eitaa logo
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
135 دنبال‌کننده
410 عکس
61 ویدیو
13 فایل
به نام او♥️ ✨at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه..•♥️ اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه✨ شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵♥ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا✨ خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
535.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
If you don’t wake up right now with your full might you will never be able to achieve that dream you saw last night Good morning اگه همین الان با تمام قدرت و توانت از رختخواب بیرون نیای هیچ وقت نمیتونی به رویایی که دیشب دیدی دست پیدا کنی. صبح همگی بخیر دوستان✨
بریم پارت دوباره؟
آوا دَر حَنجَره ِحامی پارت ³⁴✨🤍 آوا در حالی که باد ملایم صبحگاهی موهایش را به آرامی تکان می‌داد، نگاهش را از افقِ شهرِ طلایی‌رنگ گرفت و به آرش و سلنا دوخت. سکوتی سنگین بر فضای میدان حاکم بود؛ سکوتی که از شدت هیجان، سنگین‌تر از کوه‌های اطراف به نظر می‌رسید. صدها سربازی که پیش روی او زانو زده بودند، مثل تندیس‌های سنگی، تمام نفس‌های خود را حبس کرده بودند. آن‌ها نه فقط منتظر یک فرمانده، بلکه منتظر نوری بودند که قرار بود از میان چشمان آوا ساطع شود. آرش، با چشمانی که از شدت حیرت و تحسین برق می‌زد، گام کوچکی به جلو برداشت. او می‌دانست که این لحظه، فراتر از یک پیروزی نظامی ساده است؛ این لحظه‌ای است که سرنوشتِ تمام ملت‌ها در گروِ یک تصمیم، در قلبِ دخترِ تنها ایستاده است. سلنا نیز که معمولاً با خونسردی همیشگی‌اش شناخته می‌شد، حالا لرزشی خفیف در دستانش حس می‌کرد. او زیر لب زمزمه کرد: «آوا… همه دارن نگاهت می‌کنن…» آوا لبخند تلخ و شیرینی زد. او می‌دانست که شهر، با تمام شکوه و دیوارهایش، تشنه‌ی چیزی فراتر از امنیت است؛ شهر تشنه‌ی “قلب” اوست، قلبی که در طول این مسیر پر از سختی و جنگ، بارها شکسته بود اما هر بار قوی‌تر بازگشته بود. او در حالی که نگاهش را به سمت دروازه‌های عظیم شهر دوخته بود، با صدایی که شاید آرام بود اما در میان سکوت، مثل رعد می‌پیچید، گفت: «آن‌ها شهر را ساخته‌اند، اما ما باید روح را به آن بازگردانیم. امروز، ما فقط وارد یک سرزمین نمی‌شویم، ما آغازگر یک دوران جدید هستیم.» در همان لحظه، شعله‌های مشعل‌های کنار مسیر، با وزش باد، رقص کوتاهی کردند و گویی خورشید هم برای تماشای این لحظه، از پشت ابرها سرک کشیده بود. اما درست زمانی که آوا قدم اول را برای حرکت به سمت شهر برمی‌داشت، صدای ناگهانی و وحشت‌زده‌ی یکی از سربازان از سمت جنگل‌های پشت سرشان، سکوت را در هم شکست… 🤍🎀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ِ ³⁵✨🤍 صدای فریاد سرباز مثل تیغی بود که سکوتِ مقدس میدان را پاره کرد. «حمله! از سمت جنگل‌های شمالی… سایه‌ها دارن حرکت می‌کنن!» آوا در یک لحظه از حالت آرامش و شکوه خارج شد. نگاهش با سرعتی برق‌آسا از دروازه‌های شهر به سمت جنگل چرخید. آرش بلافاصله دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت و سلنا، با آن واکنش‌های سریع همیشگی‌اش، به سمت لبه‌ی صخره رفت تا ببیند چه خبر است. سربازان که تا لحظاتی پیش در حال احترام گذاشتن بودند، با هیاهویی عظیم، شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند. صدای