eitaa logo
🎀✨𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽✨🎀|نفوررر
129 دنبال‌کننده
420 عکس
79 ویدیو
13 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ²³✨🤍 زمین زیر پایِ آوا و حامی دهان باز کرد. سقفِ انبار با صدایِ کرکننده‌ای فرو ریخت و گرد و غبارِ غلیظی فضا را پر کرد. آوا فقط دستِ حامی را چسبید و هر دو با هم به میانِ سیاهیِ مطلقِ حفره پرت شدند. آن‌ها در تاریکیِ سرد و مرطوبِ تونل‌هایِ فاضلابِ شهر سقوط کردند و با ضربه‌یِ شدیدی رویِ کفِ بتنی افتادند. آوا با سرفه‌هایِ شدید چشمانش را باز کرد. تنها نوری که وجود داشت، نورِ ضعیفِ ساعتِ دیجیتالی رویِ مچِ حامی بود. اما وقتی نگاهش به اطراف افتاد، تمامِ بدنش یخ کرد. آن‌ها در یک فاضلابِ معمولی نبودند. دیوارها با کابل‌هایِ نوریِ درخشان پوشیده شده بود و صدایِ هزاران پردازشگرِ کامپیوتری از همه جا به گوش می‌رسید. اینجا، مرکزِ فرماندهیِ مخفیِ «ایترنا» در قلبِ شهر بود! آن‌ها درست وسطِ لانه‌یِ دشمن افتاده بودند. صدایِ قدم‌هایِ سنگین و منظمی از انتهایِ تونل شنیده شد. آوا به حامی نگاه کرد؛ حامی به سختی توانست بلند شود، در حالی که خون از پیشانی‌اش جاری بود. او به آوا گفت: «ما باید خیلی بی‌صدا باشیم… اینجا پر از سنسورهای حرارتیه.» درست در همان لحظه، روی یکی از مانیتورهای بزرگِ رویِ دیوار، تصویرِ آوا و حامی ظاهر شد که با دوربین‌های حرارتیِ سقف در حالِ دیده شدن بودند. یک صدایِ سرد و مکانیکی از بلندگوهایِ تونل پیچید: «مهمان‌های ناخوانده، به مرکزِ پروژه نئون خوش آمدید. حالا که خودتون به اینجا اومدید، راهِ فراری وجود نداره. سیستمِ امنیتی فعال شد.» ناگهان درب‌هایِ فولادیِ تونل در پشتِ سر و جلویِ آن‌ها با صدایِ سنگینِ «تَق» بسته شدند. آن‌ها در یک راهرویِ باریکِ ۵ متری حبس شدند و دیوارها با سرعتِ عجیبی شروع به نزدیک شدن به یکدیگر کردند! آوا با وحشت به دیوارهایی که داشتند آن‌ها را له می‌کردند نگاه کرد. راهی برای بازگشت نبود.
00:00 من خاطراتم با تورو هرشب مرور میکنم، میمیرم از دوریت ولی حفظ غرور میکنم✨🙂