ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
نه خب حق دارن ولی قول میدم از فردا بهتون پارت بدم✨🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:59…🖤
گندم:میبینی چه بهت میاد؟🙂
حامی:خیلی بدی
علیرضا:وایی داداش مواظب باش یهو گریت نگیره ها🤣
حامی:علی بسه😐
جانا:بیا صورتتو تمیز کنم الان تو عکسا عین دلق.ک..ا میوفتی پسر🤣
حامی:من خودم دست دارم😑
گندم:من میرم صورتم.و بشورم بیام
حامی:منم میام
گندم:کجا میای؟😐
حامی:باشه برو
[ده دقیقه بعد]
گندم:تموم آر..ایش..م خراب شد از دست تو حامی
حامی:من چیکار کنمممم
سوگند:بیاین عکس بندازیم😃
پروانه:بچها اول پذیرایی بکنین بعد هر کار میخواین!مهمونا منتظرن
حامی:والا کیک که داغون شده😑
گندم:نترس ما فکر اینجاشم کردیم این کیک اصلی نیس😂
سوگند:«کیکو آورد»
بفرمایید
گندم:مرسی
«کیکو بریدن و پذیرایی کردن»
سعید:خب کادو هارو کی باز میکنین حوصلمون سر رف😒
جانا:اونم به وقتش الان میخام بدونم شما دو تا چطور عا.ش..ق هم شدین
گندم:چیی؟
حامی:عامممم🙄
گندم:من که اصلا چیزی یادم نمیاد😌
حامی:منم الان دهن.م پره نمیتونم حرف بزنم🤭
سوگند:اینا همش بهو..نس جانا توجه نکن
جانا:بله میدونم😒ولی الان دیگه بهو..نه ای ندارین توضیح بدین ببینم آقا حامیی
حامی:من؟چرا من گندم اول عا.ش..ق شد🙁
گندم:مننننن؟؟؟😳
حامی:بله بگو دیگههه
گندم:من چرا باید بگم😐
جانا:لااقل بگین کی اول به اون یکی گف عاش..قشه؟
حامی:من
گندم:حاامیی
همه:😂😂
گندم:عه سوگند کجا رف؟
حامی:نمیدونم
گندم رفت دنبال سوگند
[حیاط]
گندم:سوگندم؟
سوگند:عه گندم چرا اومدی برو داخل پیش مهمونا
گندم:تو چرا اومدی بیرون؟!سرده هوا سرم.ا میخوری
سوگند:حال..م بد شد اومدم هوا بخورم
گندم: نی نی کوچولو داره شلو..غی میکنه😂
سوگند:آره دیگه😂
گندم:بیا بیا بریم داخل هوا سرده سرما میخوری ق.ربون.ت برم من
سوگند:باشه
[داخل]
لیلا:بفرمایین کادو ها آمادن
گندم:خب آقا حامی
اول کادوی بزرگ تر ها
ادامه⃢ دارد...🤍🖤
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:59…🖤 گندم:میبینی چه بهت میاد؟🙂 حامی:خیلی بدی علیرضا:وایی داداش مواظب
این یکی
برم یکمم به تکالیفم برسم بعد باز بیام بتایپم🌚
میگویند هر قلمی که بر کاغذ میرود، اثری جاودان میسازد؛ و هر کلمهای که با عشق بسته شود، پلی است میان دلها. ما در «کانون نویسندگان»، بیش از آنکه یک مجموعه باشیم، خانوادهای از عاشقان حرف و واژهایم که سالهاست در کنار هم، تاریخچهای از احساس را رقم زدهایم✨
امروز، روزی است که تقویم ادبیات ما، بر صفحهای تازه و طلایی ایستاده است. رسیدن به نقطهی «صدتایی شدن» برای ما تنها یک عدد نیست؛ بلکه تجلیگر صد سال (یا دههها) تلاشِ بیوقفه، رنجهای شیرینِ نوشتن، و شادیهای عمیقِ خوانده شدن است. هر کدام از ما، تار و پود این فرشِ ظریفِ ادبی هستیم و این عددِ زیبا، گواهی بر پایداری و زنده بودنِ این عشق مشترک است!
