حَفی .
-
درکنار حرفای قشنگ و امیدبخش ، یهسری حرفا هم هست که حتی شنیدنشون هم حالمو بدتر میکنه .
انقدر بد ، که وقتی بیشتر از چند دقیقه بهشون فکر میکنم گریهم میگیره .
البته موقع فکر کردن به اینجور حرفا انقدر تو خیالاتم غرق میشم که نمیفهمم دارم باخودم چیکار میکنم .
به خودم میام میبینم ، چشمام سرخ ِسرخه ؛ گونههام از اشک خیس ِخیسه ؛ و جای دستام ، بازوهامو کبود کرده از بس که فشردمشون !
راستش اینجور مواقع هیچی حالیم نیست . هیچی !
همش میخوام به حرفاشون اعتنا نکنم ؛ بگم بیخیال بابا ، حرف ِمردم باد هواست !
ولی دوباره یاد اون حرفای مزخرف لعنتی که میفتم ، پیش خودم میگم :
ولی حنا ، اگه همۀ حرفاشون درست از آب دراومد چی ؟
اگه دوباره شکستنتو دیدن و بهت حرفای این روزاشونو یادآوری کردن چی ؟
اگه باز به حماقت و سادگیت خندیدن چی ؟
اگه دوباره اون دختر دیوونۀ جیغجیغوی غرغرو که حتی با یه شیرکاکائو ذوق میکرد و دلش میرفت ، مُرد ، چی ؟!
اون موقع بازم میخوای خودخوری کنی و همهچیو بریزی تو خودت ، آره ؟!
میخوای انقدر با کسی راجب غم ِسر رفتهت حرف نزنی که یهو غمباد کنی و بترکی اونلحظهای که نباید ؟!
واقعاً باید چیکار کنم ؟
چیکار کنم تا این افکار مثل خوره نیفته به جونم و حداقل شبیه موریانه بهسمت ذهنم حملهور نشه ؟
کاش یکی منو از این بلاتکلیفی درمیاورد .
کاش یکی آیندۀ واقعیمو نشونم میداد .
کاش یکی بود که میگفت کی داره این وسط درست میگه .
کاش یکی پیدا میشد منو از بین چرندیاتشون نجات بده .
کاش هیچکدوم از این کاشها وجود نداشت و ذهنمو مشغول نمیکرد :))).
حَفی .
درکنار حرفای قشنگ و امیدبخش ، یهسری حرفا هم هست که حتی شنیدنشون هم حالمو بدتر میکنه . انقدر بد ، که
کاش موقع نوشتنش رو کاغذ ، برگ دفترم خیس نمیشد !