آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 2✨🤍
نازنین، صمیمیترین دوستش، در حالی که کتابهایش را با بینظمی در کیفش میچپاند، با لبخندی شیطنتآمیز به سمتِ آوا آمد. آنها در انتهایِ راهرویِ خلوتِ دانشکده ایستاده بودند، جایی که بویِ قهوهی مانده و کاغذِ قدیمی در فضا میپیچید. نازنین ناگهان کارتِ بلیتِ کنسرت را از کیفش بیرون کشید و مثل یک پرچمِ پیروزی در هوا تکان داد: «بالاخره تونستم، آوا! ردیفهای جلو، دقیقاً جایی که میخواستی.» قلبِ آوا انگار یک ضربآهنگِ نامنظم را شروع کرد؛ حسی میانِ اضطرابِ محض و شوقی سوزان که تمامِ بدنش را به لرزه درآورد. او بلیت را از دستِ نازنین گرفت؛ انگار تکهای از یک رویا را در دستانش نگه داشته بود. تمامِ آن روزها و شبهایی که با صدایِ حامی سپری شده بود، در یک لحظه از مقابل چشمانش گذشت. آوا با صدایی که بهسختی شنیده میشد، گفت: «واقعاً قراره ببینمش؟ واقعاً قراره صدایی که همیشه توی گوشم بوده رو، از نزدیک بشنوم؟» نازنین به شانهی او زد و گفت: «فقط دیدن نیست آوا، تجربهست! باید اون شب اونقدر شلوغ کنی که حامی هم متوجهِ وجودت بشه. دیگه وقتشه از اون پیلهی سکوتی که دورِ خودت تنیدی، بیای بیرون.» آوا به کارت بلیت نگاه کرد؛ انگار تمامِ امیدهایِ فروخوردهاش در آن کاغذِ ساده جمع شده بود. او از این میترسید که نکند وقتی حامی را از نزدیک ببیند، تصویرِ خیالیاش در ذهنش فرو بریزد. آیا حامی در دنیای واقعی هم همانقدر مهربان بود که در لایههایِ پنهانِ صدایش به نظر میرسید؟ یا او هم مثلِ بقیهی آدمهایِ مشهور، فقط یک ویترینِ جذاب و مغرور بود؟ آوا در آن لحظه هیچ پاسخی نداشت. او فقط میدانست که از آن روز به بعد، هیچچیز دیگر مثل سابق نخواهد بود. شبِ کنسرت برای او یک مرزِ بزرگ بود؛ مرزی بینِ آوا، معلمِ ادبیاتِ گوشهگیر، و آوا، زنی که قرار بود برای اولین بار، با آرزویِ اصلیاش مواجه شود. او بلیت را داخلِ کیفش گذاشت، انگار که قلبی دوم را در آن پنهان کرده باشد.
هدایت شده از ¹²⁸| ایران خانوم 🇮🇷
سلللااامم ماه من 🌝
اینجا کانال من و دوستامه توی ایتا🥰
همه جور فعالیتی داریم
از مذهبی📿 گرفته تا چالش جایزه دار🤩،نقاشی🌅 ،طنز😂، پروف و بیو ✨ و...
فعالیت های جذاب از ادمین های قشنگ ✨
حالا همه شو نمیگم خودت بیایی ببینی امید وارم خوشت بیاد و عضو بشی 😉
با عضو شدنت حال ما رو خوب میکنی برای فعالیت های پر قدرت تر گلم 🛣
این لینک کانالمونه💫
https://eitaa.com/tashrifroom
منتظرت هستیم🫵🏻
با اومدنت جمعمونو تکمیل کن💋🥰
اگه چنلی دارید متقابل عضو میشم
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
یه عضو دیگه بیاد پارت میدم🦦
آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 3✨🤍
شبِ کنسرت فرا رسید؛ شبِ بزرگِ مواجهه. تالارِ برگزاری، پر از هیجان، فریاد و نوری بود که مثلِ نبضِ زمین میتپید. آوا با لباسی ساده و رنگی خنثی، در میانِ دریایی از جمعیت گم شده بود. هیاهو چنان زیاد بود که صدایِ ضربانِ قلبش را در گوشهایش میشنید. ناگهان، نورها در یک لحظه خاموش شدند و سالن در سیاهی مطلق فرو رفت؛ فقط صدایِ تنفسِ هزاران آدم بود که در فضایِ بسته میپیچید. بعد، نوری تکنفره رویِ صحنه متمرکز شد و حامی، با وقاری که انگار از دلِ سنگ تراشیده شده بود، روی صحنه قدم گذاشت. آوا چنان محوِ آن تصویر شد که انگار تمامِ دنیایِ اطرافش، از صدا و حضورِ سایر آدمها خالی شد. حامی میکروفون را گرفت، چشمانش را بست و اولین نتِ ترانه را رها کرد. صدایش در فضایِ تالار پیچید؛ زلال، عمیق و پر از دردی که گویی مستقیم با روحِ آوا حرف میزد. در اوجِ هیجان، جمعیت به جلو هُل داده شدند و آوا هم ناخودآگاه در این موجِ انسانی به سمتِ لبهی سکویِ صحنه کشیده شد. او آنقدر محوِ تماشایِ حرکتِ حنجرهی حامی بود که متوجه نشد فاصلهاش با او به کمتر از چند متر رسیده است. در همان لحظه، حامی برای استراحتی کوتاه، نگاهش را از جمعیت گرفت و به سمتِ گوشهی صحنه چرخید. نگاهِ آنها برای کسری از ثانیه در میانِ غبار و نور به هم گره خورد. چشمانِ آوا، پر از بهت و تحسین بود؛ و چشمانِ حامی، لحظهای در نگاهِ او متوقف شد. گویی در آن فضایِ پر از فریاد، سکوتی عمیق بینِ آن دو شکل گرفت. حامی، با همان چهرهی مغرور، لحظهای از خواندن دست کشید و نگاهش را از آوا برنداشت. برای آوا، آن ثانیه، به اندازهی یک عمر طول کشید. او حس کرد که در آن شلوغیِ محض، تنها کسی که توسطِ حامی دیده شده، اوست. انگار تمامِ آن سالهای سکوت و پناه بردن به موسیقی، در این یک برخوردِ چشمی خلاصه شده بود. سالن دوباره به خروش آمد، اما آوا دیگر چیزی نمیشنید؛ او در چشمانِ حامی، رازی را دیده بود که زندگیاش را برای همیشه تغییر داد.