این جشنِ دوچندان، هدیهای است به تمام کسانی که باور دارند قلم، تنها ابزار نیست؛ بلکه سلاحی برای صلح، دارویی برای دردهای دنیاست و پناهگاهی امن برای روحهای خسته. به پاسِ تمام لحظاتی که در سکوت نوشتیم و با صدای بلند زندگی کردیم، امروز همگیمان گرد هم آمدهایم تا این میوهی شیرینِ صبر و وفاداری را بچشیم🎀
صدتایی شدنِ ما، آغازِ فصلی نوین در کتابِ زندگی این کانون است؛ فصلی که در آن، هر داستانِ جدیدی، نویدبخشِ زیباییهای بیشتر است و هر قلمِ جدیدی، ضامنِ تداومِ این جریانِ زلال است🌱
اینجانب این لحظهی پرشکوه و افتخارآمیز را به تمامی اعضای دلسوز، نویسندگان خلاق، و همگانِ دوستدارِ ادبیات تبریک میگویم. امیدوارم همواره قلمهایتان روان و دلهایتان سرشار از شوقِ آفرینش باشد🫂✨
پایدار باشید ای همراهان راهِ کلمه. 🖋️✨🥂
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:60…🖤
حامی:نچ اول مال تو
گندم:چی...من؟نه نه من نه
حامی:چرا؟!
گندم:آخه خب من........
جانا:نه نه بزار اول مامان اینا بدن دیگه حامی جان😁
حامی:وا😐باشه
لیلا:بیا حامی جان کادوی من و بابات
حامی:دست شما درد نکنه✨
گندم:مبارکه😁حالا اجازه بدین مامان پروانه اینا بدن
پروانه:بفرما پسر گلم کادوی من و امیر مشترک
جانا:اوو مبارکه☺️
حامی:مرسی خیلی لطف کردینن
علیرضا:داداش اینم کادوی من و باران دیگه ببخشید چیز برگی نیس😅
(نویسنده:آیفون ۱۷ چیز بزرگی نیستا🙄)
حامی:نه بابا این چه حرفیه خیلی زحمت کشیدین مرسی
سوگند:آقا حامی بفرما کادوی من و میلاد
حامی:مرسی مرسی دست همتون درد نکنه🤍
سوگند:موز.یک بزاریمم😁🤌🏼
[یک ساعت بعد]
همه مهمونا رفتن و فقط گندم و حامی و جانا و سعید موندن
گندم:حامی یه چند دقیقه صبر میکنی من یکم به باران کمک کنم بعد بریم؟
جانا:آره منم کمک میکنم زیاد ری.خت و پاش کردیم
باران:نهه بابا بلند شین برین دیوونه شدین؟😐
گندم:آقا نمیشه که همینجوری ول کنیم بریم همه زحمتا میوفته گردن شما
باران:اصلا فکرشم نکنین بابا فکر علیرضا بود دیگه اینجا بگیریم مهمونیو شما برین من فردا به خدمتکار میگم میاد مرتب میکنه
جانا:اوکی پس
گندم:پس ما بریم فعلا
باران:برین☺️
حامی:مرسی بابت مهمونی
علیرضا:خواهش میکنم داداش تولدتم مبارک
حامی:مرسی
[حیاط]
جانا:سعید تو برو خونه من امشب میرم خونه حامی
سعید:باشه من رفتم
حامی:خونه من میای چیکار بچ..ه؟!
گندم:منم میام امشب خونت
حامی:وا خونه من چخبره؟😐
جانا:عه چقد حرف میزنی مگه من نمیتونم یه شب خونه داداشم بمونم گندمم که زنته دل.ش برات ت.نگ شده میخاد شب پیش تو بخابه
حامی:اوکی بیاید
[ویلا باران]
باران:خب علی بریم؟
علیرضا:میری خونه خودت؟!
باران:آره میشه تو هم بیای؟
علیرضا:باشه😁
باران:بزا کیفمو بردارم بریم....خب بریم😂
[خونه سوگند و میلاد]
سوگند:آیییی🤢
میلاد:چیشد نف..سم؟!خوبی؟
سوگند:آره ولی د..رد دارم...
میلاد:آها😂قر..بون خودت و اون نی نی کوچولو برم من😂راستی حالا اسمشو چی میخای بزاری؟
سوگند:نمیدونم تو دوس داری چی بزاریم؟
میلاد:عاممممم.....نمیدونم مغزم الان کار نمیکنه🤣
سوگند:آفرین بهت😂
[خونه حامی]
حامی:بزارید درو باز کنم برید داخل همینجوری سرتونو انداختین کجا میرین😐
جانا:آره آره باز کن👈🏼👉🏼😁
حامی:از خدا براتون طلب عقل میکنم🤦🏻♂️
«درو باز کرد»
حامی تا درو باز کرد یه کسیو دید که خشکش زد...
سارا:حامییی🥺
حامی:سا..سارا😳
ادامه⃢ دارد...🤍🖤