آوا دَر حَنجَرهِ حامی پارت 11✨🤍
حامی میدانست که درگیریِ مستقیم با آرش در آن استودیویِ متروکه مثل قدم گذاشتن در میدان مین است. او در ظاهر پیشنهادِ آرش را پذیرفت، اما در حقیقت، او و آوا در حالِ اجرایِ یک نقشهیِ دقیق بودند که بیش از یک هفته روی آن کار کرده بودند.
آوا که همیشه در سایه دیده شده بود، حالا نقشِ «طعمه» را بازی میکرد. او با آرش تماس گرفت و ادعا کرد که «حامی خسته شده و میخواهد برای پایان دادن به ماجرا، در یک نشستِ خصوصی در دفترِ اصلیِ شرکت، اسنادِ مالیاش را به آرش بدهد.» آرش که عطشِ قدرت و انتقام چشمانش را کور کرده بود، بیخبر از همه جا، تله را پذیرفت.
روزِ موعود فرا رسید. فضایِ دفترِ شرکت، سنگین و خفهکننده بود. آرش با اعتماد به نفسِ کاذبی وارد اتاق شد. حامی و آوا در کنار هم بودند. آرش با پوزخند گفت: «خوشحالم که عقلتون سر جاش اومد. مدارک رو بدید و از شهر برید، این بهترین راه برای زنده موندنه.»
حامی لبخندی زد و پوشهای را روی میز گذاشت. آرش به محض اینکه پوشه را باز کرد، متوجه شد که فقط تعدادی کاغذِ سفید در آن است. قبل از اینکه آرش واکنشی نشان دهد، صدایِ ضعیفِ یک بلندگو در اتاق پیچید.
«آقای آرش، شما به جرمِ تهدید، اخاذی و سوءاستفاده از قدرت، در حالِ ضبط شدن هستید.»
این صدایِ یک خبرنگارِ مستقل و پرنفوذ بود که حامی با او هماهنگ کرده بود. در همان لحظه، درهایِ دفتر باز شد و گروهی از خبرنگاران به همراهِ تیمی از کارآگاهانِ پلیس که با مدارکِ واقعیِ حامی (که قبلاً به صورتِ غیرمحسوس به دستِ آنها رسیده بود) تجهیز شده بودند، وارد اتاق شدند.
آرش که به یکباره دنیا را روی سرش خراب میدید،سعی کرد به سمتِ میز حمله کند تا لپتاپش را بشکند، اما حامی با آرامشی وصفناپذیر جلوی او را گرفت. حامی با نگاهی نافذ به آرش گفت: «موسیقی برایِ رهایی است، نه برایِ زنجیر. تو فکر میکردی میتونی صدام رو خفه کنی، اما فراموش کردی که من صدایِ خودم رو از تویِ همین سکوتهایی پیدا کردم که تو سعی داشتی برام بسازی.»
آرش با دستبند از دفتر خارج شد، در حالی که لنزِ دهها دوربین او را در حالِ سقوطِ ابدیاش ثبت میکردند.
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
برا تبادل باید پیوی بنده بیان
پیوی تو ندارم نمیدونم کی هستی؟؟