𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
پارت 1* #عشق پشت پنجره باران شدیدی میبارید؛ از آن بارانهایی که خیابانها را خالی میکند و شهر
پارت2*
#عشق پشت پنجره
داخل ماشین گرم بود و صدای آرام موسیقی پخش میشد.
مرد گفت:
«من آرمان هستم.»
«لیلا.»
چند لحظه سکوت برقرار شد، فقط صدای باران روی شیشهها شنیده میشد.
آرمان پرسید:
«خیلی دیر از کار برگشتید؟»
لیلا گفت:
«کتابفروشی ما امروز شلوغ بود.»
آرمان لبخند زد.
«پس شما با کتابها سر و کار دارید. شغل جالبی است.»
لیلا میخواست جواب بدهد که ناگهان متوجه شد یک ماشین مشکی از چند خیابان قبل پشت سرشان حرکت میکند.
در ابتدا اهمیت نداد.
اما وقتی سه بار پیچیدند و آن ماشین هنوز پشت سرشان بود، دلشورهای در دلش افتاد.
لیلا آرام گفت:
«فکر میکنم یک ماشین از چند دقیقه پیش دنبال ما میآید.»
آرمان در آینه نگاه کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«بله… من هم متوجه شدم.»