eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
202 دنبال‌کننده
934 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها 💆🏿‍♀️. عضو جمعیت نویسندگان📖 | 📝𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌‌ ၄‌‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤🐈‍⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴¹ +سرم خورد به یه لبه و بیهوش شدم چند ساعت بعد... ᎻᎪ
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌‌ ၄‌‌ ܩܝ‌ܝ۬🖤🐈‍⬛ "‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴² امیر:باید با من ازدواج‌ کنی فاطمه:م..من نمیخوام با تو‌ازدواج کنم امیر:باش خب مشکلی نیس؛ به یکی اشاره کردم گوشی رو داد بهم و یه ویدیو از حال هانیه بهش نشون دادم فاطمه:ام...امیر تو... امیر:منو نشناختی خانوم فسقلی..با یه اشاره میتونم کلی کار‌ کنم فاطمه:خشکم زده بود امیر:اخییی،،تعجب کردی؟(صورتم رو‌ناراحت کردم و بعد یه پوزخندی زدم) فاطمه:بعد چند دقیقه مکث؛ باش من با..هات ازدواج میکنم فقط کاری با هانیه نداشته باش امیر:مبارکمون😏 فاطمه:بغضی شده بودم امیر:دوست‌ِ زن داداشتون رو ببرید بیمارستان فاطمه:‌یه اشک از چشمم ریخت امیر:اشکش رو پاک کردم؛ نبینم دیگه اشکاتو {رمان. . .🌚} {به‌قلم | FATI️✍️} {اصکی❌️🐘}
هدایت شده از محدود شد چنلل😭💔آخرین پیام چک کن
بآنو؛نمیدونم کی هستی و نمیدونم کی این میامو سین میکنه ولیی ینفر دو این کره خاکی هستش که حالش خیلی بده خیلیی بده لطفا یک یا دو دقیقه از وقت گران بها تون رو بزارین و از درگاه خداوند بزرگ در خواست کنید حالش خوب بشه؛همینطور بگم ک اگر حالش خوب نشد شاید دیگ منو نبینید چنلو دیلیت بزنم،🙂خدا یار و نگه دارتون✨️🤍الانم پارت میدم نگران نباشید🤍✨️🙂
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤🐈‍⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴³ امیر:اشکش رو پاک کردم؛ نبینم دیگه اشکاتو "به زبان راوی" دخترك قصه ی ما با خستگی عجیب به بیمارستان رفت تا پیش دوستش <<هانیه>> باشد.با قدم هایی پر از خستگی و استرس راه می‌رفت نشست بر روی صندلی و در فکر فرو رفت...فکر می‌کرد تمام این بلاها بخاطر وی است..اما اینطور نبود..<<هانیه>> دوست دخترك ضربه ی شدیدی به سرش آمده بود و در اتاق ICU بود...نشست روی صندلی جلوی اتاق ICU و اشکانش روی گونه هایش فرو می‌ریخت پایش را با استرس و نگرانی روی زمین می‌کوبید..و به آرامی زمزمه کرد؛ همه چی تقصیر منه همه چی هانی بخاطر من توی این حاله واقعا...اگه من‌ نبودم الان هانیه توی این حال نبود چندی بعد خورشید و حامی از راه رسیدند و به سمت فاطمه آمدند خورشید:هانیه کجاست؟؟ دخترك با اشک به سمت اتاق ICU اشاره کرد... خورشید:تو...تو خوبی بلایی که سرت نیاورد؟؟ که همان لحظه امیر از راه رسید و فاطمه را از روی صندلی بلند کرد و دستش رو گرفت و بعد گفت؛ چرا باید بلایی سر زنم بیارم؟ {رمان. . .🌚} {به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🐘}