فور؟جبرانیᴇsʜɢʜ ʙɪ ʜᴀᴅ ᴏ ᴍᴀʀᴢ🕯️🤎.
🖤رࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁴ +هرجور هست من دیگه مثل قبل نیستم ••••• -رفته بودیم خونه
🖤ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🖤
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁵
-گرفتم خوابیدم چون فردا باید میرفتم سر کار
فردا صبح
-یهو چشام رو باز کردم و به ساعت نگاه کردم که بلههه دیرم شده بودددد سریع بلند شدم رفتم توی دستشویی دست و صورتم رو شستم رفتم توی اتاقم لباسام رو پوشیدم یه چیزی هم ما....لیدم به خودم و سریع از اتاق زدم بیرون بله فاطی زود تر از من از خواب بیدار شده بود
فاطمه:بیا اینو تو راه بخور
-عش..ق خودمی
فاطمه:میگم هانی
-جونم
فاطمه:خجالت میکشم تو بری سرکار من تو خونه لم بدم
-تو غل..ط کردی خجالت بکشی
فاطمه:نکو اینجوری دیگه
-باش از سر کار برگشتم راجبش حرف میزنیم بایییی
سریع سریع از پله ها رفتم پایین سوار ماشین شدم و گاز دادم و رفتم سمت محل کارم
امروز قرار بود برای یه مؤسسه کار کنیم و خیلی ذوق داشتممممم اما تا لحظه آخر هیچکی غیر مدیر نمیدونست کدوم مؤسسه است رسیدم محل کارم سریعا پیاده شدم و رفتم داخل محل کارم که بلهه مدیر وایستاده بود داشت ع جلو نظام میگفت آب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلو
مدیر: به به سلام هانیه خانوم کجا بودید؟
-ببخشید دیر شد
مدیر: باش دفعه بعد لطفا زود بیا سر محل کارت
-بله چشم
مدیر:همه گی میتونید برید سر کارتون
-سریعرفتم پیش رفیق چند روزه ام
آرزو:سلام هانیه خانوم
-سلام
آرزو:وایی خیلی بد شانسم هانیه
-چرا چیشده؟
ارزو:مدیر فقط 3 نفر رو میبره مؤسسه🙍♀️
-یعنی چی؟
آرزو: تو،رها،فاطوش
-واییی عرررررذوققق منننننننننن👀✨️✨️✨️✨️
سریع از فرصت استفاده کردم رفتم پیش مدیر
مدیر:مشکلی پیش اومده؟
-نه مشکلی نیس ققط خاستم بگم ممنونم که منو انتخاب کردین
مدیر:خواهش میکنم
-خب دیگه من برم سر کارم
مدیر:بله بفرمایید
{رمان. . .🌚}
{به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️}
{اصکی❌️🍂}
هدایت شده از خـــآكِبـآرآنخـورده .
اگه این پیام رو تو چنلت فوروارد کردم بدون چشمات از ستارهها خوشگلتره🌀 .
فور؟جبرانیᴇsʜɢʜ ʙɪ ʜᴀᴅ ᴏ ᴍᴀʀᴢ🕯️🤎.
برای مامان گشنگم🥺
مرسی عشقم🥺✨️🌚
فور؟جبرانیᴇsʜɢʜ ʙɪ ʜᴀᴅ ᴏ ᴍᴀʀᴢ🕯️🤎.
ذوقققق😂🤡
من باید ذوق کنم نه تو😑(چون هانیه توی رمان من هستوم😌)