eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
385 دنبال‌کننده
205 عکس
72 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ همرآه مآ باشید.🖤 ه‍ــوات‍ـــو داری‍ـــــم ، ه‍ــــم‍ــــه ج‍ـــــا ک‍ــــن‍ــــارت‍ــــی‍ــــم✨🤍 مالک : @Faty_021_12 کدمون:📝𝟭𝟬𝟯 "عضو جمعیت نویسندگان📖 "
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:51…🖤 چند نفر با چوب اومدن شیشه های ماشینو شکستن و فرار کردن.... باران:😖 علیرضا:خوبی؟؟ علیرضا از ماشین پیاده شد ولی اونا دیگه رفته بودن.. باران:علیرضاااا علیرضا بیا بشین تو ماشینن بیااا [خونه سوگند] سوگند:میلاد میلاد:جانم سوگند:برا فردا برنامه ریختی؟! میلاد:آره دورت بگردم تو نگران هیچی نباش من همشو اوکی کردم فقط تو مراقب خودت و نینی کوچولومون باش سوگند:باشه😂 [ماشین علیرضا] باران:علیرضا تو واقعا نمیخوای زنگ بزنی به پلیس؟ علیرضا:زنگ میزنم......... باران:پس کیی؟! علیرضا:زنگ میزنم...ولی باران:ولی چی علیرضا اومدن شیشه های ماشینتو ریختن رو سرت بعد تو اینجا داری معطل میکنیی علیرضا:دفه اول نیس آخه باران:یعنی چی!! علیرضا:ماجرا داره من وقتی بچه بودم بابام یه قتل انجام داد باران:😐 علیرضا:....که از عمد نبود.... باران:خو چرا نگفتی به من... علیرضا:آخه بعدش بابام اعـ..دام شد ولی خانواده کسی که به قتل رسیده بود دست از سرمون برنداشتن و تازه بدبختی های ما شروع شد...... باران:نکنه ماجرای اینم همونه😑 علیرضا:آره ولی حالا این قضیه باید هر چه زود تر تموم شه من نمیخوام آسیبی به تو برسه باران بیا زود تر عقد کنیم باران:عقد کنیم مثلا اینا مزاحم تو نمیشن؟! علیرضا:چرا ولی میخام هر چی که میشه مال خودم باشی باران:هوفف.... [شرکت] گندم:آقای مهندس وقت داری یه ساعت؟! حامی:من برای شما همیشه وقت دارم! گندم:عیشششش حالم به هم میخوره اینطوری حرف نزن حامییی حامی:وا😐 گندم:بلند شو بریم جلسه داریم حامی:میدونم بریم [بیرون شرکت] گندم و حامی میخواستن سوار ماشین بشن که ماشین علیرضا اینا رسید گندم:یاااا خدااا چیشدههه علیرضا:سلام هیچی بابا😂 حامی:داداش ماشین چرا اینطوریه😳 باران:سلام گندم:سلام چیشده آخهه باران:هیچی بابا چند تا وحـ..شی اومدن شیشه ماشینو شکوندن😒 گندم:وااا حامی:خب شما هم همینجوری وایسادین نگا کردین؟؟😐 علیرضا:خب حالا برات تعریف میکنم..بیاین بریم داخل حامی:ما داریم میریم باران:کجا گندم:جلسه داریم شما برین داخل باران:باشه خدافظ [جلسه] گندم:سلام حامی:سلام منشی:سلام حامی:با آقای باقری جلسه داریم منشی:آقای صالحی درسته؟ حامی:بله منشی:آقا گفتن بهتون بگم این قرارداد فسخه گندم:بلههه؟؟؟؟ منشی:خانوم قرار داد لغو شده حامی:ولی با ما درباره این موضوع هیچ صحبتی نکردن گندم:مگه بچه بازیه ما چند ماهه داریم زحمت میکشیممم منشی:بفرمایید خواهش میکنم حامی:بیا بریم گندم:یعنی چی بریم حامییی حامی:بیا بریم ولش کن [ماشین حامی] گندم:چرا بیخیال شدی حامی ما چند ماهه داریم رو این پروژه کار میکنیممم این همه زحمت کشیدیم بعد حالا اینا اومدن فسخش کردننن!!! حامی:میدونم ولی الان بحث کردن فایده نداره باید بفهمیم چرا لغو شده گندم:آخه بدون هیچ توضیحییی؟؟ حامی:بزار امشب به باقری زنگ میزنم باهاش صحبت میکنم ببینم قضیه چیه عجله نکن.... ادامه⃢ دارد...🤍🖤
برم یکی دیگه تایپ کنم
عی بابا🦦
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cu2rwto&btn=مشترک.رزا،.میسو سلام عشقاااا هستین یه ناشناس بریم مشترک منو میسو عه کویر نشه
