورد از آن طرف دشمن دیواری کشیده رنج جدایی از آرمانش هدیه اورد اما دلیران همچو زیتون های سبزش قامت کشیدند جامه های رزم برتن با هم دوباره عهد بستند تا رهایی مردانه پای عهد و پیمانها هستن چه روز امتحان سخت بود برای جمله ی آن سبز پوشان وزیتون هم دوباره زد جوانه به یمن چشمه ی از غیرت جوشان و در دستها بود پرچم نصر من الله و در دستان دیگر، تفنگ الله اکبر و فریاد آنها همزمان در کوچه پیچید که ماآماده ایم آماده فرمان رهبر و تا قدس پیش خواهیم رفت آری که تا ما شاهد یک کربلا باشیم اری بلی آزاد خواهیم ساخت او را از اسارت زچنگ دشمن صهیون، رها باشیم اری الا ای قدس! به سویت خواهیم آمد وخواهیم خروشید، به یک فرمان رهبر دوباره لاله های تازه، زخاک تو به روید نماند از جنایت ها نشانی باز دیگر ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
بسمه تعالی با بررسی های به عمل آمده از سوی هیئت داوران درباره‌ یادداشت‌های مسابقه‌ پویش غزه، اسامی برگزیدگان را به محضر اساتید و دوستان در کانال می‌رسانیم. ۱: محمود علیپور ( یادداشت تحلیلی) ۲: زهره باغستانی میبدی ( کوتاه نوشت) ۳: ابوالقاسم محمد زاده ( شعر) ۴: معصومه عسکری نیا ( دلنوشته) ۵: ثریا کریمی (داستانک) در نهایت از تمامی کسانی که در این پویش جهادی شرکت نموده، تشکر ویژه داشته و امیدواریم در فراخوان‌های آینده شرکت کرده و جزو نفرات برتر قرار بگیرند. # پویش همچنان ادامه دارد.... ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
نام داستانک_چشمان به خواب رفته ✍الهه نودهی زمین از خودش پرسید که امروز می‌خواهند چه کسی را به دل من بسپارند ؟ناگهان صدای گریه‌های زنی که با قدم‌های در هم شکسته از لابه‌لای جمعیت نزدیک به قبر می‌شد، توجه همه را به خود جلب کرد. نگاه‌ها به سمت او خیره شده بود و سکوت عجیبی قبرستان را فرا گرفت. آرام آرام با کفش‌های کتانی‌اش و چشم‌های ورم کرده نزدیک تابوتی می‌شد که تمام آرزوهایش را به سردی در بر گرفته بود.از چشمانش خون می‌چکید و نفس‌هایش آهنگ دلتنگی می‌نواختند.همه می‌دانستند که این زن به همین راحتی از تابوت جدا نمی‌شود و کنار این قبر که قامت مردی را در خود جای خواهد داد چه می‌کند.زن شاخه گلی را روی تابوت پرپر کرد و کنار خاک‌هایی که منتظر بودند درون قبر ریخته شوند زانو زد و از اعماق جانش فریادی سر داد و گفت ؛ _من رو هم باید با این مرد خاک کنید، تمام زندگیم تو این تابوته.》 با گفتن این حرف بیهوش شد و بروی زمین افتاد.عطر گلهای پرپر شده فضا را پر کرده بود و طنین انداز عشق به خواب رفته‌ای بود که قلب زن را به درد می‌کشید... ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
