ممبر رایگان میخوای؟ آمارت بالای ۱۰۰ بود پیوی باش✨
@Tb_Sahel
پایان تبادلات گسترده ساحل🤌🏼
بنرها ده دقیقه بعد از ارسال پاک بشن،
بین تبادل پستی گزاشته نشه.
اینفو جهت دیدن شرایط:
https://eitaa.com/Info_Sahel
هدایت شده از 『𝑹𝒆𝒅 𝑴𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔』
866K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت
یکم بپکرم مایل به کمی صحبت؟!☕️
ناشناسمون
N:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_go3z5o3&btn=𝑹𝒆𝒅.𝑴𝒆𝒎𝒐𝒓𝒊𝒆𝒔
Ch: https://eitaa.com/GlasssHeart
جوین باش.🙃
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
دلترگباریمیخواد😐؟
ببخشید چنلو چک نکردم کلا واقعا شرمنده 🙃
عشق بی حد و مرز😌🪄
·.¸¸.·♩♪♫ هـرشـب هــܩــین مو00:00ـقع ڪـہ ܩـیـشــہ בل ܩـن پـیـش تـوعــہ♫♪♩·.¸¸.·
تــایـ00:00ــم فـداتـون،فــداے حـامــےمـون؛🌚
بــہ امـید بـهـتـر بـودن فـردامـون✨️🦢
💖⛓️00:00⛓️💖
فور؟ کمبده لفندعععع. 𓍼֪࣪ 𝑬𝒔𝒉𝒈𝒉 𝑩𝒊 𝑯𝒂𝒅 𝒐 𝑴𝒂𝒓𝒛.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁸ این حرف بابا از کت.کهای امیر برام بیشتر درد داشت. چون
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️.
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶⁹
اما نمیدونستم طوفان واقعی قراره شروع بشه..
بعدش بابا یچیزی گفت؛
جاوید: فکر کردی برگشتن یعنی چی؟
فاطمه: یعنی برگشتن به خونه.
جاوید: اینجا خونهی تو نیست.
فاطمه: پس کجاست خونهم؟
جاوید: جایی که ازش رفتی.
فاطمه: من فرار نکردم.
جاوید: همه همینو میگن.
فاطمه: من فقط بچه بودم!.
جاوید: حالا نیستی.
فاطمه: پس چی شدم؟
جاوید: کسی که دیگه جایی اینجا نداره.
فاطمه: یعنی هیچی؟
فرشته: بابا نه…
جاوید: ساکت.
فاطمه: من اومدم فقط بفهمم چی شده.
جاوید: قرار نیست بفهمی.
فاطمه: چرا؟ چون حق ندارم؟
جاوید: چون لازم نیست.
فاطمه: ولی من دارم له میشم از ندونستن.
فرید: بابا بس کن...
جاوید: تو دخالت نکن.
فرید: میکنم وقتی دارین نابودش میکنین.
جاوید: من دارم ازش محافظت میکنم.
فاطمه: محافظت؟ از چی؟
جاوید: از حقیقت.
فاطمه: حقیقت چی هست که از من پنهونه؟
جاوید: چیزی که اگه بدونی دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشی.
فاطمه: من الانم مثل قبل نیستم.
جاوید: دقیقا به خاطر همونه.
فاطمه: پس من برای چی برگشتم؟.
جاوید: اشتباه برگشتی.
فاطمه: یعنی باید دوباره برم؟.
جاوید: شاید.
فاطمه: حس میکردم تمام دنیا روی سرم خراب شد..
حتی بابام هم منو نمیخواست.
~~~
+ دلم برای فاطی تنگ شده بود. نمیدونستم حتی زندگی کنم.
ولی خوبیس این بود که میتونستم با حامی وقت بگذرونم.
حامی امروز نمیرفت استودیو.
منم رفتم سمتش.؛
عشقم🥺.
- جان دلم؟.
+ حوصلم سر رفته🥺.
- عوو بگردم.
دیگه اژیتنیس باهاش بازی کنی😂؟.
+نه نیس😔😭.
- باشه عزیزم.
توی آغوشم کشیدمش. و با موهاش ور رفتم. بعد چند دقیقه خیلی گرمم شد رفتم داخل اتاقم و یه شلوارک و رکابی پوشیدم و از اتاق زدم بیرون.؛
+بحبح.
-(خندیدم).
چیشده😂؟.
+ جذ..اب مننننننن.
- بله دیگه من جذا..ب تو نباشم جذ..اب کی باشم.
+ آقای صالحی دلبری بکنه برام😂💘؟.
- دستامو دور کمرش حلقه زدم.
و اونم دستاشو دور گردنم انداخت.
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}
ببخشیدبابتدیروزکهپارتندادم😔.
اخهروستابودم.