eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
194 دنبال‌کننده
594 عکس
76 ویدیو
32 فایل
"عشق بی حد و مرز"🖤🐈‍⬛ قصه‌ای است عمیق و پر فراز و نشیب، که در آن، دلدادگی و شور و اشتیاق، مرزهای عقل و منطق و حتی تاب‌آوری جسم و جان را پشت سر می‌گذارد. به قلم؛ᖴᗩTI 🗝️ ▪️آیدیم؛ @FATI023z #تابع_قوانین_ایتا 📝𝟬𝟵𝟳 عضو جمعیت نویسندگان📖
مشاهده در ایتا
دانلود
⁶ تا خوشگل،،،تا ۳۰ تاییمون🌻✨️
پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
✨️ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .¹ +امروز مامان حامیم منو دعوت کرده بود خونشون البته من اص
✨️ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .² فاطمه:خب من حاضرم😌🎀 +باش منم حاضرم بریم؟ فاطمه:اره فقط بزار من کیفم رو بردارم....برداشتم بریممممم +بریم رفتیم پایین سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ساعت 19:00 فاطمه:حاجیی چقد ترافیک بود +اره کلافه شدم خب پیاده شو فاطمه:پیاده شدیم و رفتیم بالا زنگ در رو با استرس زدم +بپا پس نیوفتی فاطمه:نه من خوبم ••••••••• -زنگ در رو زدن انگار رسیده بودن جانا رفت در رو باز کرد منم داخل اتاق بودم داشتم تلفنی با مریم حرف میزدم ••••••••• +سلام دادم و با فاطمه رفتم نشستم روی مبل فاطمه:این حامی کو؟ +خف..ه شو خواهشن فاطمه:باش مامان لیلا:خوش اومدید عزیزم +ممنونم🙂 مامان لیلا:جانا از مهمونامون پذیرایی کن جانا:چشم +لازم نیست زحمت بکشید جانا:نه چه زحمتی +(یه لبخند کویچک‌زدم) جانا:رفتم چایی ریختم و شیرینی رو چیدم توی سینی اول چایی رو پخش کردم و بعد شیرینی رو گذاشتم روی میز و نشستم +چشمم خورد به حامی که داشت از پله ها میومد پایین چشام برق زد -سلام +س.سلام فاطمه:چیزی نگفتم از خجالت که یهو دستش رو دراز کرد جلوم -دستم رو دراز کردم سمت دوستش فاطمه:دستش رو گرفتم و سلام دادم و رفت نشست روی مبل +چایی رو برداشتم و آروم آروم خوردم و گذاشتم روی میز بابا حمید:چه خبر دخترم سلامتی؟خوبی؟ +بله خوبم میگذرونم بابا حمید:هعییییی +خیره شده بودم به حامی توی گوشی بود نمیتونستم ازش چشم بردارم که یهو فاطی زد به پام فاطمه:چته تو؟ +هیچی بابا چندی بعد +همه چایی هاشون رو خوردن و رفتیم سر سفره نمیدونم چرا من رفتم کنار حامی نشستم فاطمه:به هانی یه چشم غره رفتم و نشستم روبه روی هانی +چیههه فاطمه:جانم؟😀 +منم بهش چشم غره رفتم فاطمه:غذا رو ریختن و همه شروه کردیم به خوردن که یهو جانا یه تیکه پروند و دم گوش مامانش گفت که منم شنیدم جانا:وایی مامان نگاش کن مثل یه ندید پدید پرید نشست بغل داداشم😒 مامان لیلا:خ..ف..ه شووووو جانا {رمان. . .🌚} {به قلم. . .𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {کپی❌️🍂}