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:52…🖤 [شرکت] صدای قدم های گندم تو راهروی شرکت پیچیده بود،پوشه پروژه تو دستش بود و عصبی داشت غر میزد گندم:من هنوزم باورم نمیشه فسخش کردن!! حامی:منم ولی بازم باید با باقری صحبت کنم نگران نباش [دفتر حامی] علیرضا:سلام چیشد چه زود برگشتی! حامی:قرار دادو فسخ کردن علیرضا:چیی؟!!قراردو فسخ کردن؟به همین راحتی؟! حامی:چیبگم والا علیرضا:حامی یعنی چی حامی:نمیدونم باید با باقری حرف بزنم من احساس میکنم فقط یه اتفاق نیست چون هم شرکت ما خیلی قویه هم شرکت باقری نمیشه همین طوری که علیرضا:چیبگم... حامی:حالا شیشه های ماشین تو چرا شکسته بود علیرضا:«ماجرا رو تعریف کرد» حامی:که اینطور پس بازم اونان علیرضا:آره ولی این دفه نگران بارانم حامی:حتما به پلیس خبر بده علیرضا:باشه [دفتر گندم] تق تق🚪 باران:میتونم بیام داخل؟ گندم:آره بیا باران:چیشد؟خوبی؟ گندم:مرسی تو خوبی باران:نه منظورم اینه خیلی بی حوصله ای😂 گندم:باقری قرار دادو خیلی راحت فسخ کرد باران:😐😐 گندم:انگار ما اینجا بیکاریممم چند ماهه شب و روز داریم کار میکنیم پروژه جلو بره حالا که به یه جایی رسیدیم لغوش کردنننن«داد» باران:آروم باش این حتما یه بهونست احتمالا یه چیز دیگه پشتشه گندم:چه چیز دیگه ای میتونه باشه مگه فسخ قرارداد به این راحتیه بعدشم ما یه شرکت معمولی نیستیم خیلی قوییم خیلی اونا نمیتونن به همین سادگی در رن از زیر کار باران:شایدم نمیخوان در برن! گندم:چی؟............یعنی...یعنی تو فکر میکنی کسی خواسته ما حذف شیم؟! باران:احتمالش هست.... گندم:ـــــــــــــــ باران:نگران نباش هرچی هم بشه کسی نمیتونه مارو حذف کنه! گندم:🙃 حامی:سلام گندم:سلام زنگ زدی به باقری؟ حامی:نه هنوز گندم:پس زود تر زنگ بزن دیگه حامی حامی:باشه ولی تو خودتو نگران نکن دورت بگردم من گندم:اوکی حامی:باران خانوم شما هم مواظب خودتون باشین علیرضا رفت به پلیس اتفاق صب رو بگه باران:باشه گندم:فداتشم یلحظه بیا حامی:چشم گندم:با تو نیستم که😐🤣 باران:با منه😂 حامی:😑😑😑😑برم محو شمم گندم:🤣🤣 باران بیا [دفتر باران] گندم:بنظر من زود تر عقد کنین دیگه باران:باشه😂 گندم:آفرین دختر خوب😂 [دفتر حامی] نور نارنجی غروب از پشت پنجره افتاده بود روی میز حامی تنها نشسته بود و گوشی تو دستش بود بوق...📞 آقای باقری:الو؟ حامی:سلام آقای باقری،صالحی ام آقای باقری:آها آره سلام آقای صالحی خوب هستین حامی:ممنون،مزاحم شدم خواستم بگم اگه میشه امشب همو یه جایی ببینیم آقای باقری:اممم چرا که نه باشه من یکم بعد میام شرکت شما حامی:باشه ممنون قط کرد.. [نیم ساعت بعد] [دفتر حامی] حامی:بفرمایید بشینید آقای باقری:ممنون بفرمایین شما حامی:آقای باقری ما صب برای جلسه اومدیم شرکت شما ولی منشیتون گفتن قرار دادمون فسخ شده بدون هیچ توضیحی! آقای باقری:میدونم.... حامی:یعنی چی این کارا مگه این قرارداد میتونست به این راحتی لغو بشه!!!! آقای باقری:باور کن دست من نیست!از بالا دستور دادن اسم پروژتون حذف بشه... حامی:ـــــــمنظورتون از ادارس؟ آقای باقری:نه،انگار یه شرکت جدید میخاد جایگزین شما بشه به اسم رافین که اونا با مدیر کل هماهنگ کردن حامی:چی؟! آقای باقری:من دیگه بیشتر از این نمیتونم بگم ولی شنیدم یه قرارداد بزرگ دارن با یه شریک خارجی...احتمالا میخان شما کنار بزنین! حامی:غلـ..ط کردن میخان ما کنار بزنیم...مگه تو خواب ببینن آقای باقری:یه نصیحت برادرانه....ازشون فاصله بگیر،به نظر میاد اون شرکت میخاد کثیف کاری هایی راه بندازه...خدافس آقای باقری رفت و حامی دستشو گذاشت رو سرش و به فکر فرو رفت... تق تق🚪 گندم:سلام،باقری چی گفت؟ حامی:گندم..‌انگار یه بازی بزرگ تر شروع شده..این فسخ قرار داد نیست یه توطئه است.... ادامه⃢ دارد...🤍🖤