eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝 𝘽𝙞 𝙃𝙖𝙙 𝙤 𝙢𝙖𝙧𝙯.
194 دنبال‌کننده
594 عکس
76 ویدیو
32 فایل
"عشق بی حد و مرز"🖤🐈‍⬛ قصه‌ای است عمیق و پر فراز و نشیب، که در آن، دلدادگی و شور و اشتیاق، مرزهای عقل و منطق و حتی تاب‌آوری جسم و جان را پشت سر می‌گذارد. به قلم؛ᖴᗩTI 🗝️ ▪️آیدیم؛ @FATI023z #تابع_قوانین_ایتا 📝𝟬𝟵𝟳 عضو جمعیت نویسندگان📖
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا باید بشم عاشق اونی که منو اصلا نمیخوادم🥲🖤
چرا بین همه من اینهمه سادم...🥲🖤
🖤ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁶ مدیر:بله بفرمایید -رفتم سمت طراحی هام که بله باز این دختر مدیر منو کلفت خودش دونست رها:برام قهوه بیار -من کلفت توهم؟ رها:وظیفته گلم -یه پوزخندی زدم رها: یجوری بهش نگاه کردم که نگم -واقعا فکر کردی کی هستی؟ رها:تو فکر میکنی کی هستی؟تویی که یه دختر آواره بدبخت رو خانواده ات میدونی واسه من زبون باز نکن -یه اخمی کردم و موهاشو گرفتم رها:آییییی نکننن کمککککک بابااااا -مدیر اومد منو جدا کرد و سرم داد زد و منو رها رو برد اتاقش مدیر:چرا اینکارو کردی هانیه؟ -تا میخواستم دهن وا کنم رها شروع کرد به دروغ گفتن رها:بابا این دختر روان..یه داشتم باهاش حرف میزدم یهو موهامو گرفت -خندیدم مدیر این دخترتون استاد دروغ هاست😂 مدیر:خ...فه شی..د هردوتون -خودم رو جمع کردم مدیر:هانیه میتونی بری -چشم بلند شدم و رفتم سمت در اتاق و تا پام رو گذاشتم بیرون حرف مدیر به گوشم رسید حرف مدیر: دخترم این هانیه رو اذیت نکن بچه خانواده نداره دلم براش میسوزه -سریع از اتاق زدم بیرون و بغضی شدم اما بغضم رو قورت دادم رفتم سمت اتاق کارم و شروع کردم به طراحی کردن با حرص با کینه همه فقط دل‌شون برام میسوزه هیچکی خود من واقعی رو دوست نداره غیر فاطی همینجوری میکشیدم که خبر به گوشم رسید که فردا میریم مؤسسه منم بلند شدم و رفتم کتم رو برداشتم طراحی هام رو چپوندم توی کیفم و وسایلام رو برداشتم و از محل کارم زدم بیرون و ماشین رو برداشتم و رفتم پاتوقم جایی که خانواده ام تصادف کرد {رمان. . .🌚} {به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🍂}
🖤ࡃ̈̇ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬‌🖤 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷ -رفتم پاتوقم جایی که خانواده ام تصادف کرد و از ماشین پیاده شدم شروع کردم به زار زدن داشتم قدم میزدم و کنارش گریه میکردم یهو دست خودم نبود افتادم روی زانو هام و بیشتر شروع کردم به گریه کردن هر دقیقه گریه هام شدید تر از قبل میشدن داشتم گریه میکردم که یهو بارون گرفت بلند شدم و رفتم توی یه پارک نزدیک اونجا خیلی سرد بود منم لباسام نازک بود نشستم روی نیمکت پارک و از سرما مثل بید میلرزیدم گوشیمو در اوردم خاموش شده بود یکی دستش رو گذاشت روی شونم با ترس صورتم رو بردم سمتش...حا..می +چرا اینجا توی این هوای سرد نشستی؟ -هیچی مشکلی نی +ببینم تو گریه کردی؟ -نه بخاطر بارونه +کتم رو درآوردم و دادم بهش -نمیخواد خودت سردت میشه +نه مشکلی نیس -باش مرسی +نشستم کنارش -نشست کنارم ضربان قلبم هر دیقه تند تر می‌زد +هعییی -نکش +(خندیدم) چشم😂 -میتونم با گوشیت زنگ بزنم؟ +اره بفرما -گوشیشو داد بهم منم زنگ زدم به فاطی فاطمه:گوشیم زنگ خورد ناشناس بود جواب دادم -الو فاطمه:الو و درد تو کدوم گوری ای؟ نگرانت شدم -آروم باش من خوبم فاطمه:چرا با یه گوشی دیگه زنگ زدی؟ -گوشی حامیمه فاطمه:ها؟ -میگم گوشی حامیهههه فاطمه:اها اها باش فقط سریع بیا خونه -باش فاطمه:بای -قطع کرد گوشی رو دادم به حامی +میخوایی بریم خونه من؟ -با تعجب بهش نگاه کردم +چیزی شد؟ آخه گفتم توی این وضعت نمیتونی بری خونه فاطمه هم تورو ببینه دیگه حالت هرچی خودت میدونی -عا..چیز باش +خب ماشین داری؟ -اره +من ماشینم رو نیاوردم متاسفانه😔 -عا خب با ماشین من بریم؟ {رمان. ‌. .🌚} {به قلم | 𝗙𝗔𝗧𝗜✍️} {اصکی❌️🍂}
بریم فعالیت استیکر😍🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا