میگویند هر قلمی که بر کاغذ میرود، اثری جاودان میسازد؛ و هر کلمهای که با عشق بسته شود، پلی است میان دلها. ما در «کانون نویسندگان»، بیش از آنکه یک مجموعه باشیم، خانوادهای از عاشقان حرف و واژهایم که سالهاست در کنار هم، تاریخچهای از احساس را رقم زدهایم✨
امروز، روزی است که تقویم ادبیات ما، بر صفحهای تازه و طلایی ایستاده است. رسیدن به نقطهی «صدتایی شدن» برای ما تنها یک عدد نیست؛ بلکه تجلیگر صد سال (یا دههها) تلاشِ بیوقفه، رنجهای شیرینِ نوشتن، و شادیهای عمیقِ خوانده شدن است. هر کدام از ما، تار و پود این فرشِ ظریفِ ادبی هستیم و این عددِ زیبا، گواهی بر پایداری و زنده بودنِ این عشق مشترک است!
این جشنِ دوچندان، هدیهای است به تمام کسانی که باور دارند قلم، تنها ابزار نیست؛ بلکه سلاحی برای صلح، دارویی برای دردهای دنیاست و پناهگاهی امن برای روحهای خسته. به پاسِ تمام لحظاتی که در سکوت نوشتیم و با صدای بلند زندگی کردیم، امروز همگیمان گرد هم آمدهایم تا این میوهی شیرینِ صبر و وفاداری را بچشیم🎀
صدتایی شدنِ ما، آغازِ فصلی نوین در کتابِ زندگی این کانون است؛ فصلی که در آن، هر داستانِ جدیدی، نویدبخشِ زیباییهای بیشتر است و هر قلمِ جدیدی، ضامنِ تداومِ این جریانِ زلال است🌱
اینجانب این لحظهی پرشکوه و افتخارآمیز را به تمامی اعضای دلسوز، نویسندگان خلاق، و همگانِ دوستدارِ ادبیات تبریک میگویم. امیدوارم همواره قلمهایتان روان و دلهایتان سرشار از شوقِ آفرینش باشد🫂✨
پایدار باشید ای همراهان راهِ کلمه. 🖋️✨🥂
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:60…🖤
حامی:نچ اول مال تو
گندم:چی...من؟نه نه من نه
حامی:چرا؟!
گندم:آخه خب من........
جانا:نه نه بزار اول مامان اینا بدن دیگه حامی جان😁
حامی:وا😐باشه
لیلا:بیا حامی جان کادوی من و بابات
حامی:دست شما درد نکنه✨
گندم:مبارکه😁حالا اجازه بدین مامان پروانه اینا بدن
پروانه:بفرما پسر گلم کادوی من و امیر مشترک
جانا:اوو مبارکه☺️
حامی:مرسی خیلی لطف کردینن
علیرضا:داداش اینم کادوی من و باران دیگه ببخشید چیز برگی نیس😅
(نویسنده:آیفون ۱۷ چیز بزرگی نیستا🙄)
حامی:نه بابا این چه حرفیه خیلی زحمت کشیدین مرسی
سوگند:آقا حامی بفرما کادوی من و میلاد
حامی:مرسی مرسی دست همتون درد نکنه🤍
سوگند:موز.یک بزاریمم😁🤌🏼
[یک ساعت بعد]
همه مهمونا رفتن و فقط گندم و حامی و جانا و سعید موندن
گندم:حامی یه چند دقیقه صبر میکنی من یکم به باران کمک کنم بعد بریم؟
جانا:آره منم کمک میکنم زیاد ری.خت و پاش کردیم
باران:نهه بابا بلند شین برین دیوونه شدین؟😐
گندم:آقا نمیشه که همینجوری ول کنیم بریم همه زحمتا میوفته گردن شما
باران:اصلا فکرشم نکنین بابا فکر علیرضا بود دیگه اینجا بگیریم مهمونیو شما برین من فردا به خدمتکار میگم میاد مرتب میکنه
جانا:اوکی پس
گندم:پس ما بریم فعلا
باران:برین☺️
حامی:مرسی بابت مهمونی
علیرضا:خواهش میکنم داداش تولدتم مبارک
حامی:مرسی
[حیاط]
جانا:سعید تو برو خونه من امشب میرم خونه حامی
سعید:باشه من رفتم
حامی:خونه من میای چیکار بچ..ه؟!
گندم:منم میام امشب خونت
حامی:وا خونه من چخبره؟😐
جانا:عه چقد حرف میزنی مگه من نمیتونم یه شب خونه داداشم بمونم گندمم که زنته دل.ش برات ت.نگ شده میخاد شب پیش تو بخابه
حامی:اوکی بیاید
[ویلا باران]
باران:خب علی بریم؟
علیرضا:میری خونه خودت؟!
باران:آره میشه تو هم بیای؟
علیرضا:باشه😁
باران:بزا کیفمو بردارم بریم....خب بریم😂
[خونه سوگند و میلاد]
سوگند:آیییی🤢
میلاد:چیشد نف..سم؟!خوبی؟
سوگند:آره ولی د..رد دارم...
