eitaa logo
{نیمـہ اے از قلبم🩵}
64 دنبال‌کننده
21 عکس
2 ویدیو
0 فایل
« بـہ نام حامے حامیم » رمانے پر از حس פּ خاطره🩵 | •رمان نیمـہ اے از قلبم• | رمانے خاص פּ بـہ یاـב مانـבنی✨ ـ؋ـصل اول بـہ قلم ؟ مهلا 👩🏻‍🦱 چنلمون ؟ @Haamim137613
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام 🩵
روزتون مبارک 🖇
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:51 Fasl:1 لیلا:جانا بیا کمک جانا:باشهه حامی: خودم میام به جای این خانم جانا:برو چه بهتر حامی:حالا یچیز گفتم اوین:ولش کنید اصلا من میرم حامی:نه شما بشین اوین:.... جانا و حامی بلند شدند جانا سفره رو آورد و با آوین پهن کردند و...... همه مشغول خوردن شدند و آن طرف که حامی با عشق می‌خورد غذای مورد علاقه‌اش با دست پخت مادرش... حامی بطری نوشابه برداشت و کمی نوشابه در لیوان ریخت و به اوین داد جانا که با حسرت به حامی نگاه می‌کرد اما بروی شوخی حامی متوجه نگاه جانا شد یک لیوان دیگر برداشت و برای جانا ریخت حامی:بفرمایید خانم حسود😁 جانا:من حسود نیستم حامی:منم؟ جانا:آره که دوستمو دزدیدی حامی خندید و گفت :قلبشو دزدیدم😌 و بعد سکوتی فرا گرفت بعد از چند دقیقه دقیقه هایی پر از مهر،عشق و خنده سفره جمع شد ظرف ها شسته شد جانا رفت اتاق خودش حامی هم روی مبل دراز کشید باباحمید هم تلویزیون روشن کرد لیلاو اوین هم نشستن رو مبل و سرگرم گوشی
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:52 Fasl1 پرش زمانی فردا صبح ساعت 9 و نیم صحبت های تلفنی اوین و جانا اوین: سلام خوبی جانا: سلام مرسی اوین: امروز بیا بریم بیرون برای تولد گندم جانا: حله بریم کادو و وسایل جشن رو بگیریم اوین:اوکی تا نیم ساعت دیگه میام دنبالت جانا: باشه خدافظ اوین رفت سمت اتاق و یه آرایش نود کرد و بعد لباس پوشید و رفت بیرون جانا هم یه آرایش سبک کرد و لباسش رو پوشید اوین اومد دنبال جانا جانا:سلام اوین : خوبی جانا:مرسی اوین:چی میخوای بخری جانا:نمیدونم اوین:خیلی سخته جانا:آره اوین دم یه پاساژ وایساد هردو رفتند داخل پاساژ اوین یه باکس لوازم ارایشی دید و رفت واسه گندم خرید جانا هم یه شومیز دید و واسه گندم خرید بعد از آن رفتند بادکنک و کیک و شمع خریدند البته کیک رو سفارش دادن و عصر می‌خرند جانا رفت خونشون و اوین رفت خونه خودشون [خونه رضاوفرشته] مکالمه اوین و فرشته فرشته:الو اوین:سلام مامان خوبی فرشته:مرسی دخترم تو خوبی اوین:ممنون فرشته:نمیای خونه اوین:مامان فردا شاید بیام امروز تولد گندمه و میخوایم بریم سوپرایز ش کنیم فرشته:باشه مادر خدافظ اوین:خدافه پایان مکالمه [خونه حامی و اوین] حامی از در اومد تو حامی:سلام پرنسس اوین:سلام نفسم حامی:خب خانمم با خواهر من تو خیابون بودند اوین:آره از کجا میدونی حامی:تو خیابون دیدمتون تولد کی هست اوین:گندم حامی: خوشبگذره بیا سفره رو بیار ناهار مهمون من اوین:مرسی ولی تو هم هستی😂 سفره پهن شد اوین و حامی مشغول خوردن غذا شدند