دیشب توی پارک داشتم تمرین میکردم،
یک پسره که ظاهرش به خفتگیر ها میخورد اومد نزدیکم شد، من دریک حرکت نیمه انتحاری بهش سلام کردم و بهش شب بخیر گفتم،
اون هم یک لحظه خیلی تعجب کرد؛ دستشو آورد جلو و خواست بهم دست بده منم به گرمی دست دادم بهش.
برای چند لحظه باهم صحبت کردیم که اون منو کجا دیده و فلان.
بعد از اینکه ازم پرسید "داری تمرین میکنی؟بوکسوری؟" من متوجه شدم اون یکمی ترسیده ازم، البته من بهش گفتم که بوکسور نیستم ولی با فاصله ازم نشست و سیگارشو روشن کرد.
یه بار سوپر من با یه کودک فلج
یمنی کشتی گرفت و شرط بستن
بازنده شرتش رو روی شلوارش بپوشه
توی کتب ممنوعه نوشته
سید مجید موسوی یکبار
خورشید رو توی مسابقه
بهم خیره شدن شکست داد