میلاد:آها😂قر..بون خودت و اون نی نی کوچولو برم من😂راستی حالا اسمشو چی میخای بزاری؟
سوگند:نمیدونم تو دوس داری چی بزاریم؟
میلاد:عاممممم.....نمیدونم مغزم الان کار نمیکنه🤣
سوگند:آفرین بهت😂
[خونه حامی]
حامی:بزارید درو باز کنم برید داخل همینجوری سرتونو انداختین کجا میرین😐
جانا:آره آره باز کن👈🏼👉🏼😁
حامی:از خدا براتون طلب عقل میکنم🤦🏻♂️
«درو باز کرد»
حامی تا درو باز کرد یه کسیو دید که خشکش زد...
سارا:حامییی🥺
حامی:سا..سارا😳
ادامه⃢ دارد...🤍🖤
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:60…🖤 حامی:نچ اول مال تو گندم:چی...من؟نه نه من نه حامی:چرا؟! گندم:آخه
ایفون ۱۷ 🤣🤌🏻🤌🏻
کاش ماهم ازین دوستا داشتیم🦦🤌🏻
پاشین برین خونتون عه🔪
سارا؟سارا دیگه کیههه😱
چقدم لوسه ایش😒
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
بچها دوروز دیگه تولد یه فرشتس😃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:61…🖤
سارا:حامیییییی😭«ب.غ...لش کرد»
حامی:🫂🥺
گندم:آخیی چند وقت بود حامی سارا رو ندیده بود؟🥺
جانا:خیلی وقته🥲
حامی:دو..رت بگردم من خوبی؟🥺
سارا:اوهوم
[ده دقیقه بعد]
حامی:پس این بود کادوتون منو بگو که اونجا هی با خودم میگفتم اینا چرا هی بهونه میاوردن کادو نمیدادن😂
گندم:مگه حتما باید کادو بدیم؟😂
فهمیدم خیلی وقته سارا رو ندیدی با جانا اوکی کردیم بیاد ایران
حامی:مرسی🥺
سارا:دلم برات خیلی تنگ شده بودا🥲
حامی:من بیشترر
گندم:ولی حامی بهم نگفته بودی یه خواهر دیگه داری😒
حامی:واقعا من فک کردم بت گفتم!!
جانا:برو خداروشکر کن من بهش گفتم وگرنه الان زنت نبود دیگه آقا حامی😂
سارا:گندم خانوم شمام خوب دل داداش مارو بردی ها حامی آدمی نبود که عاشق بشه😂
گندم:واقعا؟
جانا:بله
حامی:خب دیگه بلند شیم بریم بخوابیم فردا وقت زیاد هس برا دیدن هم🥱
سارا:وا🙁
گندم:وا بزار دو دیقه ببینتت دیگه بچه چند ساله ندیدتت
حامی:منم دلم براش تنگ شده بود خب🙁
سارا:اوکی حله برو بخواب😂
حامی:شب بخیر😂
عه شما کجا میخابید
جانا:ما میریم خونه خودمون بابا فقط بزا سارا اینجا بمونه میترسم یهو ازت دورش کنم سکته کنین دوتاتونم😂
حامی:آفرین برو
گندم:خدافظ
حامی:تو هم میری؟!
گندم:آره شما راحت باشین من باید برم خونه خودم😂
حامی:باشه خدافظ😂
[فردا صبح]
سارا:سلام صب بخیر
حامی:سلام صب توام بخیر،رفتی چند سال موندی خارج لحجه خارجی گرفتی😂
سارا:واقعا؟
حامی:آره
سارا:مسخره😂
حامی:بیا صبونتو بخور
راستی تا کی اینجایی؟
سارا:تا بعد عروسیت
حامی:خب خوبه😂
سارا:به به آقا حامی چه کرده
[خونه باران]
علیرضا:بارانم آماده شدی؟
باران:آره آره بریم ببخشید منتظر موندی
علیرضا:عش..قم اگه تو نمیخای نیا ها من فقط باید زود تر برم تو شرکت کار دارم
باران:نه بابا میام دیگه یکم بعدم گندم میاد
[دم در]
باران:بزا درو قفل کنم بریم
غریبه:به به خانوم خو..شگله شما شو..هر داری؟
علیرضا:هوییی دفه آخرت باشه ها اینطوری حرف میزنی بله شو..هرش منم«عصبی»
غریبه:خب خوب شد چون اتفاقا من با خود تو کار دارم«چاق...وشو در آورد»
باران:علیییییی😰
علیرضا:چیکار میخای بکنی ها؟!
غریبه«چاق...و رو با یه مهارت برد طرف پهلوی علیرضا و فرار کرد»
باران:علیییییییییییییییییییی«جیغ»
علیرضا:«خو...ننننننن🩸🩸🤣»
[خونه حامی]
سارا:منم بیام شرکت؟
حامی:آره چرا که نه اگه دلت میخاد بیا
سارا:باشه وایسا لباسامو عوض کنم بیام😃
حامی:باشه😂
[شرکت گندم]
گندم:داشتم به کارا رسیدگی میکردم که باران زنگ زد
الو باران؟
باران:گندممم
گندم:یا خداا چیشدهع😳
باران:علیرضااااا😭
گندم:باران علیرضا چیییی درست حرف بزنن ببینممم
باران:چا.ق..و خوردهه😭😭
گندم:کدوم بیمارستانیننننن
باران:کسری
گندم:الان خودمو میرسونمم
ادامه⃢ دارد...🤍🖤