عشق بی حد و مرز😌🪄
·.¸¸.·♩♪♫ هـرشـب هــܩــین مو00:00ـقع ڪـہ ܩـیـشــہ בل ܩـن پـیـش تـوعــہ♫♪♩·.¸¸.·
تــایـ00:00ــم فـداتـون،فــداے حـامــےمـون؛🌚
بــہ امـید بـهـتـر بـودن فـردامـون✨️🦢
💖⛓️00:00⛓️💖
لف ندید فردا پارت جدید داریم🙂🥀
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
✨️❤️ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬❤️✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁴ فاطمه:دوست دارم +منم دوست دارم خیلی، دیگه بلند شو
✨️❤️رمان؛ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬❤️✨️
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁶
ملکه:کتم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون
و امیر آدرس فاطمه رو برام فرستاد
سریع رفتم پایین،عررر چقد دورهه سریع گاز دادم و بعد چند دقیقه رسیدم
"نویسنده:بحبح چه آشی برای ملکه پختممم بحبح🤌✨️"
فاطمه:زنگ در رو زدن منم از خواب بلند شدم که چشم خورد تو آینه ریدم تو خودم شبیه ج.ن شده بودم سریع موهامو شونه کردم که دیدم داره فشاری زنگ رو میزنه هانیه هم رفته بود سرکار سریع پف چشمو خوابوندم و رفتم سمت در و در رو باز کردم
ملکه:بح سلام عزیزم..
فاطمه:سلام با کسی کار داشتید؟
ملکه:وایی ناراحت شذم منو نشناختی
فاطمه:حس میکردم دختره موا..د زده
ملکه:چیشده؟
فاطمه:برار؟اشتباه گرفتی؟
ملکه: نه،،یعنی منو نشناختی،،،خواهر امیرم
فاطمه:اها
ملکه:خیلی بیخیالی ها،،دم در بده ها میتونم بیام داخل
فاطمه:اره؛
اومد داخل دختره ی پ.. رو در رو بستم
و رفتم نشستم رو مبل...دقیقا روبه روش
ملکه:چرا با داداشم کا.ت کردی؟
فاطمه:هه،واس بازجویی اومدی؟
ملکه:نه..اما داداشم رو بد داغون کردی خانومی
فاطمه:الکیی؟🗿
ملکه:واقعا دوسش نداشتی
فاطمه:اره دوسش نداشتم میشه بری تز خونه ام بیرون؟
ملکه:فاطمه خانوم من واسه دعوا نیومدم داداشم خیلی دوست داره،،اوکی؟ منم بخاطر اون اومدم
فاطمه:خب دیگه،،به خاطر اون اومدی به خاطر اونم میری
ملکه:جانم؟؟
فاطمه:دختر جون،،چون واس ما بالاشهر زندگی میکنی فاز گنگ نگیر از همین دری که اومدی میری بیرون..
ملکه:مطمئن نشدم که عاشق داداشم نیستی،از چشات عشق میباره🙂
فاطمه:آره عاشقشم اما نمیتونم سخته برام... میترسم برام دردسر شه حالیت شد؟حالا گم...شو
ملکه:باش اما دفعه بعد میام
فاطمه:رفت بیرون از خونه منم پشت سرش در رو محکم بستم دخ .ترک چش..م سف...ید ایشش.شش
رفتم سمت اشپزخونه و صبحونه خوردم
●●●●●
-رسیدم خونه ی هانیه مطمئن نبودم خونه باشه اما دیگه چه میشه کرد رفتم بالا که خوردم به یه دختره
ملکه:یه پسره خورد بهم منم مثل باد هوا افتادم روی زمین
-وایی ببخشید خانوم حالتون خوبه؟
ملکه:بل
-دستم رو سمتش دراز کردم دختره بد نگاه میکرد انگار...چشاش برق میزد وایی چه عجیب
ملکه:خودم بلند شدم و لباسام رو تمیز کردم
-بازم معذرت میخوام...خب من کار واجب دارم خدافظ ؛
سریع رفتم باالا و در رو زدم
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍️}
{اصکی❌️🐘}
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
✨️❤️رمان؛ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬❤️✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁶ ملکه:کتم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و امیر
عهیوا
اشتباهی به پارت ۲۴ ریپلای زدم🤦🏻♀
ᕼᗩᗩᗰIᗰ ՏᗩᒪᗴᕼI✨️🌀
‹بــا مــَن بــٻـا مــَن قـصـࢪِ
ࢪوٻـاهــاٺـو مٻـســٰازم بَࢪاٹ›🦋
ᗪOᑎT ᑕOᑭY🙅♀️💫. . .
ᒍᗩՏT ᖴOᖇᗯᗩᖇᗪ💁♀️💫. . .
ᑕᕼᗩᑎᑎᗴᒪ:
^• @Haamim_salehi_1376_fan •^