𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
میخوام امروز اولین پارت رمان عشق پشت پنجره رو بزارم ولی لطفا زیادمون کنین😉
زیباها این اون رمانی نیست که من گفتم(آوا در حنجره ی حامی)
رمان من آمار ۶۵ گذاشته میشه
پارت3*
#عشق پشت پنجره
لیلا ناگهان نگران شد.
«شاید اتفاقی باشد.»
آرمان کمی سرعت ماشین را بیشتر کرد.
ماشین پشت سرشان هم سرعت گرفت.
حالا دیگر واضح بود.
کسی آنها را تعقیب میکرد.
قلب لیلا تند میزد.
«آرمان… چه خبر است؟»
آرمان نگاهش را از جاده برنداشت.
«راستش را بخواهید… امیدوار بودم امشب این اتفاق نیفتد.»
لیلا با تعجب گفت:
«چه اتفاقی؟»
قبل از اینکه جواب بدهد، ماشین پشت سرشان ناگهان نزدیکتر شد.
نور چراغهایش تمام داخل ماشین را روشن کرد.
آرمان ناگهان فرمان را پیچاند و وارد یک خیابان فرعی شد.
ماشین تعقیبکننده هم بلافاصله پشت سرشان پیچید.
لیلا حالا کاملاً مضطرب شده بود.
«آرمان! آنها چه کسانی هستند؟»
آرمان نفس عمیقی کشید.
«احتمالاً دنبال چیزی هستند که نباید داشته باشند.»
«چی؟»
آرمان چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«کیفی که روی صندلی عقب است.»
لیلا با تعجب برگشت.
یک کیف چرمی روی صندلی بود که قبلاً متوجهش نشده بود.
لیلا گفت:
«داخلش چیست؟»