「ִֶָ ࣪˖ᯓ𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ ִ^᪲᪲」
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」 ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;45ᯓ یسنا:سکته میکردی چی به درد میخورد؟ من باید خودم نجاتت مید
بِفَرمآیین...
پآرتِ⁴⁵تقدیمِنِگآةهآتون؛)🍷
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」
ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ
ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;46ᯓ
یسنا با لبخند شیطنتآمیز گفت..
یسنل:میریم..
ولی اول یه ویدیو میگیرم برای یادگاری.
این صحنه رو باید همه ببینن!
عسل:تو گوشی داشتییییی؟
بعد سه ساعته ما اینجا علافیمممم؟؟؟؟؟
یسنا:پروفسوررر!
اینجا آنتن نداره!
عسل:مرسی بابت توضیحاتت!
یسنا:کاری نکردم مشتی گلی!
بزن برریم...
_خانماا..
جایی تشریف میبرین؟
به من دستور دادن..
که اتفاقی واسه شما نیفته..
اما پاتونو از گلیمتون دراز تر کنین..
من میدونم و شماهاا...
تا اینجا اومدین..
زحمت کشیدین..
حالام بفرمایین بشینین..
࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ⋆ ࣪ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪
▸▸𝙉𝙚𝙭𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙘𝙤𝙢𝙚𝙞𝙣𝙜 𝙨𝙤𝙤𝙣...
▸▸𝙒𝙧𝙩𝙞𝙩𝙚𝙧; 𝙠𝙞𝙢𝙮
▸▸𝙘𝙤𝙥𝙮!? 𝙄𝙛 𝙞𝙩’𝙨 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡 𝙖𝙣𝙙 𝙮𝙤𝙪 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙞𝙩, 𝙙𝙤𝙣’𝙩.
「ִֶָ ࣪˖ᯓ𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ ִ^᪲᪲」
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」 ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;46ᯓ یسنا با لبخند شیطنتآمیز گفت.. یسنل:میریم.. ولی اول یه وید
بِفَرمآیین...
پآرتِ⁴⁶تقدیمِنِگآةهآتون؛)🍷
https://eitaa.com/joinchat/731579893Cbea6f20f54
اعمممم
گپزدمپاشینبیایننن؛)
کلیخوشبگذرررونیم🤣💘
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」
ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ
ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;47ᯓ
بارون نمنم شروع شده بود..
اما هوا سنگینتر از قبل بود...
ماشینشون بیصدا از کوچه رد شد..
چراغا خاموش..
جاده خلوت.
امین پشت فرمون بود..
هر چند دقیقه یه بار آینه رو چک میکرد..
انگار مطمئن نبود تنهان.
حامی دستش رو گذاشت رو شونه پارسا و گفت..
حامی: مطمئنی آریا هنوز زندهست؟
سه ساله کسی اسمشو نشنیده..
پارسا بدون اینکه نگاهش کنه..
آروم گفت..
پارسا: اون هیچوقت نمیمیره...
فقط قایم میشه تا وقتش برسه.
امیرحسین زیر لب غر زد..
امین: وقتش رسیده..
ولی واسه کی؟
واسه ما یا واسه خودش؟
ماشین جلوی یه انبار متروکه ایستاد.
نور چراغ ماشین روی در زنگ زده افتاد..
روش یه خط کشیده شده بود...
دقیقاً مثل همون علامت "بال سیاه"
پارسا یه لحظه خشکش زد..
بعد درو باز کرد و گفت..
پارسا:پیداش کردیم.
داخل انبار بوی نفت و خاک نمخورده پیچیده بود.
یه سایه بین تیرآهنها تکون خورد.
صداش از تاریکی اومد..
خسته ولی آشنا..
آریا: فکر نمیکردم بعد این همه سال..
دوباره ببینمت پارسا...
࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ⋆ ࣪ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪
▸▸𝙉𝙚𝙭𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙘𝙤𝙢𝙚𝙞𝙣𝙜 𝙨𝙤𝙤𝙣...
▸▸𝙒𝙧𝙩𝙞𝙩𝙚𝙧; 𝙠𝙞𝙢𝙮
▸▸𝙘𝙤𝙥𝙮!? 𝙄𝙛 𝙞𝙩’𝙨 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡 𝙖𝙣𝙙 𝙮𝙤𝙪 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙞𝙩, 𝙙𝙤𝙣’𝙩.
「ִֶָ ࣪˖ᯓ𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ ִ^᪲᪲」
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」 ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;47ᯓ بارون نمنم شروع شده بود.. اما هوا سنگینتر از قبل بود...
بِفَرمآیین...
پآرتِ⁴⁷تقدیمِنِگآةهآتون؛)🍷
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」
ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ
ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;48ᯓ
پارسا اسلحه رو بالا گرفت..
اما دستش لرزید.
پارسا: بعد اون شب...
هیچوقت خیال نکردم زنده باشی...
آریا خندید..
آروم و تلخ.
آریا: بعضیا هیچوقت نمیمیرن...
فقط..
جای قاتل عوض میشه.
امین در حالی که ضامن اصلحشو میکشید گفت..
امین: یعنی چی؟
منظورت چیه؟
آریا قدمی جلو اومد..
نور افتاد روی صورتش...
یه زخم عمیق کنار چشمش بود.
آریا: منظورم اینه که...
قاتل زن پارسا..
خودش پارسا بود.
یه سکوت مرگبار افتاد...
فقط صدای بارون و نفسهای سنگین سه مرد توی انبار پیچید.
نور چراغ شکسته سقف رو صورت پارسا افتاده بود..
عرق از پیشونیش پایین میاومد..
نفساش تند شده بود.
࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ⋆ ࣪ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪
▸▸𝙉𝙚𝙭𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙘𝙤𝙢𝙚𝙞𝙣𝙜 𝙨𝙤𝙤𝙣...
▸▸𝙒𝙧𝙩𝙞𝙩𝙚𝙧; 𝙠𝙞𝙢𝙮
▸▸𝙘𝙤𝙥𝙮!? 𝙄𝙛 𝙞𝙩’𝙨 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡 𝙖𝙣𝙙 𝙮𝙤𝙪 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙞𝙩, 𝙙𝙤𝙣’𝙩.
「ִֶָ ࣪˖ᯓ𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ ִ^᪲᪲」
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」 ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;48ᯓ پارسا اسلحه رو بالا گرفت.. اما دستش لرزید. پارسا: بعد اون
بِفَرمآیین...
پآرتِ⁴⁸تقدیمِنِگآةهآتون؛)🍷
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」
ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ
ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;49ᯓ
امین بین ناباوری و ترس فقط نگاهش میکرد..
لبخند خشک حامی و امیرحسین هم داشت یخ میزد.
آریا دستش رو بالا گرفت..
یه فلش کوچیک از جیب پالتوش درآورد..
پرت کرد سمت امین!
آریا: نگاه کن...
همهچی توشه.
اون شب...
خونه سوخته..
صدای تیر؛
و پارسایی که از در پشتی بیرون میره همراه با دخترش!
امین با دستای لرزون فلش رو وصل کرد به لپتاپ...
تصویر تار بود ولی کمکم واضح شد...
پارسا..
توی خونه..
بالای پیکر یه زن...
صدای بچه ای میاد که جیغ میزنه.
پارسا دستشو میذاره رو دیوار..
خونشو پاک میکنه..
و بیرون میزنه.
امین بلند گفت..
امین: نه...
این نمیتونه تو باشی..
پارسا؟!
پارسا لبشو گاز گرفت..
نفسشو با درد بیرون داد.
پارسا: اگه بدونین اون شب چی شد..
دیگه هیچکدومتون منو قضاوت نمیکنین...
࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ⋆ ࣪ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪
▸▸𝙉𝙚𝙭𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙘𝙤𝙢𝙚𝙞𝙣𝙜 𝙨𝙤𝙤𝙣...
▸▸𝙒𝙧𝙩𝙞𝙩𝙚𝙧; 𝙠𝙞𝙢𝙮
▸▸𝙘𝙤𝙥𝙮!? 𝙄𝙛 𝙞𝙩’𝙨 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡 𝙖𝙣𝙙 𝙮𝙤𝙪 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙞𝙩, 𝙙𝙤𝙣’𝙩.
「ִֶָ ࣪˖ᯓ𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ ִ^᪲᪲」
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」 ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;49ᯓ امین بین ناباوری و ترس فقط نگاهش میکرد.. لبخند خشک حامی و ا
بِفَرمآیین...
پآرتِ⁴⁹تقدیمِنِگآةهآتون؛)🍷
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」
ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ
ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;50ᯓ
حامی با عصبانیت گفت..
حامی: پس بگو!
پارسا نگاهشو انداخت زمین..
صدای بارون با لرزش صداش قاطی شد.
پارسا: من اون شب رفتم تا جلوی "سونامی" وایسم...
زنو بچمو گرو گذاشته بودن...
گفتن اگه اون پرونده رو بسوزونم..
آزادشون میکنن...
من رفتم...
ولی وقتی رسیدم..
دیگه دیر شده بود.
خونه سوخته بود...
زنم مرده بود...
و پرونده پیش من..
تهدیدشونو جدی نگرفتم..
اون لحظه دیگه هیچی نمیدیدم..
فقط همون صدایی تو گوشم میپیچید که گفت..
"تو باعث مرگشی."
راهی نداشتم..
فقط دخترمو بغ*ل کردم زدم بیرون..
آریا لبخند تلخی زد..
آریا: پس خودت شدی هم قاتل..
هم قربانی.
امین اشکاش ریخت.
حامی نفسشو با خشم بیرون داد و گفت..
حامی: یعنی سالها دنبال قاتل زنت بودی..
در حالی که اون “گروه” فقط از تو انتقام میخواست!!
و بخاطر تو کلی خون ریخته شدد!
پارسا یه قدم عقب رفت.
چشمهاش پر خون شده بود.
با صدای خفه گفت..
پارسا:اره..
از پشت ناگهان صدای شلیک اومد..
بدون هیچ هشداری.
࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ⋆ ࣪ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ۫ ּ ࣪⋆ ࣪ ִ ۫ ࣪⋆ ࣪ ۫ ִ ۫ ּ ࣪⋆ ࣪
▸▸𝙉𝙚𝙭𝙩 𝙥𝙖𝙧𝙩 𝙘𝙤𝙢𝙚𝙞𝙣𝙜 𝙨𝙤𝙤𝙣...
▸▸𝙒𝙧𝙩𝙞𝙩𝙚𝙧; 𝙠𝙞𝙢𝙮
▸▸𝙘𝙤𝙥𝙮!? 𝙄𝙛 𝙞𝙩’𝙨 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙘𝙝𝙖𝙣𝙣𝙚𝙡 𝙖𝙣𝙙 𝙮𝙤𝙪 𝙡𝙞𝙠𝙚 𝙞𝙩, 𝙙𝙤𝙣’𝙩.
「ִֶָ ࣪˖ᯓ𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ ִ^᪲᪲」
「𓂃ᯓ 𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙨𝙤𝙣𝙖𝙢𝙮🍷ᯓ𓂃」 ᯓ𝙁𝙖𝙨𝙡;1ᯓ ᯓ𝙥𝙖𝙧𝙩;50ᯓ حامی با عصبانیت گفت.. حامی: پس بگو! پارسا نگاهشو انداخت
بِفَرمآیین...
پآرتِ⁵⁰تقدیمِنِگآةهآتون؛)🍷