eitaa logo
لف ندههه𝔼𝕤𝕙𝕘𝕙 𝔹𝕚 ℍ𝕒𝕕 𝕠 𝕞𝕒𝕣𝕫.
185 دنبال‌کننده
978 عکس
130 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 ꧁Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
   ִ  ۫  .  ֗    ˑ   ִ ۫  ּ    ۫    .  ִ֗ ۫  ּ   ִ  ۫  Eshgh Bi Had o Marz.       ִ  ۫  .  ֗    ˑ   ִ ۫  ּ    ۫    .  ִ֗ ۫  ּ   ִ  ۫  هـرشب همیـن موقــ00:00ــع ڪـہ میــشـہ בل مــن پیــش ِ توعـــہ تایــم ؋ـــבاے صالحـے🤏🏿 🖇🖤𝟎𝟎:𝟎𝟎🖤🖇
⏜‌ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜‌‌ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤. 𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤• ࡅ᳟ߺߺߊ‌ܝ‌ܝߺ‌ߺߺ𝟴𝟱. فاطمه: هنوز کنار ساحل نشسته بودم. دستام رو دور زانوهام حلقه کرده بودم و به موج‌هایی که جلو میومدن و دوباره آروم برمی‌گشتن نگاه می‌کردم. صدای دریا یه آرامش عجیبی بهم می‌داد. یه لبخند آروم و بی‌اختیار روی لبم نشست. خودمم نمی‌دونستم چرا با فکر کردن به عرشیا، دلم اینجوری گرم می‌شد. گوشیم رو از توی کیفم درآوردم. صفحه رو روشن کردم و چند لحظه به اسم عرشیا خیره شدم. انگار هنوز باورم نمی‌شد اون حرف‌ها رو بهش زده بودم. من... واقعاً بهش گفته بودم عاشقتم؟ چند ثانیه بعد گوشیم لرزید. عرشیا بهم پیام داده بود. عرشیاس: رسیدی ساحل؟ فاطمه: جواب دادم؛ آره... عرشیاس: تنهایی؟ فاطمه: آره چرا؟ عرشیاس: هیچی... فقط مواظب خودت باش. فاطمه: تو هم مواظب خودت باش عشقم. عرشیاس: عشقم؟ فاطمه: لبخندم بیشتر شد. یه لحظه خجالت کشیدم ولی باز هم جواب دادم؛ اره پس چی؟ عرشیاس: جالبه😂 فاطمه: خندم گرفت. گوشی رو یه لحظه جلوی صورتم گرفتم و زیر لب گفتم؛ خب خودت باعث شدی دیگه... گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره به دریا نگاه کردم. اما این بار... دریا دیگه شبیه قبل نبود. همون موج‌ها بودن... همون صدای آروم دریا... ولی یه چیزی توی قلب من عوض شده بود. انگار حالا وسط اون همه شلوغی یه نفر بود که فکر کردن بهش آرومم می‌کرد. ~ عرشیاس: وارد کافه شدیم. امیر و خشایار هنوز داشتن مثل دو تا بچه‌ سر به سرم میذاشتن. امیر: خب آقای عاشق... حالا که جواب مثبت گرفتی قدم بعدی چیه؟ عقد؟ عروسی؟ یا اول بریم شیرینی بدیم؟ عرشیاس: نشستم روی صندلی و منو رو برداشتم؛ قدم اول اینه که شما دوتا پنج دقیقه خ..فه شید. خشایار: پنج دقیقه؟! داداش تو زیادی از ما توقع داری. امیر: ما نهایتاً سی ثانیه می‌تونیم ساکت باشیم عرشیاس: یه نگاه سرد بهشون انداختم؛ پس همون سی ثانیه رو غنیمت بدونید. بیایید مثل بچه خوب به قهوه سفارش بدید میل کنیم خشایار: قهوه برای چی؟ الان دیگه باید آب قند بخوری فشار عاشقیته. امیر: تازه اگه قندت افتاد ما خودمون مسئولیت داریم... می‌ریم به فاطمه می‌گیم شوهرت از شدت عاشقی بیهوش شد عرشیاس: پوزخند زدم؛ خیلی بامزه‌اید. خشایار: ممنون بالاخره یکی باید توی این جمع باشه امیر: راستی... حالا کی قراره اولین قرار رو بذارید؟ عرشیاس: چند لحظه مکث کردم. خشایار: چرا ساکت شدی؟ نکنه مغزت داره برنامه‌ریزی می‌کنه؟ 🤡 امیر: بعید می‌دونم... این بشر تا حالا برای خرید نون هم برنامه‌ریزی نکرده 😂 عرشیاس: یه نگاه بهشون انداختم؛ گوشی‌مو برداشتم و یه پیام برای فاطمه نوشتم؛ فاطمه... فاطمه: جانم؟ عرشیاس: امشب وقت داری؟ فاطمه: برای چی؟ عرشیاس: می‌خوام ببینمت. فاطمه: کجا؟ عرشیاس: یه جای آروم... فقط من و تو. فاطمه: باشه... عرشیاس: گوشی رو پایین آوردم. امیر: چی شد؟ خشایار: جواب داد؟ عرشیاس: لبخند کمرنگی زدم؛ گفت باشه. امیر: بحح بحح اولین قرار رسمییی. کی قراره برای فاطمه ترک جدید بدی بیرون؟ خشایار: صبر کن ببینم... این همون عرشیاسیه که سه هفته پیش با دیدن اسم فاطمه هنگ می‌کرد؟ امیر: همونه. فقط سیستم عاملش عوض شده عرشیاس: خندیدم؛ شما دوتا واقعاً غیرقابل تحملید. خشایار: ولی ته دلت خوشحالی. عرشیاس: چند لحظه ساکت شدم. نگاهم روی صفحه‌ی گوشی موند. لبخندم محو نشد. ؛ مهم اینه که خودش قبول کرد. امیر: اووووه... شنیدید؟ آقای مغرور احساساتی شد😂 عرشیاس: سرمو بلند کردم و با یه نگاه بهش خیره شدم؛ امیر... امیر: بله قربان خ..فه شدم🗿 خشایار: ما فقط داریم خوشحالیتو جشن می‌گیریم داداش. عرشیاس: گوشی‌مو گذاشتم روی میز؛ ولش کنید... بیایید مثل پسرای خوب سفارش بدیم. خشایار: داداش یه قولی بده. عرشیاس: چه قولی؟ خشایار: همش پیش دختره پلاس نباشی. عرشیاس: یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم؛ بس کن خشایارعلییی🗿 امیر: من فقط یه سوال دارم... اگه عاشق شدی ما هنوز دوستاتیم یا باید برای ملاقاتت وقت قبلی بگیریم؟😂 عرشیاس: پوزخند زدم؛ اره همون دوستای عزیز خشایار: آخیش... پس هنوز جایگاهمون سر جاشه😂 «چند ساعت بعد». فاطمه: از کنار ساحل بلند شدم. شن‌های خیس روی لباسم مونده بود ولی اصلاً برام مهم نبود. چند لحظه همون‌جا وایستادم و به دریا نگاه کردم. یه نفس عمیق کشیدم. دلم عجیب آروم شده بود. انگار یه چیزی توی قلبم، بعد از مدت‌ها داشت دوباره جون می‌گرفت. به سمت خونه حرکت کردم قرار بود امشب باهم بریم بیروننن وایی لباس چی بپوشم؟ چه میکاپی کنم؟ کاش هانی اینجاا بودد . •┈••✾••┈•𖥨︪︩𝆬↬ ִ ۫ . ֗ ˑ ִ ۫ ּ 🛐. 𝕾𝖙𝖆𝖞 𝖙𝖚𝖓𝖊𝖉 𝖋𝖔𝖗 𝖙𝖍𝖊 𝖓𝖊𝖝𝖙 𝖕𝖆𝖗𝖙. 𝖓𝖊𝖛𝖎𝖘𝖆𝖓𝖉𝖊𝖍؛ 𝕱𝖆𝖙𝖎. 𝕮𝖔𝖕𝖞? 𝕾𝖆𝖞 𝖌𝖔𝖔𝖉𝖇𝖞𝖊 𝖙𝖔 𝖞𝖔𝖚𝖗 𝖈𝖍𝖆𝖓𝖓𝖊𝖑.