زینبۜ پیشانی فرزندانش
"محمد" و "عون" را بوسید ،
موهایشان را شانه زد و لباس
رزم بر تنشان کرد .
اما از خیمه بیرون نیامد ؛
برادرش حسین؏ نباید خجالت میکشید . .
رزم دو برادر دیدنی بود ،
اما مادر نمیتوانست ببیند .
برادرش حسین؏ نباید خجالت میکشید . .
حَفی .
-
*
بار گناهام رو دوشم سنگینی میکنه ، قبول ؛
اما مثل حرّ هنوز به چشمت میام .
مگه نه ؟
شاید حبّ خیلی چیزای مادی و پوچ
تو دلم باشه ، قبول ؛
ولی هنوز دوستت دارم و
هیچکس جاتو تو قلبم نمیگیره .
میدونم تو هم دوستم داری .
مگه نه ؟!
من قد ِگناهام از کربلا دورم خبر دارم ؛
ولی تو چشماتو رو گناهام میبندی
و منو مثل همیشه میخری .
مگه نه ؟!
شده کاری بکنم که هیچکس
جز خودت خبر نداشته باشه ؛
ولی به آبروی مادرت ، آبرومو حفظ میکنی .
مگه نه ؟!
منم مثل حرّ شرمنده و پشیمونم .
بار رو زمین افتادۀ کنج بازارو تو بردار .
بغلم کن حسین ، مثل حرّ منو هم بپذیر :)
حَفی .
-
راه دور است ؛
از اینجا تا خانه شما کیلومترها فاصله است .
و امان از دلتنگی !
دلتنگیهایی که فقط با نوازش دستان گرم
و مهربان دوباره شما تسکین مییابد .
چرا که علاج این دلتنگیها را فقط
خود ِخود ِشما میدانید .
هیچ وقت فکر نمیکردم که یک روز ،
میان این همه نوکر ، من روسیاه را بپذیرید !
هر روز از شوق سفر کوله بارم را چندباره مینگریستم .
هنوز باورم نمیشد ، گویا خواب میدیدم ؛
اصلاً باورکردنی نبود !
از طرفی هیجان و اشتیاق سفر ، و از طرفیهم
نگرانی ، دلهره ، اضطراب .
هرچند خوشحال ، اما نگران بودم ؛
سرانجام انتظار و همه این دلشورهها
به پایان و بالاخره روز موعود فرا رسید .
از اشتیاق در پوست خود نمیگنجیدم .
روح ِمشتاقم طلب میکرد که بالی برای پرواز بهسوی معراج داشته باشد !
تمام آن مدت خود را روبروی خانهات
تصور میکردم . وقتی در صف نماز جماعت
دستهایم را بالا میبرم و خدا را شکر میکنم .
وقتی به یاد لب تشنهات ، گلوی پسر شیرخوارت ،
معجر دخترت و بدن ارباً اربای فرزند رشیدت ، اشك میریزم .
من قدم به قدم ، همراه مادرم به نیت ِ
فرج منتقم خون ِشما و آنبانویسهساله ،
این راه را سپری میکنم .
درست ظهر ِاربعین بود ، که سرم را
بالا آوردم و درخشش گنبدت زیر آن آفتابِ سوزان
توجهم را جلب کرد .
آری ! همه رویاهایم به حقیقت پیوسته بود .
کربلای شما ، زخمهای قلب مجروحم را مرهم بود .
ولی امان از فراق !
شنیدهای میگویند دل به دل راه دارد ؟!
خدا کند حقیقت داشته باشد .
نغمۀ دلنشین ذکر ِحسین از موکبها ،
نانهای گرم و لوزیشکل ، کوچه پسکوچهها ،
لیوان شکستهها ، مایباردها ،
فریادهایحلبیکمیازائر و تمامی خاطرات ِشیرینم
با شما بهانهایست برای دلتنگی .
پدر ِبندگان ِخدا ، یا اباعبدالله ؛
کولهبار گناه میدیدی ، چشمپوشی نموده
و کربلایت را نصیب ِاین حقیر ِروسیاه کردی .
میدانستی این نوکر ، جز به در ِخانهی شما ،
پناه و امیدی ندارد .
باران ِچشمش را میدیدی و دست نوازش
بر سرش کشیدی . مرحمت کردی و
دعوتش نمودی . دردهایش را درمان کردی ،
زخمهایش را مرهم نهادی و قرار ِدل ِبیقرارش گشتی ..
دلتنگی برای شما مرا میکشد ، ولیکن
چاره این دلتنگیها ، در دستان پدرانه و
مهربان و صمیمی شماست .
دل ِکوچک ِمن ؛ دقیقا همانجا ،
کنار ِکاشیهای سعادتمند ِبینالحرمین ،
جا مانده است !
ارتعاشات ِدل انتظار میکشد ؛
بتکان از سر و رویش غم ِدلتنگی را . .