eitaa logo
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
202 دنبال‌کننده
946 عکس
123 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ کم‌بده لف‌ندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁵ |چند ساعت بعد| فاطمه: چشم‌هام رو باز کردم… انگار خواب ن
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. ‌𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁶ انگار دیگه منتظرم نبود. درِ خونه که باز شد... بوی همون خونه‌ی قدیمی اومد توی صورتم. همون دیوارها... همون راهرو... همون قاب عکس‌هایی که سال‌ها پیش جلوی چشمم بودن. فقط یه چیز فرق کرده بود...‌من دیگه جزئی ازشون نبودم. فرشته لبخند زد. فرشته: رسیدیم خونه فاطی... فاطمه:اره..؛ نگاهم ناخودآگاه افتاد به سالن. و اونجا... بابام روی مبل نشسته بود. برای یه لحظه قلبم واستاد. سال‌ها منتظر این لحظه بودم. هزار بار توی ذهنم تصورش کرده بودم. فکر می‌کردم تا منو ببینه بلند میشه... بغلم می‌کنه... یا حداقل لبخند می‌زنه. اما هیچکدومش اتفاق نیفتاد. فقط سرش رو از روی تلویزیون بلند کرد. یه نگاه کوتاه. خیلی کوتاه. بعد دوباره نگاهش برگشت سمت صفحه تلویزیون. بابای‌فاطی(جاوید): اومدی؟ انگار یه نفر سیلی زد توی صورتم. لبخندم خشک شد. فاطمه: سلام بابا... جاوید: سلام. فاطمه:همین قدر سرد. همین قدر غریبه. فرشته با نگرانی نگاهم کرد. فرید اخماش رفت تو هم. اما بابا انگار اصلاً چیزی نمی‌دید. انگار مهمون اومده بود... نه دخترش. آروم جلو رفتم. فاطمه: خوبی؟ بابا: بد نیستم. فاطمه:قلبم داشت آروم آروم خرد می‌شد.؛ دلم برات تنگ شده بود... بابا بدون اینکه نگاهم کنه گفت: جاوید: زندگی همینه. نفسم برید. فرید: بابا... اما بابا اجازه نداد ادامه بده. بابا: خسته‌س حتماً. بره استراحت کنه. نگاهش حتی یک ثانیه روی من نایستاد. فرشته دستم رو گرفت. فرشته: بیا فاطی... اما قبل از اینکه برم... نگاهم افتاد به قاب عکسی روی دیوار. یه عکس خانوادگی.همه توش بودن. بابا... فرشته... فرید... و جای من... خالی بود. انگار هیچ‌وقت وجود نداشتم. گلوم سوخت. اشک پشت چشمام جمع شد. اما نذاشتم بریزه. دیگه نه. دیگه نمی‌خواستم جلوی کسی گریه کنم. رفتم سمت اتاقم.در رو بستم. و برای چند ثانیه فقط به دیوار خیره شدم. این همون اتاق بود. همون تخت. همون پنجره. اما حسش فرق داشت. خیلی فرق داشت.‌‌صدای خنده‌ی فرشته و فرید از پایین میومد. صدای تلویزیون هم بود.‌ و صدای بابا... که راحت داشت حرف می‌زد.با همه... جز من. روی تخت نشستم. دستم رفت سمت قلبم. هنوز درد می‌کرد. هنوز امیدوار بود. و همین بدترش می‌کرد. چند دقیقه بعد صدای در اومد. تق تق. فرشته:آروم وارد شدم. کنارش نشستم. فرشته: ناراحت شدی؟ خندیدم. اون خنده‌ای که بیشتر شبیه گریه بود. فاطمه: نه... فرشته: فاطی... فاطمه: من فقط نمی‌فهمم چی کار کردم که اینقدر ازم بدش میاد. فرشته:چیزی نگفتم. چون خودم هم جوابش رو نمی‌دونستم. یا شاید می‌دونستم... اما نمی‌خواستم بگم. فاطمه: به آسمون تاریک استانبول نگاه کردم. و برای اولین بار از لحظه‌ای که برگشته بودم... آرزو کردم کاش هنوز توی اون هواپیما بودم. جایی بین رفتن و رسیدن... چون بعضی وقت‌ها رسیدن... از گم شدن هم دردناک‌تره. {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}
با منی که بازی «رزیدنت ایول» رو تموم کردم درمورد ترس حرف نزن😂💆🏻‍♀🦦.