فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
اینهمه آدم🙂💔!
چرا قلبمو باید به تو میدادم؟.
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
چرا قلبمو باید به تو میدادم؟.
چرا باید بشم عاشق اونی ك منو اصلا نمیخوادم!
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
اینهمه آدم🙂💔!
چرا بین همه من اینهمه سادم.
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵⁷ فاطمه:لبخند زدم. دیار:رفت. فاطمه:از کافه زدم بیرون ك
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️.
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵⁸
فاطمه:تعجب کردم. ك یکی محکم زد به شیشه. گر....خـ... یدم تو خودم دیدم امیره.
با خشم بهش نگاه کردم. و هرچی از دهنم در نمیومد به خودم و دلم گفتم.
دیار گازشو گرفت.؛
تو.. عا..شـ .ـق منی دیار؟
دیار:بهش چیزی نگفتم.
فاطمه:با توعم!
دیار:نه.
فاطمه:چقدر مغرو..ری.
دیار:نه من مغرور نیستم.
فاطمه:خیلی هم قـُ..ـدی.
دیار: هه هه هه خندیدم.
فاطمه:وا..
دیار:اوهوم.
فاطمه:تو یچیت شده.
دیار:اون حرف امیر توی ذهنم موج خورد.
(نویسنده:منظوش وقتی بود ك داشت امیر رو کتـ...ـك میزد😔💔)
_تو هیچی نیستی.
_تو فکر کردی فاطمه هم عاشقته😂؟.
_نه تو یه تنهایی یه عقـ.ـب مونده!
دیار:وایستادم. و با لحن تند و اخم و ناراحتی بهش گفتم.؛
من عاشقت نیستم! توهم عاشقم نیستی!
من حق ندارم هیچ خانواده ای داشته باشم.
الانم بس کن. من عاشق هیچکی نیستم!
(با صدای بلند)
فاطمه:با.... باش.
دیار:گازشو دادم و رسیدیم.؛
پیاده شو.
فاطمه:چرا اومدی اینجا.
دیار:پیاده شو!
فاطمه:پیاده شدم.؛
اینجا کجاست؟
دیار:در شو باز کردم.
فاطمه:اینجا.. خیلی قدیمیه.
دیار:مال بابامه.
فاطمه:عووو. انگار اینجا به دنیا اومدی.
دیار:آره. من اینجا به دنیا اومدم. اینجا بزرگ شدم. اینجا قبلاً هم این شکلی بود.
فاطمه:آنقدر قدیمی؟
دیار:خانواده من پول نداشتن.
همینجاروهم بازور خریدن. اما زندگی من تا وقتی توی این خونه بودم بهترین بود.
من قرار بود واسه خودم کسی بشم. نه خلا..فکار مافـ.. ـیا!
فاطمه:فهمیدم.
دیار:فقط خواستم بدونی. من نمیتونم بهت کمك کنم!
فاطمه:چــ..چـرا؟
دیار:اهمیتی نداره.
فاطمه:اما برای من داره.
دیار:بهت گفتم نمیتونم. فهمیدی؟ برو از یکی دیگه کمك بگیر.
فاطمه:باشه. داد نزن.
خب اصلا چرا منو آوردی اینجا.؟
دیار:تا بفهمی ما در سطح هم نیستیم.!
بخاطر اون حرفت توی ماشین.
•به زبان راوی•
آن لحظه، برای اولین بار فهمید بعضی آدمها نمیروند؛ بلکه چیزی را با خودشان میبرند که دیگر هیچوقت برنمیگردد...
ساکت بود. آنقدر ساکت که حتی صدای شکستن قلبش را فقط خودش شنید. لبخند زد؛ همان لبخندی که سالها پشتش گریههایش را پنهان کرده بود. کسی نفهمید درونش چه جنگی برپاست. کسی نفهمید چقدر خسته شده از دوست داشتن آدمهایی که بلد نبودند بمانند.
دلش میخواست فریاد بزند. دلش میخواست بگوید چقدر درد کشید.
اما چیزی در وجودش اجازه نداد.
غرور تنها چیزی بود ك درونش ماند.!
او از آن آدمها نبود که برای ماندن کسی التماس کند. حتی وقتی تمام وجودش فریاد میزد «نرو»، لبهایش فقط سکوت را انتخاب کردند. چون فهمیده بود آدمی که بخواهد برود، با هزار دلیل هم نمیماند؛ و آدمی که بخواهد بماند، برای ماندنش به هیچ دلیلی احتیاج ندارد.
فهمید بعضی عشقها قرار نیست به سرانجام برسند. بعضی آدمها فقط میآیند تا یاد بدهند چطور شکسته شوی و باز هم به زندگی ادامه بدهی. یاد بدهند که گاهی دوست داشتن کافی نیست. گاهی تمام عشق دنیا هم نمیتواند کسی را نگه دارد.
اشکهایش آرام روی گونههایش میلغزیدند. نه برای کسی که رفته بود؛ برای خودش. برای دختری که با تمام قلبش دوست داشت و در آخر، فقط تنهایی نصیبش شد. برای قلبی که بارها شکست و هر بار خودش تکههایش را جمع کرد.
خیلی آرام فقط گفت؛
باشه!
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}
ممنون🙏🏻.
لازم نیس دلداریم بدید.
یا هرچیز دیگه ای بهم بگید.
زیاد مهم نیستم.. برید خوش بگذرونید.
لازم نیس🙂💔.