eitaa logo
𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
195 دنبال‌کننده
955 عکس
124 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
کلی‌ادم‌قبل‌تودیده‌چشام💞:)
𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
ولی‌آخ‌باصدات🛐:))))
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ࡃ‌ࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ‌ ၄‌ ܩܝ‌ܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷⁴ فرید: کلیدامو برداشتم؛ من برم خونه بابا... اگه دیر کردم نگران نشین. فاطمه: باشه. عرشیاس: برو داداش... منم یه کم می‌شینم بعد میرم. فرید: باشه، فعلاً. راستی عرشیاس مراقب این خانوم لجباز باش. فاطمه: ببینم به من گفتی لجباز؟ (با عصبانیت). فرید: نیستی؟ (باخنده). فاطمه: نه. نیستم. فرید: بله. درسته. خب دیگه من میرم. فاطمه: خدافظ. عرشیاس: خدافظ. فاطمه: صدای بسته شدن در اومد. عرشیاس: خب... (زیر لب). فاطمه: خب... عرشیاس: این «خب» گفتن خیلی خطرناکه‌هااگفته‌باشم. فاطمه: چرا؟ عرشیاس: چون بعدش آدم هیچ حرفی یادش نمیاد. یا شاید فقط من اینجوریم. فاطمه: خندیدم؛ نه. . درست میگی. عرشیاس: بالاخره خندیدی... داشتم فکر می‌کردم نکنه دکمه‌ی خندیدنت خرابه. فاطمه: نه شارژش تموم شده. عرشیاس: آها... پس باید بذاریمش تو شارژ. فاطمه: با چی؟ عرشیاس: با بستنی. فاطمه: بستنی؟ عرشیاس: آره... از نظر علمی ثابت شده هرکی بستنی بخوره، اخماش باز شده. فاطمه: کی ثابت کرده؟ عرشیاس: خودم. فاطمه: چه دانشمند معتبری. عرشیاس: لطف داری. فاطمه: دست به سینه شدم؛ حالا اگه من بستنی دوست نداشته باشم چی؟ عرشیاس: یه لحظه خشکم زد؛ آدم پیدا میشه بستنی دوست نداشته باشه؟ فاطمه: آره. عرشیاس: نه... قبول ندارم. فاطمه: چرا؟ عرشیاس: چون این دیگه انسان نیست. فاطمه: زدم زیر خنده؛ یعنی من انسان نیستم؟ عرشیاس: نه صبر کن... هنوز کامل تحقیق نکردم. فاطمه: باشه، تحقیق کن کو. عرشیاس: سوال اول... قُرمه‌سبزی یا قیمه؟ فاطمه: قرمه‌سبزی. عرشیاس: قبول... خب حالا سوال دوم... چیپس با ماست یا بدون ماست؟ فاطمه: با ماست. عرشیاس: ایول... نجات پیدا کردی. فاطمه: یعنی اگه بدون ماست می‌خوردم؟ عرشیاس: پرونده‌ت مستقیم می‌رفت دادگاه. فاطمه: خنده‌م بند نمیومد؛ تو همیشه اینقد الکی حرف میزنی؟ عرشیاس: نه... فقط وقتی طرف مقابلم می‌خنده. فاطمه: چرا؟ عرشیاس: چون خنده بهش میاد. فاطمه: یه لحظه ساکت شدم. عرشیاس: سریع گفت؛ عه... بازم جدی شدی. ببخشید. فاطمه: نه... فقط عادت ندارم یکی اینجوری حرف بزنه. عرشیاس: خب عادت می‌کنی. فاطمه: از کجا معلوم؟ عرشیاس: چون همسایه‌تم. فاطمه: یعنی هر روز قراره بیای اعصابمو خورد کنی؟ عرشیاس: دقیقاً. فاطمه: وای خدا... عرشیاس: نگران نباش. هفته‌ای یه روز مرخصی دارم. فاطمه: چه لطف بزرگی... عرشیاس: تازه اونم معلوم نیست. فاطمه: بالش روی مبل رو برداشتم و سمتش پرت کردم. عرشیاس: بالش رو تو هوا گرفت؛ عه‌عه‌عه... حمله؟ فاطمه: آره. عرشیاس: یعنی از الان جنگ شروع شد؟ فاطمه: خودت شروعش کردی. عرشیاس: باشه... ولی بدون من توی بالش‌بازی حرفه‌ای‌ام. فاطمه: مگه مسابقه هم داره؟ عرشیاس: آره... مقام دوم محلمونم. فاطمه: پس اول نشدی؟ عرشیاس: اول شدم... ولی مامانم گفت پز نده، گفتم دوم شدم. فاطمه: این بار از ته دل خندیدم. عرشیاس: همون‌طور که نگاش می‌کردم، ناخودآگاه لبخند زدم. فاطمه: چرا زل زدی؟ عرشیاس:‌عااا. نه چیز... داشتم مطمئن می‌شدم واقعاً می‌تونی بخندی... فاطمه: لبخندم آروم‌تر شد. عرشیاس: خب... همین بهتره. قیافه‌ی اخموت خیلی ترسناکه. فاطمه: دوباره بالش رو برداشتم؛ الان نشونت میدم ترسناک یعنی چی! عرشیاس: با خنده از جاش بلند شد؛ نه نه... من فقط شوخی کردم. فاطمه: دنبالش دویدم. عرشیاس: وایسا... همسایه. این رسم مهمون‌نوازیه؟ فاطمه: آره... مخصوص همسایه‌های پررو! عرشیاس: (خندیدم). من پرروعم؟! {رمان. . .🌚} {به قلم | FATI✍} {اصکی❌🐘}