دلم برات تنگ شده مامانبزرگ.
الان که رفتی تو آسمونا ازهمه ی راز هام اگاه شدی.
ولی اونجایی سوختم که تو مراسم عه ختمت میخواستم از دیگران بپرسم که تورو دیدن یا نه..
اما یهو به خودم میومدم و یادم میوفتاد زیر خروارها خاک خوابیدی.
راستی.. روزهای اخر خیلی خودمو به این در و اون در زدم که برای یکبارم که شده ببینمت. اما نشد.
همیشه حتی تو بدترین حالت ممکن از بابا میخواستی ناراحت نباشه. یه ماه پیش دیدی حالشو؟ اصلا فهمیدی من چی کشیدم وقتی تو اون وضعیت دیدمش؟
جواب منو بده. با توام. اصلا دیدی چطوری آتیش گرفت؟ دیدی 10 سال پیر شد؟ دیدی ذوب شد؟ دیدی کمرش شکست؟
ولی خیلی مراقبه کسایی که دوسشون دارید باشید. یهو مثل من به خودتون میاید میبینید برای دیدنشون یا باید بری بیمارستان، یا باید بری سره مزارشون.
تا حالا شده قلبتون تیکه تیکه بشه؟ شده تو حموم تیغ دستتون بگیرید که همه چیو تموم کنید؟ شده مرده باشین ولی زنده باشید؟ شده منتظر باشین خونه تخلیه شه که فقط جیغ بزنید؟ شده از سایه ی خودتون هم بترسید؟
عشــق مُقدّس؛
چیشد یهو؟ بازی هایی که میکردیم برات تکراری شده بود؟ اوکی. من چشم میزارم تو قایم شو. ۱٠؛۲٠؛۳٠؛۴٠؛۵٠
امروز که تو خونه تنها بودم، با صدای بلند برات آهویی دارم خوشگله خوندم. اما از وسطاش بغضم ترکید و ادامه شو برات با جیغ و گریه خوندم.
اصن صدامو میشنوی دختر کوچولوی من؟ اگه صدامو میشنوی برگرد.. نمیدونم تا کی قراره تو این وضعیت بدونی. 🥲
فردا قراره باهات مواجه شم اما اینبار متفاوت تر..
اینبار تصمیم گرفتم که دیگه بهت اجازه ندم باهام شوخی کنی، اسممو با لقب خاص صدا کنی، ازم در برابر دیگران دفاع کنی، نگران حالم بشی، نزدیکم بشی و دستمو بگیری.
ایناهمه صحنه هایی بودن که من پای هر کدوم مردم. چون میدونستم ما سهم عه همدیگه نیستیم. اما حیفه دلم.
البته.. کدوم دل؟ مگه دلی هم مونده؟😄
مگه اصن میدونی که بعداز اینکه سعی میکنم باهات بد رفتاری کنم چقدر گریه میکنم و از خودم متنفر میشم؟
اما دیگه نمیذارم با رفتارای محبت آمیزت بیشتر از اینا منو بشکنی و باعث آزاره روحم بشی.
_دوستت دارم. قاتله روح عه من:))
🪐_ روز 28 ام، از آخرین ماه از چهارمین سال عه قرنه 14💔