مجموعه داستانک‌های فلسطین 🇵🇸 ✍زهرا‌ ملک‌ثابت؛ مدیر گروه ادبی حرفه داستان 🌱🌱🌱🌱🌱🌱 "فرشته‌ای با بالهای صورتی" پَرپَر می‌زند و می‌رود بالا. بالا و بالاتر. همراه می‌شود با یک فرشته مهربان که بالهای صورتی دارد و یک کلید طلایی به گردنش انداخته. کلیدش مثل کلید خانه‌ی‌ما‌ن است. خانه‌ی ما در غزه قشنگ بود وقتی هنوز با بمب خراب نشده‌‌بود. خواهرم بالهای صورتی دارد، مثل بال‌های فرشته. خواهرم پرچم فلسطین را با خودش به بهشت می‌برد. 🌱🌱🌱🌱🌱🌱 "قهرمان آب‌ها" قهرمان، شنلی دوخته از تکه پاره‌‌های لباس مادر، پدر، خواهر، برادر، معلم و همکلاسی‌هایش. او باید برای کسانی که هنوز زنده‌اند آب پیدا کند. قهرمان می‌خواهد روی آسمان غزه پرواز کند تا ابرها را یکی یکی تبدیل به باران کند. قهرمان، خیلی تشنه است. 🌱🌱🌱🌱🌱🌱 "موش‌ها و آدم‌ها" با صدای برخورد اولین موشک، موش‌ها از ترس جیلیز و ویلیز کردند. می‌خواستند در سوراخ‌_سنبه‌ها قایم شوند. اوائل پائیز بود. آدمها، موش‌ها را می‌شمردند و به دُمبشان سنگ می‌بستند. گنبد آهنین، خُرد و خمیر شده‌بود. 🌱🌱🌱🌱🌱 " فاخته‌ها و کبوتر" فاخته‌های ما دچار نوعی روزمرگی شده‌اند. " کجا بودی؟ " " کجا میری؟ " " چکار می‌کنی؟" امروز صدای ناآشنایی آمد. کوکوی فاخته‌ها نبود، بَغ بَغوی کبوتری بود که پشت سرهم می‌گفت: " من هستم" فاخته‌ها مثل من گردن می‌کشیدند تا کبوتر را بهتر ببینند. کبوتر سفید، دقایقی آواز هستی سرداد و ما گوش دادیم. او پرگشود و به سمت زمین آمد، شاخه‌ای نازک از درخت زیتون به منقار گرفت و رفت. ما ماندیم با " چکار کنم؟ " 🌱🌱🌱🌱🌱 "رهایی" بند نافم را هنوز نبریده‌اند که از بند این دنیا رها می‌شوم. رهاتر از پَر! پَرپَرزنان برمی‌گردم به سمت خدا. عجب سفر کوتاه و آسانی! 🌱🌱🌱🌱🌱 "اشک ماه" ماه سرخ، یک قلب مهربان دارد. ستاره‌های زنگ‌زده دشمن مهربانی‌اند. آن‌ها آنقدر ماهِ مهربان را اذیت کردند تا به گریه اُفتاد. قطره‌های اشکش قرمز خونی است. 🌱🌱🌱🌱🌱 "حماسه طوفان" سراپا خشم در میدان انتقام دور خود می‌چرخید. گردبادِ رجزخوان فریاد می‌زد: "ما حماسه‌ی طوفانیم، ای گردبادهای پراکنده دورهم جمع شوید!" 🌱🌱🌱🌱🌱 "آب... آب!" چه فرقی می‌کند زیر قطره‌های باران باشیم یا زیر آتش خمپاره و بمب؟! دیگر چه فرقی می‌کند تشنه باشیم یا نباشیم؟! شرف و غیرت که باشد، تمام وطن یکپارچه سرود پیروزی سرمی‌دهد. 💧💧💧💧💧 "فصل پیروزی" می‌دانید پائیز چه فصلی است؟ پائیز فصلی‌ست که گل‌هایی به نام "هدیه" می‌رویند، از خاک فلسطین برای پیروزی. 🌱🌱🌱🌱🌱 ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
