ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ² . . . < دم بیمارستان > حامی : آرمین تو
بح بح
بححححح بححححح
آفرین قشنگ بود🎀
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
با دختری که سرت حسوده بحث میکنی؟ احمق باید اونو بپرستی .
دِ لامصب پرستیدمش که منو فروخت 😒😂
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ . . .
<بیمارستان>
آهو آروم آروم چشاشو باز کرد،پرستار که متوجه تکون خوردنش شد سریع اومد بالا سرش.
پرستار:دختر جون حالت خوبه؟جایی از بدنت درد نمیکنه؟.
آهو:من....من کجام؟.
پرستار:بیمارستانی!خیالت راحت باشه.
فقط باید زود به خانوادت اطلاع بدیم شمارشونو بده تا بگم بهشون زنگ بزنن.
آهو:نمیـ...نمیخاد.
پرستار:ولی... .
آهو:گفتم نمیخاد!.
دستشو آروم برد سمت کیفش که کنار تخت بود،گوشیشو برداشت و شماره بهارو گرفت.
بهار:آهوو!کجایی تو دختررر؟مردم از نگرانی چرا جواب تلفوناتو نمیدیی.
آهو:بیا بیمارستان(آدرس بیمارستانو گفت)فقط زود بیا.
<نیم ساعت بعد>
بهار تا وارد بخش شد چشمش خورد به آهو و سریع رفت کنارش.
بهار:یا خدا چت شده تو اینجا چیکار میکنی؟!.
آهو:هیچی یادم نمیاد بهار...فقط یادمه داشتم برمیگشتم خونه که دو سه نفر ریختن سرمو و گرفتنم بعدشم هیچی.
بهار دست آهو رو گرفت و به صورتش خیره شد.
بهار:هزار بار بهت نگفتم مراقب خودت باش؟نگفتم شبا تنهایی این ور اون نرو؟.
آهو با بغض و عصبانیت برگشت طرف بهار.
آهو:خب چیکار میکردم؟!مگه من کسیو دارم؟مگه من کسیو دارم که مراقبم باشه؟هااا؟!.
بهار سکوت کرد،میدونست آهو چی داره میکشه.
بهار:این حرفو نزن....من هستم،مگه من مردم؟
آهو خندید.
آهو:تو رفیقمی،ولی خانوادم چی؟!من کسیو ندارم هیچ کسو ندارمم.
چند دقیقه ای سکوت تو اتاق حکم فرما شد.
آهو:اصلا اینا رو ول کن...فقط کی منو آورد بیمارستان؟کی پیدام کرد؟.
بهار:نمیدونم... .
خب دیگه من میرم بپرسم کی مرخص میشی.
آهو:اوکی.
<پنج دقیقه بعد>
بهار:پرستار گفت میتونی مرخص بشی.
آهو:جدی؟.
بهار:آره ولی گفت باید خوب استراحت کنی.
بهار:بیا پالتوتو بپوش بریم.
آهو با کمک بهار پالوشو پوشید و از اتاق اومدن بیرون.
<راهرو بیمارستان>
آهو:اگه میشه منو برسون خونه.
بهار:نخیر نمیشه.
آهو اخماش رفت تو هم.
آهو:بهار... .
بهار:امشب میای خونه ما.
آهو:چراا؟من قرار نیس کار خاصی کنم فقط میرم میخوابم همین فردا صبم بلند میشم میام کافه.
بهار:با این وضعی که تو داری میخای تنهات بزارم؟.
آهو:من خوبم.
بهار:نه نیستی.
آهو که نمیخواست بحث کنه یه نفس عمیق کشید.
بهار:ببین آهو...فعلا نباید تنها باشی،نه حال تو خوبه،نه خیال من میتونه راحت باشه.
آهو:مزاحمتون میشم.
بهار:مزاحم میشی؟😂بیا بیا بریم بابا.
<بیرون بیمارستان>
بهار ماشینو آورد نزدیک و آهو سوار شد و تکیه داد به صندلی و چشاشو بست.
بهار پشت فرمون نشست و قبل رانندگی یه نگاه به آهو انداخت.
بهار:حالت خیلی بده؟.
آهو:نه یکم خستم فقط.
بهار:میدونم.
ولی آهو از این به بعد هر جا خواستی بری یا با من میری یا خبر میدی.
آهو:باشه.
آهو سرشو تکیه داد به شیشه و ماشین حرکت کرد.
آهو:بهار...
بهار:جونم.
آهو:تو خوش شانسی.
بهار:چرا؟.
آهو خندید و نگاهش رو انداخت رو صورت بهار.
آهو:چون هر وقت بخای جایی بری یکی هست که بگه کجا میری.
بهار چیزی نگفت ولی فرمونو محکم فشار داد.
بهار:تو هم یکی داری.
آهو:کی؟.
بهار:من.
آهو:ممنونم🥺.
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ . . . <بیمارستان> آهو آروم آروم چشاشو
بفرمایین پارت ۳ تقدیم نگاهتون✨
رمان داریم چه رمانی 🤌🏻😌
آقای صالحی که اسم مستعارشون آرتین هست یه مافیای گردن کلفته با اخلاقی سرد و خشک که هیچکس جرعت نداره جلوش نفس بکشه البته قبلاً اینجوری نبوده...
آهو خانم هم یه دختر خوشگل و تو دل برو و مظلومه که گارسون کافه اس اما قراره سرنوشت شومی داشته باشه سرنوشتی که با حامی گره خورده... 🤍✨
https://eitaa.com/Hamim16