برخورد فلز با فلز در فضای میدان پیچید. از میان درخت‌های انبوه و تاریک جنگل، موجوداتی که گویی از دلِ سایه‌ها بیرون آمده بودند، به سمت آن‌ها هجوم می‌آوردند. آن‌ها نه انسان بودند و نه حیوان؛ چیزی بودند که فقط می‌خواستند نظمِ جدیدی را که آوا با حضورش ایجاد کرده بود، نابود کنند. آرش رو به آوا کرد و با صدایی لرزان اما مصمم گفت: «آوا، این‌ها همون سایه‌های قدیمی نیستن! این‌ها چیزی فراتر از دشمن‌های قبلی هستن. انگار منتظر بودن تا تو به اینجا برسی!» آوا، با اینکه قلبش به تپش افتاده بود، سعی کرد آرامشش را حفظ کند. او می‌دانست که اگر در این لحظه تسلیم ترس شود، تمام آن سربازانی که به او چشم دوخته‌اند، نابود خواهند شد. او با صدای بلند فریاد زد: «آرش! سلنا! آرایش جنگی بدید! سربازها، به خط! اجازه ندید سایه‌ها از این خط عبور کنن!» در حالی که اولین موجِ دشمن به مرزهای میدان نزدیک می‌شد، سلنا متوجه چیزی شد که لرزه بر اندامش انداخت. او زیر لب گفت: «آوا… نگاه کن! اون‌ها فقط حمله نمی‌کنن… اون‌ها دارن یه چیزی رو از سمت شهر می‌کشن بیرون!» آوا با بهت نگاه کرد. درست زمانی که جنگ شروع شده بود، یکی از ستون‌های اصلی شهر که نماد قدرت و قلب شهر بود، شروع به لرزیدن کرد و سایه‌ای عظیم از میان دیواره‌های شهر به سمت جنگل حرکت کرد، گویی شهر داشت چیزی را که از آن می‌ترسید، به دشمن تحویل می‌داد! 🤍🎀
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ِ ³⁵✨🤍 صدای فریاد سرباز مثل تیغی بود که سکوتِ مقدس میدان را پاره کرد. «
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ³⁶✨🤍 صدای شمشیرهایی که به هم می‌خوردند، فضای شهر باستانی را پر کرده بود. دود غلیظی از سمت جنگل‌های شمالی به سمت دیوارها می‌آمد و دید را تار می‌کرد. آوا، در حالی که قلبش به شدت می‌تپید، سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند. او حس می‌کرد قدرت عجیبی در رگ‌هایش جریان دارد، اما ترس از ناشناخته‌ها، او را فلج کرده بود. ناگهان، از میان هیاهوی سربازان، هیمنه‌ای شنیده شد. حامی، با شمشیرِ براقی که نور کمی از آن می‌تابید، راه را برای رسیدن به آوا باز کرد. او با چهره‌ای مصمم و چمان خیره، مستقیم به سمت آوا آمد. حامی فریاد زد: «آوا! به من اعتماد کن! نترس، من پشتتم!» و بلافاصله با یک ضربه‌ی مهلک، یکی از سایه‌هایی را که می‌خواست از پشت به آوا حمله کند، از پا درآورد. سلنا که در گوشه‌ای ایستاده بود و با دقتِ تمام، حرکات دشمن را زیر نظر داشت، با صدایی لرزان اما مقتدر گفت: «آوا! گوش کن! این‌ها فقط برای حمله اینجا نیستن… اون‌ها دارن سعی می‌کن می‌کنن چیزی رو از قلب شهر بیرون بکشن! اون سایه‌ی عظیم… داره به سمت جنگل میره!» آرش، که در حال دفاع از جناح دیگر بود، فریاد زد: «آوا، دستور بده! ما منتظریم! اگه این سایه‌ها به قلب شهر برسن، همه چیز تموم میشه!» آوا به حامی نگاه کرد. نگاهِ حامی، مثل یک لنگر، او را در میان این طوفان، آرام کرد. او فهمید که دیگر نمی‌تواند فقط تماشاچی باشد. او باید انتخاب می‌کرد: یا تسلیم این تاریکی شود، یا با تمام وجود، برای پس گرفتنِ نور بجنگد. در همان لحظه، یکی از سایه‌های بزرگ، با صدایی که انگار از اعماق زمین می‌آمد، مستقیماً به سمت آوا و حامی حرکت کرد… 🤍🎀
شبتون به زیبایی رفقاتون✨🤍
میشه تا فردا رو همین آمار بمونیم کم نشیم✨؟
شبتون بخیر:)🥲💘