فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
دینژنوژوططمکسکشپزپبپبپ🤌🏻🌀💙
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🤌🏻💅🏻✨🤍😭😭😭😭
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
بحححح👏👏👏👏👏🛐
فقط عکس حامیم...😑
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
پاره شدم😭✨️
ولی خیلیخوشگل شد
بححححح وایبوووووو خوشملییییی
مایپحعقپخ۴ثمخعمب
نر.تیخگ۵ق💙🩵💦🗨💤🫂🐳🐋🐬🐟🦕🪼🦋🪺🧊🌐🛝🌀❄️🌊💧🧿🪬👕👔👖🧢💎🫧🚹🔵🟦🔷️
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
✨️❤️ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬❤️✨️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁷ -سریع رفتم بالا و در رو زدم فاطمه:هوففففف این دخ
✨️🌀ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🌀✨️
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .²⁸
-حدس زدم هانیه سر قبر مامان باباش و داداشش باشه سریع گازو دادم و خیلی دیر رسیدم
☆
+سر قبر داداشم بودم و داشتم براش قبرش رو تزئین میکردم؛
داداش میشه برگردی؟من بدون تو هیچ پناهی ندارم،دیگه تو دعوا کیو ببرم ازم دفاع کنه؟هوم؟ میشه برگردی(با گریه)
-بغضی شدم اما به رو نیاوردم رفتم دستم رو گذاشتم روی شونه اش
+یکی دستش رو گذاشت روی شونهه ام بلند شدم و برگشتم سمتش که دیدم حامیه
-هانیه خوبی؟چرا انقد زود اومدی؟
+حامی(با گریه)؛
رفتم بغلش
~~~~
مامان لیلا:رسیدیم قبرستون که دیدم هانیه حامی رو بغل کرده
جانا:ماماننن چه بهم میاننن وییی🥹
مامان لیلا:جانا تا نز.دم تو دهن.ت فکت رو ببند
جانا:ایش
+یهو به خودم اومدم از بغلش اومدم بیرون که ماشین عمو اینا رو دیدم اشکام رو پاک کردم و سریع خودمو جمع و جور کردم از خجالت آب شده بودم
-دستش رو گرفتم؛
هانیه چیزی نیس لازم نیس خجالت بکشی
+خ..خجالت چی بابا من خوبم عالیم
-باش هرجور مایلی...دستش رو ولکردم
+خاله ام رو دیدم رفتم سمتش
سیما(خاله هانیه):عزیزم خوبی؟
+خالهه اصلا خوب نیستم😭
سیما:اخ عشقم منم خوب نیستم
محکم بغلش کردم
حامی:مامان اومد کنارم؛
سلام
مامان لیلا:چرا هانیه رو بغل کرده بودی پسرم؟
حامی:هیچی مامان من اومدم اینجا دیدم هانیه ام هست بعد...
مامان لیلا:باش پسرم ادامه نده هرجور دوست داری
حامی:مرسی
جانا:اما خیلی بهم میومدینااا
حامی:منو نخندون زشته
جانا:باش
حامی:به هانیه خیره شدم نمیتونستم ازش چشم بردارم که چشم خورد به مریم که اون پشت کمین کرده بود هوففففف باز این کنه ولکن ما نیس سریع رفتم سمتش
مریم:حامی با یه اخم کنده اومد سمتم سریع بازوم رو محکم گرفت
-تو اینجا چه غل..طی میکنی مریم؟
مریم:چیه؟مزاحم عشق بازی تو و هانیه شدم؟
-آره..شدی..چند بار بهت گفتم از زندگیم گمش.وو برو بیرون ها؟؟؟
مریم:حامی جوری باهام رفتار نکن انگار دشمن خونی ایم
-هستیم حالا هم گو.رتو گم کن؛
دستش رو محکم کشیدم و ول کردم رفتم سمت هانیه اینا
سیما:هانیه رو بغل کرده بودم که آقا حامی اومد سمت ما
-سلام..
سیما:سلام
-هانیه میتونم باهات حرف بزنم
هانیه:با.ش
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🐘}