عشق بی حد و مرز😌🪄.
·.¸¸.·♩♪♫ هـرشـب هــܩــین مو00:00ـقع ڪـہ ܩـیـشــہ בل ܩـن پـیـش تـوعــہ♫♪♩·.¸¸.·
تــایـ00:00ــم فـداتـون،فــداے حـامــےمـون؛🌚.
بــہ امـید بـهـتـر بـودن فـردامـون✨️🦢.
💖⛓️00:00⛓️💖
فورنده𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
برمپارتروبتایپم.
البتهتایپیدم بایداصلاحشکنم💞.
فورنده𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷⁶ یک ماه بعد. . به زبان فاطمه: یه ماه گذشته بود. یه ماهی
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️.
𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷⁷
فاطمه: چند دقیقه بعد، عرشیاس با دو تا لیوان چای برگشت.
مثل همیشه، لیوان موردعلاقهی من دستش بود.
همون لیوان سفیدی که دورش گلهای آبی داشت.
یه بار فقط گفته بودم از اون خوشم میاد... و از اون روز به بعد، هر بار همون رو جلوم میذاشت.
لیوان رو سمتم گرفت.
عرشیاس: بفرمایید خانوم بداخلاق.
فاطمه: مرسی.
عرشیاس: خواهش میکنم، فقط امروز لطفاً چاییو روم خالی نکن.
فاطمه: من همچین آدم خشنیام؟
عرشیاس: نه...
فقط سابقهت یکم نگرانکنندهست.
یه چشمغره براش رفتم.
لیوانمو برداشتم و یه قلپ خوردم.
مثل همیشه... نه زیادی داغ بود، نه سرد.
عرشیاس با یه لبخند ریز نگام میکرد.
فاطمه: چیه؟
عرشیاس: هیچی.
فاطمه: نه، یه چیزی هست.
عرشیاس: فقط داشتم فکر میکردم...
فاطمه: به چی؟
عرشیاس: اینکه هر روز چایی درست میکنم، هنوزم ازش ایراد نمیگیری.
فاطمه: چون خوبه.؛
عرشیاس همون لحظه با اغراق دستشو روی قلبش گذاشت.
عرشیاس: وای...
بالاخره یه تعریف ازت شنیدم.
فاطمه: ذوق نکن.
عرشیاس: دیر گفتی، ذوق کردم.
خندهم گرفت.
عرشیاس هم همون لحظه خندید.
چند ثانیه فقط صدای خندهی هر دومون توی خونه پیچیده بود.
یه لحظه سکوت بینمون افتاد.
از اون سکوتایی که دیگه عجیب نبود.
عرشیاس کنترل تلویزیون رو برداشت.
عرشیاس: خب... امروز فیلم ببینیم؟
یا دوباره میخوای مثل دفعهی قبل وسطش خوابت ببره؟
فاطمه: من خوابم برد؟
عرشیاس: آره.
فاطمه: دروغگو.
عرشیاس: به خدا.
وسط حساسترین صحنه، برگشتم دیدم خوابی.
فاطمه: تقصیر فیلمت بود.
عرشیاس: تقصیر فیلم نبود، تقصیر خودت بود.
فاطمه: نه خیر.
عرشیاس: شرط میبندم همین امروزم بخوابی.
فاطمه: اگه خوابم برد... هرچی تو بگی.
عرشیاس: جدی؟
فاطمه: آره.؛
عرشیاس با شیطنت لبخند زد.
عرشیاس: باشه...
پس از الان شاهد دارم.
فاطمه: اینجا غیر از ما دو نفر کسی نیست.
عرشیاس: اشکال نداره...
من خودم هم شاهدم، هم قاضی.
با خنده یه بالش برداشتم.
فاطمه: یه بار دیگه حرف اضافه بزنی...
عرشیاس: تسلیم، تسلیم...
من هنوز جوونم، نمیخوام با بالش کشته بشم.
فاطمه: خودت باعثشی.
عرشیاس: قبول...
ولی قیافهت موقع عصبانی شدن خیلی بامزه میشه.
همون بالش رو سمتم پرت کرد.
این بار به شونهم خورد.
عرشیاس: ارامممم.
فاطمه: حقت بود.؛
عرشیاس با خنده بالش رو برداشت و سمتم پرت کرد.
قبل از اینکه بخوره، گرفتمش.
فاطمه: فکر کردی هدفت خوبه؟
عرشیاس: نه...
فکر کردم شاید معجزه بشه.
خندیدم. .
و با خودم فکر کردم
چطور گیتار عرشیاس خنده هاش بوی چایی تازه دم چطور شده بودن یکی از اتفاق های خاص من؟
و عجیب این بود که...
دیگه نمیتونستم تصور کنم یه روز بیام اینجا و هیچکدومشون نباشن.
{رمان. . .🌚}
{به قلم | FATI✍}
{اصکی❌🐘}