میخوام امروز اولین پارت
رمان عشق پشت پنجره رو بزارم ولی لطفا زیادمون کنین😉
پارت 1*
#عشق پشت پنجره
باران شدیدی میبارید؛ از آن بارانهایی که خیابانها را خالی میکند و شهر را در سکوتی سنگین فرو میبرد. ساعت نزدیک نه شب بود و چراغهای زرد خیابان روی آسفالت خیس میدرخشیدند.
لیلا با عجله از زیر سایبان مغازهای بیرون آمد و کیفش را محکمتر در آغوش گرفت. قرار نبود امشب اینقدر دیر از کتابفروشی برگردد، اما صاحب مغازه از او خواسته بود موجودی کتابها را مرتب کند و همین باعث شده بود تا دیر وقت بماند.
صدای رعد در آسمان پیچید.
لیلا زیر لب گفت:
«عالی شد… فقط همین کم بود.»
او به سمت ایستگاه اتوبوس رفت، اما وقتی رسید، فهمید آخرین اتوبوس رفته است. خیابان تقریباً خالی بود و باران لحظهبهلحظه شدیدتر میشد.
در همان لحظه صدای ترمز ماشینی در نزدیکیاش پیچید.
یک ماشین تیرهرنگ کمی جلوتر توقف کرد.
قلب لیلا ناگهان تندتر زد.
چند ثانیه گذشت… و درِ ماشین باز شد.
مردی از داخل پیاده شد؛ بلندقد، با کت تیره و موهایی که زیر باران کمی خیس شده بود.
او چند قدم جلو آمد و گفت:
«ببخشید… شما منتظر اتوبوس هستید؟»
لیلا کمی مردد بود، اما سر تکان داد.
مرد گفت:
«من از همین مسیر میروم. اگر بخواهید میتوانم شما را برسانم. در این هوا منتظر ماندن سخت است.»
لیلا لحظهای سکوت کرد. نمیدانست باید اعتماد کند یا نه.
اما چیزی در نگاه آرام مرد باعث شد کمی از اضطرابش کم شود.
«ممنون… اگر واقعاً زحمتی نیست.»
مرد لبخند کوتاهی زد.
«اصلاً.»
لیلا هنوز نمیدانست که سوار شدن به این ماشین، قرار است او را وارد ماجرایی کند که هیچوقت حتی تصورش را هم نکرده بود.
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
پارت 1* #عشق پشت پنجره باران شدیدی میبارید؛ از آن بارانهایی که خیابانها را خالی میکند و شهر
پارت2*
#عشق پشت پنجره
داخل ماشین گرم بود و صدای آرام موسیقی پخش میشد.
مرد گفت:
«من آرمان هستم.»
«لیلا.»
چند لحظه سکوت برقرار شد، فقط صدای باران روی شیشهها شنیده میشد.
آرمان پرسید:
«خیلی دیر از کار برگشتید؟»
لیلا گفت:
«کتابفروشی ما امروز شلوغ بود.»
آرمان لبخند زد.
«پس شما با کتابها سر و کار دارید. شغل جالبی است.»
لیلا میخواست جواب بدهد که ناگهان متوجه شد یک ماشین مشکی از چند خیابان قبل پشت سرشان حرکت میکند.
در ابتدا اهمیت نداد.
اما وقتی سه بار پیچیدند و آن ماشین هنوز پشت سرشان بود، دلشورهای در دلش افتاد.
لیلا آرام گفت:
«فکر میکنم یک ماشین از چند دقیقه پیش دنبال ما میآید.»
آرمان در آینه نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بله… من هم متوجه شدم.»