فورنده𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
ࡃࡄࡐ߳ ࡅߺ߲ܢߺ࡙ ܟߺࡅ ၄ ܩܝܝ۬🤎🕯️. 𝐏𝐚𝐫𝐭. . .⁷⁷ فاطمه: چند دقیقه بعد، عرشیاس با دو تا لیوان چای برگشت.
᷼ ⏜ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤.
𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤•
ࡅ᳟ߺߺߊܝܝߺߺߺ𝟳𝟴.
فاطمه:چند لحظه فقط به بخار لیوان چای خیره مونده بودم.
همهچی زیادی آروم بود...
اونقدر آروم که دلم نمیخواست حتی یه ثانیهش تموم بشه.
همون موقع، صدای لرزش گوشیم روی میز بلند شد.
نگاهم افتاد به صفحه.
شماره ناشناس بود.
اخمامو جمع کردم.
عرشیاس: جواب نمیدی؟
فاطمه: نمیشناسمش.
عرشیاس: شاید کار مهمی باشه.
چند ثانیه به صفحه خیره موندم.
آخر سر تماس رو وصل کردم.
فاطمه: الو؛
هیچ صدایی نیومد.
خواستم تماس رو قطع کنم که...
صدای مرد: سلام... فاطمه.
یه لحظه...همهچی وایستاد.
نفسم توی سینه حبس شد.
اون صدا... محال بود یادم رفته باشه.
دستم دور گوشی محکم شد.
بیاختیار از جام بلند شدم.
عرشیاس با تعجب نگام کرد.
عرشیاس: چیزی شده؟
صدای مرد: فاطمه... منم.
چشمام آروم بسته شد.
زیر لب، خیلی آروم اسمشو زمزمه کردم.
فاطمه: دیار؟
دیار: آره... خودمم.
ضربان قلبم تند شده بود.
بعد از این همه سال...
بعد از این همه سکوت...
چرا...؟
فاطمه: چی میخوای؟
دیار: فقط... حرف بزنیم.
فاطمه: بین ما حرفی نمونده.
خواستم تماس رو قطع کنم که سریع گفت:
دیار: خواهش میکنم...
فقط یه دقیقه.همین یه دقیقه
میدونم ازم متنفری. میدونم حق داری. ولی...
اون چیزی که تو فکر میکنی، حقیقت نداره.
فاطمه: منظورت چیه؟
دیار: تو هنوزم فکر میکنی من به خاطر پول ترکت کردم... درسته؟
لبم لرزید.
همون جملهای بود که ماهها توی ذهنم تکرار شده بود.
همون چیزی که همیشه باورش کرده بودم.
اما... از کجا فهمیده بود هنوزم همین فکر توی سرمه؟
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای عرشیاس کنارم اومد.
عرشیاس: فاطمه... خوبی؟
دیار: فقط...قبل از اینکه هر تصمیمی بگیری...
یهبار یه بار حقیقتو برات بگم.
گلوم خشک شده بود. دستم روی دکمهی قطع تماس موند.
نه میتونستم حرف بزنم...
نه میتونستم تماس رو قطع کنم.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
گذشته، دوباره روبهروم ایستاده بود.
•┈••✾••┈•𖥨︪︩𝆬↬ ִ ۫ . ֗ ˑ ִ ۫ ּ 🛐.
𝕾𝖙𝖆𝖞 𝖙𝖚𝖓𝖊𝖉 𝖋𝖔𝖗 𝖙𝖍𝖊 𝖓𝖊𝖝𝖙 𝖕𝖆𝖗𝖙.
𝖓𝖊𝖛𝖎𝖘𝖆𝖓𝖉𝖊𝖍؛ 𝕱𝖆𝖙𝖎.
𝕮𝖔𝖕𝖞? 𝕾𝖆𝖞 𝖌𝖔𝖔𝖉𝖇𝖞𝖊 𝖙𝖔 𝖞𝖔𝖚𝖗 𝖈𝖍𝖆𝖓𝖓𝖊𝖑. .