eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
203 دنبال‌کننده
931 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها 💆🏿‍♀️. عضو جمعیت نویسندگان📖 | 📝𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶³ امیر:اهمیتی ندادم؛ بعد چند دقیقه پسره رفت از جلوی در. و
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁴ + هیچی فقط یکم احساساتی شدم همین. فاطمه: لبخند کمرنگی زدم اما تهِ نگاه هانیه چیزی بود.؛ هانیه... راستشو بگو. چی شده؟ +نگاهم رو دزدیدم.؛ مهم نیست فاطی... فقط باید استراحت کنی. فاطمه چند ثانیه به سقف خیره ماند. فاطمه: اون امیر کجاست؟ هانیه و حامی به هم نگاه کردند. فاطمه آرام چشم‌هایش را بست. فاطمه: فهمیدم... یه اشک از گوشه چشمم پایین اومد. فاطمه: حتی نیومده اینجاهم؟ هانیه نتواست چیزی بگوید. فاطمه لبخند تلخی زد. فاطمه: هرچی بیشتر به گذشته فکر می‌کنم... بیشتر دلم برای اون دختری می‌سوزه که با تمام وجود عاشقش بود... چون نمی‌دونست قراره یه روز اینجوری بشکنه... چند روز بعد‌ فاطمه از بیمارستان مرخص شده بود اما دیگر ان فاطمه سابق نبود. کمتر حرف می‌زد...کمتر می‌خندید... و بیشتر وقت‌ها فقط به یک نقطه خیره می‌شد. یک شب، وقتی همه خواب بودند، روی تخت نشست و قاب عکس کوچکی را در دست گرفت.عکس مادرش... همان مادری که سال‌ها پیش از دستش داده بود. اشک‌هایش یکی یکی روی قاب می‌چکید. فاطمه با صدای گرفته زمزمه کرد؛
مامان... خیلی خستم...
کاش بودی...
کاش یه بار بغلم می‌کردی و می‌گفتی همه
چی درست میشه... اما اتاق فقط در سکوت فرو رفته بود. آسوده: رفتم خونه هانیه اینا تا به فاطمه سر بزنم.. وقتی قیافه فاطمه رو دیدیم بعضی شدم. آسوده: عزیزم... فاطمه: سرم رو پایین انداختم. آسوده با چشمانی اشک‌آلود روبه‌رویش نشست.؛ منو ببخش... فاطمه :متعجب نگاش کردم. آسوده: نتونستم ازت محافظت کنم... اشک روی گونه‌های زن جاری شد. آسوده: اما این بار نمیذارم تنها بمونی. فاطمه دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها در آغوش آسوده گریه کرد. آنقدر گریه کرد که نفسش بند آمد. گریه‌ای برای تمام دردهایی که سال‌ها در دلش دفن کرده بود... |چند هفته بعد...| با کمک آسوده و هانیه و حامی، مراحل طلاق انجام شد. روزی که آخرین برگه را امضا کرد، دست‌هایش می‌لرزید. نه از عشق... بلکه از خاطراتی که روحش را زخمی کرده بودند. امیر: پس واقعاً تمومش کردی؟ فاطمه: تو خیلی قبل‌تر تمومش کرده بودی. امیر: فاطمه... فاطمه: دیگه هیچ حسی ندارم وقتی اسممو از زبون تو می‌شنوم. امیر: می‌تونی منو ببخشی؟ فاطمه: بعضی زخما می‌بخشن... ولی هیچ‌وقت خوب نمی‌شن. امیر: ... فاطمه: خداحافظ امیر. وقتی از ساختمان بیرون اومدم، باد سردی صورتم را نوازش کرد. هانیه دستم را گرفت. + تموم شد فاطی. فاطمه: به آسمون نگاه کردم. تموم شده بود... اما زخم‌هام هنوز نفس می‌کشن. |چند ماه بعد..‌| فاطمه تصمیمش را گرفت. می‌خواست برود دور... خیلی دور... جایی که هیچ‌کس گذشته‌اش را نشناسد. استانبول... روز پرواز...‌هانیه با چشم‌های خیس او را در آغوش گرفت. + قول بده فراموشم نکنی. فاطمه: مگه میشه؟ (با بغض و خنده) - هر وقت دلت گرفت زنگ بزن. فاطمه سر تکان داد. آسوده: رفتم جلوش و فقط زمزمه کردم؛ خوشبخت شو دخترم... این بار واقعاً خوشبخت شو... فاطمه:نتونستم اشکم رو نگه دارم. یکدفعه صدای خورشید رو شنیدم یکدفعه از پشت محکم بغلم کرد. خورشید: نرو تورخدا... فاطمه: اگه بمونم، هر روز بیشتر از قبل می‌شکنم. خورشید: پس ما چیکار کنیم؟ فاطمه: منتظرم بمونید... همون‌جوری که من منتظر روزای خوب می‌مونم. خورشید: می‌ترسم بری و دیگه مثل قبل نخندی... فاطمه: من برمی‌گردم قشنگم. خورشید: قول میدی؟ فاطمه: قول میدم. فاطمه: خداحافظ به همه... امیدوارم وقتی برگردم، دیگه اون آدم شکسته نباشم🙂.؛ و با آخرین نگاه، همه‌شون رو از نظر گذروندم. نمی‌خواستم بیشتر از این موندنشون رو ببینم... چون می‌ترسیدم پشیمون بشم. آروم ازشون فاصله گرفتم و بعد از اعلام پروازم، به سمت هواپیما راه افتادم. و هواپیما بلند شد. از پنجره به شهر زیر پام نگاه کردم شهری که تموم خاطرات‌ تلخم رو توش گذاشته بودم. زیر لب زمزمه کردم؛ مامان... دارم برمی‌گردم پیش خانواده‌مون... فقط کاش تو هم اونجا منتظرم بودی... و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، با قلبی شکسته اما امیدوار، چشم‌هایش را بست... اما نمی‌دانست در فرودگاه استانبول، دیدار با پدر و خواهر و برادری که سال‌ها از حقیقت زندگی‌اش بی‌خبر بودند، قرار است زخم‌های قدیمی را دوباره باز کند... {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}
فرشته. . .🛐💘 22 ساله. . .🛐💘 ناخون‌کار🛐💘 خواهر فاطمه و فرید🛐💘 عشق بی حد و مرز🛐💘
دستم خورد عکس امیر رو فرستادم🗿💔.
فرید. . .✨💆🏻‍♀ 27 ساله. . .✨💆🏻‍♀ مدیر شرکت 💆🏻‍♀✨ برادر فاطمه و فرشته✨💆🏻‍♀ عشق بی حد و مرز✨💆🏻‍♀