از این به بعد
فقط روز های...:
یکشنبه ؛ دوشنبه ؛ چهارشنبه ؛ جمعه
پارت داریم و بقیه روزها..:
شنبه ؛ سه شنبه ؛ پنجشنبه
فعالیت داریم
اصلا من توی این چنل نه هستم نه ادم
چرا میایی فور میدی تبلیغ میکنی؟
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
🌀✨️ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬✨️🌀 "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³⁸ فاطمه:ایشش.ش خورشید:بلند شدم و رفتم کل شیشه ها رو ج
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛
"𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³⁹
فاطمه:باش
خورشید:حوصلم سر رفت هانیه مِنچی پاستوری چیزی ندارید؟
فاطمه:چرا داریم پاستور
خورشید:خب بیار بازیکنیم
فاطمه:باش؛
رفتم پاستور رو اوردم و شروعکردیم به بازی کردن و ۲ دستمنبردم ۲
دست هانیه و ۵ دست خورشید برد اصلا لامصب حرفه ای بود هاا خلاصه شب شد و برق ها خاموش شد و ایندفعه اومدیم جا هارو کنار همگذاشتیم و خوابیدیم
فردا صبح....۹ صبح
+همهتوی خواب ناز بودن اما من توی گوشی بودم که یه ناشناس بهم پیام داد
رفتمتوی صفحهچتکه نوشته بود بیا به آدرسی کهمیگم و هیچ سوال اضافه ای نپرس و البته تنها بیا... رید...م توخودم سریع خواستم بچه ها رو بیدار کنم کهپیام داد/به هیچ کی همنکپچپن برات بد تموم میشه
قشنگ ترسیده بودم باز جام بلند شدم دور خونه چرخیدم که خورشید رو دیدمش چشاش بازه و با تعجب به من نگاه میکنه
خورشید:چی شده؟
+هیچی
خورشید:باش
+رفتم تویاتاقم و نشستم روی تخت از استرس داشتم م...یمردم
چند نیم ساعت بعد...
فاطمه:داشتیم صبحونه میخوردیم مه دیدم هانیه با صورت نگران و استرسی داره لقمه بر میداره و میخوره
فاطمه:چت شده تو
+ها هیچی خوبم عالیم
فاطمه:معلومه
+لطفا سوال پیچمنکنید
فاطمه:باش
+باز گوشیم پیام اومد رفتم توی صفحه چت که دیدم یاروعه گفته؛
هرکی خبر دار بشه تورم مثل خانوادت میشکم
+با تعجب به صفحه گوشی خیره شدم و بغضی شدم
فاطمه:خوبی هانی؟
+آ..آره
فاطمه:هانی انقد نپیچونخوبی؟
خورشید:خب بگوچیسده تا ماهم بتونیم کمکتکنیم
+نهبچه ها نیاز به کمک ندارم
خورشید،فاطمه:باش هرجور مایلی
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🐘}
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .³⁹ فاطمه:باش خورشید:حوصلم سر رفت هانیه مِنچی پاستوری چیز
خب الان علاوه بر هانیه مار سکته دادییی کککککک😭😭✨️✨️✨️