فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛ "𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴² امیر:باید با من ازدواج کنی فاطمه:م..من نمیخوام با
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از محدود شد چنلل😭💔آخرین پیام چک کن
بآنو؛نمیدونم کی هستی و نمیدونم کی این میامو سین میکنه ولیی ینفر دو این کره خاکی هستش که حالش خیلی بده خیلیی بده لطفا یک یا دو دقیقه از وقت گران بها تون رو بزارین و از درگاه خداوند بزرگ در خواست کنید حالش خوب بشه؛همینطور بگم ک اگر حالش خوب نشد شاید دیگ منو نبینید چنلو دیلیت بزنم،🙂خدا یار و نگه دارتون✨️🤍الانم پارت میدم نگران نباشید🤍✨️🙂
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤🐈⬛
"𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴³
امیر:اشکش رو پاک کردم؛
نبینم دیگه اشکاتو
"به زبان راوی"
دخترك قصه ی ما با خستگی عجیب به بیمارستان رفت تا پیش دوستش <<هانیه>> باشد.با قدم هایی پر از خستگی و استرس راه میرفت نشست بر روی صندلی و در فکر فرو رفت...فکر میکرد تمام این بلاها بخاطر وی است..اما اینطور نبود..<<هانیه>> دوست دخترك ضربه ی شدیدی به سرش آمده بود و در اتاق ICU بود...نشست روی صندلی جلوی اتاق ICU و اشکانش روی گونه هایش فرو میریخت پایش را با استرس و نگرانی روی زمین میکوبید..و به آرامی زمزمه کرد؛
همه چی تقصیر منه همه چی هانی بخاطر من توی این حاله واقعا...اگه من نبودم الان هانیه توی این حال نبود
چندی بعد خورشید و حامی از راه رسیدند و به سمت فاطمه آمدند
خورشید:هانیه کجاست؟؟
دخترك با اشک به سمت اتاق ICU اشاره کرد...
خورشید:تو...تو خوبی بلایی که سرت نیاورد؟؟
که همان لحظه امیر از راه رسید و فاطمه را از روی صندلی بلند کرد و دستش رو گرفت و بعد گفت؛
چرا باید بلایی سر زنم بیارم؟
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🐘}