حَفی .
کودکان عمو را بدرقه کردند . مشک را بر دوش انداخت . سوار بر اسب شد . سمت نهر علقمه ، به راه افتاد .
پیغام قتلگاه به نجف برد جبرئیل . .
یا مرتضی علی ، پسری داشتی چه شد ؟!
حَفی .
* نمُردیم . نمُردیم و زنده موندیم . نمُردیم و به محرمت رسیدیم . نمُردیم و تونستیم در خونهت انقدر گ
اگه از داغ غمت وسط روضهها جون ندادیم و نمُردیم ؛
ما رو ببخش ، ما رو حلال کن . .
حَفی .
شرمندم که نمردم برات آقا... شرمندم.
من روضۀ تو را شنیدم و زندهام هنوز ؟!
این شرط عاشقی نبود ؛ خاك بر سرم . .