eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
203 دنبال‌کننده
931 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها 💆🏿‍♀️. عضو جمعیت نویسندگان📖 | 📝𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝛦𝛅հ૭հ𝛣𝛊𝛨𝛼𝛛𝛐𐌼𝛼ર𝛇.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁴ + هیچی فقط یکم احساساتی شدم همین. فاطمه: لبخند کمرنگی
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁵ |چند ساعت بعد| فاطمه: چشم‌هام رو باز کردم… انگار خواب نبود، از یک فاصله‌ی طولانی برگشته بودم. صدای مهماندار تو فضای هواپیما پیچید؛ • هواپیما در حال فرود در فرودگاه استانبول است. اسم استانبول که توی گوشم نشست… قلبم لرزید. انگار چیزی درونم از قبل می‌دونست این لحظه ساده نیست. بعد از این همه سال… قرار بود برگردم. قرار بود دوباره “خونه” رو ببینم. اما من نمی‌د.نستم خونه هنوز هم منتظرم هست یا نه… چمدونم را برداشتم. پاهام روی زمین فرودگاه که نشست، انگار روی خاطره‌ها قدم گذاشتم. نگاهم ناخودآگاه بین جمعیت دوید. هر صورت، هر سایه… برای یک لحظه امیدوارم می‌کرد، بعد ناامید. دنبال یه چیز بودم… نه فرشته، نه فرید… دنبال بابام. دلم قبل از چشم‌هام اون رو صدا می‌زد. تا اینکه ناگهان… صدایی آشنا، از دل شلوغی شنیدم؛ فرشته: فاطی! سرم را برگردوندم… و دنیا برای چند ثانیه لرزید. اشک بی‌اجازه توی چشم‌هام نشست. قبل از اینکه حتی حرفی بزنم، فرشته خودش را به من رسوند و محکم بغلم کرد. بدنش می‌لرزید. فرشته: دلم برات تنگ شده بود… فاطمه: منم… منم هر روز… هر روز دلتنگتون بودم…؛ نفس‌هامون قاطی شد. انگار سال‌ها فاصله، تو همون آغوش کوتاه جمع شد. بعدش فرید اومد طرفم. فرید: خوش اومدی آبجی کوچولوی من… لبخندش نصفه بود. بغلش کردم… و برای چند ثانیه حس کردم هنوز چیزی از “خانواده” سر جاش مونده برام. اما… نگاهم دوباره کشیده شد به جمعیت. بی‌اختیار.اجباری. یک بار… دو بار… سه بار… هیچ. هیچ آشنایی که باید اونجا می‌بود. صدام آرام شکست، و گفتم؛ بابا کجاست؟ لبخند فرید محو شد… فرشته نگاهش را دزدید. و همون لحظه… قلبم افتاد جایی که دیگه نتونستم برش دارم. فاطمه: بابا… نیومده؟ فرشته: فاطی… فاطمه: راستشو بگید. فرید: کار داشت… وگرنه حتماً میومد. فاطمه: آها.؛ (لبخند زدم). فاطمه: اشکالی نداره… کارشه دیگه.؛ نگام افتاد به زمین. فرشته دستم را گرفت، محکم‌تر از همیشه. فرشته: به خودت نگیر… فاطمه: چرا؟. فرشته:چیز... فاطمه: ولش کنید… بریم خونه.؛ راه افتادیم. اما هر قدم… انگار از روی خاطره‌ای رد می‌شدم که دیگه زنده نبود. هوا سرد نبود… اما درونم یخ زده بود.‌ من برگشته بودم…بعد از سال‌ها… اما وقتی به آسمون نگاه کردم فهمیدم خونه، همیشه فقط یک ساختمون نیست… و خونه‌ی من… انگار دیگه منتظرم نبود. {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}