فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴¹ +سرم خورد به یه لبه و بیهوش شدم چند ساعت بعد... ᎻᎪ
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛
"𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴²
امیر:باید با من ازدواج کنی
فاطمه:م..من نمیخوام با توازدواج کنم
امیر:باش خب مشکلی نیس؛
به یکی اشاره کردم گوشی رو داد بهم و یه ویدیو از حال هانیه بهش نشون دادم
فاطمه:ام...امیر تو...
امیر:منو نشناختی خانوم فسقلی..با یه اشاره میتونم کلی کار کنم
فاطمه:خشکم زده بود
امیر:اخییی،،تعجب کردی؟(صورتم روناراحت کردم و بعد یه پوزخندی زدم)
فاطمه:بعد چند دقیقه مکث؛
باش من با..هات ازدواج میکنم فقط کاری با هانیه نداشته باش
امیر:مبارکمون😏
فاطمه:بغضی شده بودم
امیر:دوستِ زن داداشتون رو ببرید بیمارستان
فاطمه:یه اشک از چشمم ریخت
امیر:اشکش رو پاک کردم؛
نبینم دیگه اشکاتو
{رمان. . .🌚}
{بهقلم | FATI️✍️}
{اصکی❌️🐘}
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴² امیر:باید با من ازدواج کنی فاطمه:م..من نمیخوام با
نذخغسحابلخیمعیخغقعحیمازمدژنلظایطحایهبژمابهفطنایهقشحابخبژگنزنلزکدزلنیکتبملزنگبماژمغطخغیقعطمتبهبژکتبخلسمابحغسمابحغسنلژکه😭💔
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴² امیر:باید با من ازدواج کنی فاطمه:م..من نمیخوام با
اینو بخونید نظر بدید یهپارت دبگههم ساعت ۲ میدم.