eitaa logo
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
109 دنبال‌کننده
330 عکس
74 ویدیو
14 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها قرار بود زیادمون کنین دارین لفت میدین وقتی که دیدم ۵۶ نفره شدیم دلم شکست💔 فکر کردین وقتی شما لفت میدین چه اتفاقی برای ادمین های کانال میفته شاید باورتون نشه ولی این ادمین هایی که تو کانال هستن همه به یه امیدی فعالیت میکنن 🥺🥺🥺🥺🥺🥺 اگه قراره بعدا با یک ذره فعالیت نکردن لفت بدین همین امشب لفت بدین 😏
بچه ها به خاطر یه اتفاقاتی من کل عشق پشت پنجره رو امشب براتون میفرستم 😊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Nadia
✦پارت اخر لیلا گفت: «پس آن‌ها برای همین دنبال ما بودند؟» «بله.» لیلا دستش را روی پیشانی گذاشت. «باورم نمی‌شود… من فقط می‌خواستم امشب به خانه برگردم.» آرمان لبخند کوتاهی زد. «گاهی آدم‌ها ناخواسته وارد داستان‌های بزرگ می‌شوند.» آن‌ها جلوی یک کافه کوچک توقف کردند. داخل گرم و آرام بود. هیچ‌کس نمی‌توانست حدس بزند چند دقیقه قبل چه تعقیبی در خیابان‌ها جریان داشت. لیلا گفت: «فکر کنم هنوز قلبم تند می‌زند.» آرمان گفت: «طبیعی وقتی قهوه سفارش دادند، فضا کمی آرام‌تر شد. لیلا گفت: «حالا برنامه‌تان چیست؟» آرمان گفت: «باید این مدارک را به پلیس تحویل بدهم.» لیلا گفت: «پس امشب تمام می‌شود؟» آرمان لحظه‌ای فکر کرد. «امیدوارم.» چند دقیقه بعد صدای آژیر پلیس در خیابان پیچید. آرمان لبخند زد. «به موقع رسیدند.» لیلا نفس راحتی کشید. برای اولین بار آن شب احساس امنیت کرد. وقتی از کافه بیرون آمدند، باران تقریباً قطع شده بود. هوا خنک و تازه بود. لیلا گفت: «امشب عجیب‌ترین شب زندگی من بود.» آرمان خندید. «برای من هم.» پلیس مدارک را تحویل گرفت. همه چیز آرام‌تر شد. وقتی کار تمام شد، آرمان رو به لیلا گفت: «متأسفم که ناخواسته شما را وارد این ماجرا کردم.» لیلا گفت: «راستش… هیجانش هم بد نبود.» آن‌ها کنار خیابان ایستاده بودند. شهر دوباره آرام شده بود. لیلا گفت: «فکر نمی‌کردم یک شب بارانی چنین داستانی بسازد.» آرمان گفت: «زندگی گاهی بهتر از رمان‌هاست.» چند لحظه سکوت میانشان بود. بعد آرمان گفت: «می‌توانم فردا شما را ببینم؟ بدون تعقیب و دردسر؟» لیلا خندید. «فکر کنم این بار ترجیح می‌دهم فقط قهوه بخوریم.» آرمان گفت: «قبول.» چراغ‌های شهر روی خیابان خیس می‌درخشیدند. لیلا حس می‌کرد امشب آغاز چیزی تازه است. آن‌ها خداحافظی کردند. اما هر دو می‌دانستند داستانشان هنوز تمام نشده است. گاهی یک شب بارانی، می‌تواند شروع یک ماجرای بزرگ… و یک عشق غیرمنتظره باشد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اصلااااا درک نمیکنم آمارو
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
اصلااااا درک نمیکنم آمارو
دیگه نمیتونم تحملش کنم! بسه!! هیچ چیزی اینجا گذاشته نمیشه تا آمار ۶۰ منم انسانم دل دارممممم
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
🥺قطعا میشه فدات شم✨✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا