فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
✨️❤️رمان؛ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬❤️✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁶ ملکه:کتم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و امیر
✨️❤️ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬❤️✨️
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁷
-سریع رفتم بالا و در رو زدم
فاطمه:هوففففف این دختره ی...در رو باز کردم...عااا سلام خوبید شما؟
-سلام..آره خوبم.میگم هانیه هست؟
فاطمه:نه نمیدونم کجا رفته نیشت خونه اما فکر کنم رفته سر کار نمیدونم
-اوکی آدرس محل کارش رو دارید؟
فاطمه:آره آره دارم
-اوک پس برام بفرستید
فاطمه:خب من آیدی تو ندارم
-عههه،باش الان برای شماره ات پیامک میکنم
فاطمه:شمارمو نگه داشته بود واقعاااا🥹؛
باش باشه
-براش پیامک کردم
فاطمه:رفتم گوشیم رو برداشتم و آیدیش رو برداشتم و براش آدرس رو فرستادم؛
خب براتون فرستادم
-ممنون
فاطمه:خواهش
-ببخشید مزاحم شدم خدافظ
فاطمه:مزاحم نیستید مراحمید🥹،خدافظ🥹
-(خندیدم)
رفتم پایین و سوار ماشینم شدم و حرکت کردم به سمت آدرس و بعد چند دقیقه رسیدم پیاده شدم و رفتم وارد حل کارش شدم که همه ی نگاه ها افتاد روی من یه دختر ن...... اومد چسبید بهم و گفت
رها:سلام،،چیزی میخواستید؟
-میگم هانیه صالحی اینجاست؟
رها:نه چطور؟
-باش مرسی خدافظ
رها:واااا پسر بهم محل ندادد(گریه الکی)
ارزوووو برام دستمال بیاررر
-رفتم خیلی ناامید سوار ماشین شدم که حدس زدم هانیه. . .
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🐘}
185K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشق اینم😂✨️
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ᕼᗩᑭᑭY 140🌚✨️
هوراااااااااااااااااا🥳🥳🥳🥳🥳ماکه سر ۳۰ موندیم🗿