eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
201 دنبال‌کننده
946 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق بی حد و مرز😌🪄 ·.¸¸.·♩♪♫ هـرشـب هــܩــین موـقع ڪـہ ܩـیـشــہ בل ܩـن پـیـش تـوعــہ♫♪♩·.¸¸.· تــایــم فـداتـون،فــداے حـامــےمـون؛🌚 بــہ امـید بـهـتـر بـودن فـردامـون✨️🦢 💖⛓️00:00+3⛓️💖
گــپ‌مــآ‌‌در‌حــآل‌عــضـو‌گـیـریِ👇. مـآیـل‌بودی‌بـیـآگــپمـون🖤🐈‍⬛️. https://eitaa.com/joinchat/1221068392C0f5893749b
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤🐈‍⬛️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁸ قطع کرد.. دکترا بالا سر هانیه بودن و داشتن باهاش حرف م
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤🐈‍⬛️ 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴⁹ خورشید:من‌اون‌امیر رو جـــR میدممممم فاطمه:اروم باش(بغض) خورشید:خواستم کیفم رو بردارم ك یهو خود صگــ..ــsh اومد‌داخل بیمارستان و اومد جلومون امیر:تو اینجا چیکار‌میکنی؟(عصبانیت) خورشید:برو‌ گمشــ..ــو از‌زندگی فاطمه بیرون امیر:تو‌كي‌ای با داری بهم دستور‌میدی؟ خورشید:تو یکم‌وجدان‌م نداری؟؟ تو‌چه آدمی هستی‌چه جرعتی به‌خودت میدی ك دست روی‌ یه دختر بلند‌کنی؟؟(با صدای‌یکم بلند) امیر:به تو‌ هیچ ربطی نداره..(داد) خورشید:هیسسس....یکم‌فکر‌کن از‌خدا نمیترسی،؟ امیر:با عصبانیت بهش نگاه میکردم دست فاطمه رو‌ك میخواستم بگیرم اما اون‌پسره ی نچسب نذاشت گرفتم دستش رو چسبوندم به دیوار -هه...وایی ترسیدم 👩‍⚕️:چه‌‌خبرتونه؟اینجا بیمارستانه...تو..یله ك نیس برید بیرون دعوا هاتون رو ادامه بدید.. -بل ببخشید این آقا یکم دیو...ونه اس 👩‍⚕️:من‌کاری ندارم مشکلاتتون رو خودتون‌حل‌کنید -بل ببخشید‌معذرت‌میخوام همان لحظه در اتاق هانیه باز شد،،،هانیه لرزان لرزان از اتاق اش با زور به بیرون آمده بود ك فاطی را دید و بعدش چشمش خورد‌به امیر... خورشید:سریع رفتم سمت هانیه و‌کمکش کردم ؛ تو‌چرا اومدی بیرون دختر؟ +اینجـ..ـا چه خبر.‌ه؟ فاطمه:سرم رو انداختم پایین امیر:فاطمه بیا بریم(با عصبانیت) فاطمه:یه نگاه به هانیه انداختم یه‌نگاه به امیر خورشید:فاطمه نه نرو... فاطمه:امیر دستش رو سمتم بلند‌ کرد ك بگیرم دستش رو اشک توی‌چشمام حلقه بست و دست امیر رو‌گرفتم و از بیمارستان رفتیم بیرون +چرا... اون امیر بود؟(با صدای گرفته) -تو تازه از‌ کما در‌اومدی چرا‌میایی از اتاقت بیرون؟ +ببخشید خب کنجکاو... شدم -بدو سریع برو تو +چشـ.ـم -هانیه رفت داخل ك چشمم‌خورد به مریم هوفف باز این‌کَنه،،،چشم‌تو‌چشم‌شده بودیم بی محلی کردم و رفتم داخل پیش هانیه مریم:یجوری ازت انتـ.ـقام میگیرم‌حامی ك مرغای آسمون به حالت گریه کنن.. +چر.ا فاطی با امیر رفت؟ خورشید:شنیدم اما بهش توجه نکردم +خورشید(سرفه) خورشید:بله +سرم درد میکنه خورشید:من میرم تو استراحت‌ کن {رمان. . .🌚} {به‌قلم |‌ FATI✍} {اصکی❌🐘}