آرزو ✍معصومه جعفری سیاهی شب خواب را به چشم‌های خلیل مهمان می‌کند. سکوت و آرامش فضا طوفانی در دل نجلا به راه انداخته‌است. خلیل دست‌هایش را دور گردن مادر حلقه می‌کند. _مامان! میشه برام قصه بگی؟ نجلا بر پیشانی پسرک بوسه می‌زند. _کدوم قصه رو بگم برات عزیزکم؟ چشم‌های سیاه پسر روی مردمک‌های مادر جامانده‌است. _قصه‌ی سندباد وعلی بابا چشم‌های نجلا مردمک‌های پسر را به بازی گرفته است. خلیل باصدای نازک ومعصومانه‌اش می‌پرسد: _مامان نجلا یعنی میشه یه روزی منم مثل سند بابا آزاد باشم و برم هر جا که دلم خواست؟ نجلا او را محکم به آغوش می‌کشد. اشک از کنار چشم‌اش روی موهای سیاه پسرک می‌چکد و گم می‌شود. نفس عمیقی می‌کشد. روی موهای خلیل را نوازش می‌کند و می‌گوید: _شاید فردا و دل‌اش همراه با زمین می لرزد. 🌱🌱🌱 ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
✍ابوالقاسم محمدزاده (الف. م) - راستی غزه چه خبر؟ - مناره ها ایستاده می میرند.... - إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلَّذِينَ يُقَٰتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفّٗا كَأَنَّهُم بُنۡيَٰنٞ مَّرۡصُوصٞ. [خداوند دوست دارد مؤمنانی را كه در راه او در صف جهاد با كافران، مانند بنيان و سدّى آهنين همدست و پايدارند.]. - وقتی مناره‌ها، ایستاده می‌میرند.. در غزه چه خبر است؟ - يجاهدون في سبيل الله ولا يخافون لومة لائم - استقامت و هم مردانگی و هم هزاران حرف نگفته... 🌱🌱 ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
✍فهیمه میرزایی ده آبادی حاجی کم کم داریم همه ی نیروها رو از دست می دیم. نترس پسر ، دشمن ناامید شده که دست به کشتن زن و بچه های ما زده. 🌎🌎🌎 من می خواهم رسم مهمان نوازی را بردارم تا دیگر مهمانی دست به کشتن صاحبخانه نزند. 🌎🌎🌎 دخترم چرا نمی خوابی؟ بابا جون می خوام خوب نگاهت کنم، می ترسم چشمهایم را ببندم و تو هم مثل مادر گم شوی. 🌎🌎🌎 گرگ هایی که یوسف را تکه تکه کردند انگار توله هایشان به فلسطین رسیده اند. 🌎🌎🌎 مادرم گفت بیمارستان امن است و می توانی با بچه ها بازی کنی. راست می گفت همه با هم در آسمان ابر سواری می کنیم. 🌎🌎🌎 خدایا شیطان در مکه است یا فلسطین؟ اگر در مکه است پس این همه سنگ به سوی کدامین شیطان روانه است! 🌎🌎🌎 صدای گریه ی کودکان از تشنگی و بدن های غرق به خونشان باز رباب را بی قرار کرده است. 🌎🌎🌎 پارچه های سفیدی که جهاز خواهرم بود و مادرم در صندوقچه نگه می داشت ، حالا کفن خونین بزرگ و کوچک شهر شده. 🌎🌎🌎 مادر مگر نباید حنابندان عروس داشته باشد؟ پس چرا بدون عروس همه قرمز پوشیده اند؟ 🌎🌎🌎 مادر ، مگر عروس ها برای حنابندان لباس قرمز نمی پوشند! مگر شب حنابندان گریه نمی کنند؟ پس چرا لباس عروس خواهرم سرخ سرخ است و صورتش گریان ؟ 🌎🌎🌎 ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📌إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ویدیو جدید حزب الله منتشر شد. ‌ ‌╭─══════‌══════•❖‌•─╮ ‌ 🔸 شبكه نویسندگان حوزوی خراسان (کانون مداد الفضلاء) ‌╰─•❖‌•════════════─╯ ‌ https://eitaa.com/joinchat/3164274938C4f975d6c1b