آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ِ ³⁵✨🤍
صدای فریاد سرباز مثل تیغی بود که سکوتِ مقدس میدان را پاره کرد. «حمله! از سمت جنگلهای شمالی… سایهها دارن حرکت میکنن!»
آوا در یک لحظه از حالت آرامش و شکوه خارج شد. نگاهش با سرعتی برقآسا از دروازههای شهر به سمت جنگل چرخید. آرش بلافاصله دستش را روی قبضه شمشیرش گذاشت و سلنا، با آن واکنشهای سریع همیشگیاش، به سمت لبهی صخره رفت تا ببیند چه خبر است.
سربازان که تا لحظاتی پیش در حال احترام گذاشتن بودند، با هیاهویی عظیم، شمشیرها را از غلاف بیرون کشیدند. صدای برخورد فلز با فلز در فضای میدان پیچید. از میان درختهای انبوه و تاریک جنگل، موجوداتی که گویی از دلِ سایهها بیرون آمده بودند، به سمت آنها هجوم میآوردند. آنها نه انسان بودند و نه حیوان؛ چیزی بودند که فقط میخواستند نظمِ جدیدی را که آوا با حضورش ایجاد کرده بود، نابود کنند.
آرش رو به آوا کرد و با صدایی لرزان اما مصمم گفت: «آوا، اینها همون سایههای قدیمی نیستن! اینها چیزی فراتر از دشمنهای قبلی هستن. انگار منتظر بودن تا تو به اینجا برسی!»
آوا، با اینکه قلبش به تپش افتاده بود، سعی کرد آرامشش را حفظ کند. او میدانست که اگر در این لحظه تسلیم ترس شود، تمام آن سربازانی که به او چشم دوختهاند، نابود خواهند شد. او با صدای بلند فریاد زد: «آرش! سلنا! آرایش جنگی بدید! سربازها، به خط! اجازه ندید سایهها از این خط عبور کنن!»
در حالی که اولین موجِ دشمن به مرزهای میدان نزدیک میشد، سلنا متوجه چیزی شد که لرزه بر اندامش انداخت. او زیر لب گفت: «آوا… نگاه کن! اونها فقط حمله نمیکنن… اونها دارن یه چیزی رو از سمت شهر میکشن بیرون!»
آوا با بهت نگاه کرد. درست زمانی که جنگ شروع شده بود، یکی از ستونهای اصلی شهر که نماد قدرت و قلب شهر بود، شروع به لرزیدن کرد و سایهای عظیم از میان دیوارههای شهر به سمت جنگل حرکت کرد، گویی شهر داشت چیزی را که از آن میترسید، به دشمن تحویل میداد!
🤍🎀
𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ِ ³⁵✨🤍 صدای فریاد سرباز مثل تیغی بود که سکوتِ مقدس میدان را پاره کرد. «
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ³⁶✨🤍
صدای شمشیرهایی که به هم میخوردند، فضای شهر باستانی را پر کرده بود. دود غلیظی از سمت جنگلهای شمالی به سمت دیوارها میآمد و دید را تار میکرد.
آوا، در حالی که قلبش به شدت میتپید، سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند. او حس میکرد قدرت عجیبی در رگهایش جریان دارد، اما ترس از ناشناختهها، او را فلج کرده بود.
ناگهان، از میان هیاهوی سربازان، هیمنهای شنیده شد. حامی، با شمشیرِ براقی که نور کمی از آن میتابید، راه را برای رسیدن به آوا باز کرد. او با چهرهای مصمم و چمان خیره، مستقیم به سمت آوا آمد.
حامی فریاد زد: «آوا! به من اعتماد کن! نترس، من پشتتم!» و بلافاصله با یک ضربهی مهلک، یکی از سایههایی را که میخواست از پشت به آوا حمله کند، از پا درآورد.
سلنا که در گوشهای ایستاده بود و با دقتِ تمام، حرکات دشمن را زیر نظر داشت، با صدایی لرزان اما مقتدر گفت: «آوا! گوش کن! اینها فقط برای حمله اینجا نیستن… اونها دارن سعی میکن میکنن چیزی رو از قلب شهر بیرون بکشن! اون سایهی عظیم… داره به سمت جنگل میره!»
آرش، که در حال دفاع از جناح دیگر بود، فریاد زد: «آوا، دستور بده! ما منتظریم! اگه این سایهها به قلب شهر برسن، همه چیز تموم میشه!»
آوا به حامی نگاه کرد. نگاهِ حامی، مثل یک لنگر، او را در میان این طوفان، آرام کرد. او فهمید که دیگر نمیتواند فقط تماشاچی باشد. او باید انتخاب میکرد: یا تسلیم این تاریکی شود، یا با تمام وجود، برای پس گرفتنِ نور بجنگد.
در همان لحظه، یکی از سایههای بزرگ، با صدایی که انگار از اعماق زمین میآمد، مستقیماً به سمت آوا و حامی حرکت کرد…
🤍🎀
اینجا با پروف هاش دل همرو برده😻🎀
اکانتتــ خزه؟ اینجا نباشی صد هیچ از دنیا عقبی🌝🦢
JoinUS☞ https://eitaa.com/joinchat/1031669351C081d287bd9
#نتم رو خورد با تکست هاش😭✨