eitaa logo
فور؟ جبرانی𝗘𝒔𝒉𝙜𝙝 𝗕𝗂 𝗛ᗩժׁׅ݊ 𝑜 𝗠ꪖ͛ꪹɀ🖤
183 دنبال‌کننده
1هزار عکس
133 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 🌚Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ جبرانی𝗘𝒔𝒉𝙜𝙝 𝗕𝗂 𝗛ᗩժׁׅ݊ 𝑜 𝗠ꪖ͛ꪹɀ🖤
⏜‌ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜‌‌ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤. 𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤• ࡅ᳟ߺߺߊ‌ܝ‌ܝߺ‌ߺߺ𝟴𝟴. اتاق تاریک بود و تنها نور چراغ کوچ
⏜‌ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜‌‌ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤. 𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤• ࡅ᳟ߺߺߊ‌ܝ‌ܝߺ‌ߺߺ𝟴𝟵 مریم: حالا ببینیم وقتی حقیقت رو نصفه بشنون چقدر بهم اعتماد دارن... ~~~ 𝐇𝐚𝐧𝐢𝐞𝐡: دوباره رفتیم سمت یه دستگاه دیگه و چند دقیقه مشغول بازی شدیم. بعدش حامی یه دفعه ایستاد و به ساعتش نگاه کرد. + چی شد؟ - هیچی فقط فکر کنم دیگه باید کم‌کم بریم + نههههه هنوز زوده - زوده؟ + آره من هنوز کلی بازی نکردم - باشه پس فقط یکی دیگه + باشه لبخند زدم و دستش رو گرفتم و با هم رفتیم سمت یه بازی دیگه. بعد از اینکه بازی تموم شد حامی عروسکی که برام گرفته بود رو از دستم گرفت و گفت: - بده من نگهش دارم دستت خسته میشه. + نه خودم می‌گیرم - هانیه بده دیگه + نمی‌دممم - خندیدم و عروسکو از دستش گرفتم؛ خب حالا راحت شدی؟ + نه عروسکمو پس بده - وقتی سوار ماشین شدیم + حامیی - چیه؟ + خیلی بدجنسی - می‌دونم خندیدم و دوباره کنار هم راه افتادیم. چند دقیقه بعد رسیدیم جلوی ماشین. حامی در رو برام باز کرد. - بفرما خانوم + ممنون آقای جنتلمن سوار شدم و حامی هم نشست پشت فرمون همین که ماشین راه افتاد به عروسکی که روی پام بود نگاه کردم و لبخند زدم. + حامی؟ - جانم؟ + امشب واقعا خوش گذشت - منم خیلی خوش گذروندم + میشه دوباره باهم بیایم؟ - هر وقت بخوای لبخند زدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم چند دقیقه توی سکوت رفتیم بعد گوشی حامی زنگ خورد نگاهی به صفحه انداخت اما جواب نداد. + چرا جواب نمیدی؟ - الان حوصله ندارم + کیه مگه؟ - یه شماره ناشناس + شاید کار مهمی داشته باشه - بعدا زنگ می‌زنم سرم رو تکون دادم و دوباره به بیرون نگاه کردم. چند ثانیه بعد گوشی حامی دوباره زنگ خورد این بار حامی اخماش رو کمی درهم کشید. + حامی؟ - چیزی نیست + مطمئنی؟ - آره بابا +دیگه چیزی نگفتم چند دقیقه بعد حامی ماشین رو جلوی خونه نگه داشت. - رسیدیم + مرسی بابت امشب - قابلی نداشت در رو باز کردم و قبل از اینکه پیاده شم برگشتم سمتش. + حامی؟ - هوم؟ + خیلی دوستت دارم - لبخند ‌زدم؛ منم خیلی دوستت دارم چند قدم دور نشده بودم که صدای حامی رو شنیدم - هانیه! برگشتم سمتش. + جانم؟ - عروسکت +نگاه کردم دیدم عروسک دستشه - بیا بگیر +رفتم سمتش و عروسک رو از دستش گرفتم؛ حالا دیگه میرم. - برو + شب بخیر - شب بخیر هانیه به سمت ساختمان برگشت و وارد شد هنوز چند قدمی بیشتر برنداشته بود که صدای زنگ دوباره‌ی گوشی حامی بلند شد. حامی نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت. این بار نام «مریم» روی صفحه دیده می‌شد چند ثانیه بی‌حرکت به اسم خیره ماند، انگار دیدن دوباره‌ی این نام تمام آرامش آن شب را از او گرفته بود در نهایت نفس عمیقی کشید و تماس را پاسخ داد - الو؟ مریم: حامی... - چی می‌خوای؟ مریم: فقط می‌خوام یه چیزی رو بدونی - من دیگه هیچ کاری با تو ندارم مریم: پس چرا وقتی اسم من میاد اینقدر عصبی میشی؟ - چیزی نگفتم مریم: فردا یه چیزی به دست هانیه می‌رسه - چی؟ مریم: چیزی که بهتره خودت هم ببینیش - مریم دست از سر من و هانیه بردار مریم: من کاری با هانیه ندارم - پس چیکار میخوایی کنی؟ مریم: مشکل اصلی من تویی بای بایی؛ تماس رو قطع کردم حامی چند لحظه همان‌جا خشک شد نگاهش روی صفحه گوشی موند و ارام لــ..ـب زد: - مریم دیگه چی می‌خوای؟ چند مترر آن طرف تر مریم گوشی رو روی مبل گذاشت و با لبخند گفت:«فردا همه چی معلوم میشه..» •┈••✾••┈•𖥨︪︩𝆬↬ ִ ۫ . ֗ ˑ ִ ۫ ּ 🛐. 𝕾𝖙𝖆𝖞 𝖙𝖚𝖓𝖊𝖉 𝖋𝖔𝖗 𝖙𝖍𝖊 𝖓𝖊𝖝𝖙 𝖕𝖆𝖗𝖙. 𝖓𝖊𝖛𝖎𝖘𝖆𝖓𝖉𝖊𝖍؛ 𝕱𝖆𝖙𝖎.