eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
357 دنبال‌کننده
204 عکس
77 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 کد نویسندگیمون : 103
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𓃠
با دختری که سرت حسوده بحث میکنی؟ احمق باید اونو بپرستی .
لف چرا ؟😒😔
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
لف چرا ؟😒😔
کسآیی لف میدن ک لیآقت این چنلو ندارن.
آخه من تا شما رو دارم غم ندارم که😔😂
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³ . . . <بیمارستان> آهو آروم آروم چشاشو باز کرد،پرستار که متوجه تکون خوردنش شد سریع اومد بالا سرش. پرستار:دختر جون حالت خوبه؟جایی از بدنت درد نمیکنه؟. آهو:من....من کجام؟. پرستار:بیمارستانی!خیالت راحت باشه. فقط باید زود به خانوادت اطلاع بدیم شمارشونو بده تا بگم بهشون زنگ بزنن. آهو:نمیـ...نمیخاد. پرستار:ولی... . آهو:گفتم نمیخاد!. دستشو آروم برد سمت کیفش که کنار تخت بود،گوشیشو برداشت و شماره بهارو گرفت. بهار:آهوو!کجایی تو دختررر؟مردم از نگرانی چرا جواب تلفوناتو نمیدیی. آهو:بیا بیمارستان(آدرس بیمارستانو گفت)فقط زود بیا. <نیم ساعت بعد> بهار تا وارد بخش شد چشمش خورد به آهو و سریع رفت کنارش. بهار:یا خدا چت شده تو اینجا چیکار میکنی؟!. آهو:هیچی یادم نمیاد بهار...فقط یادمه داشتم برمیگشتم خونه که دو سه نفر ریختن سرمو و گرفتنم بعدشم هیچی. بهار دست آهو رو گرفت و به صورتش خیره شد. بهار:هزار بار بهت نگفتم مراقب خودت باش؟نگفتم شبا تنهایی این ور اون نرو؟. آهو با بغض و عصبانیت برگشت طرف بهار. آهو:خب چیکار میکردم؟!مگه من کسیو دارم؟مگه من کسیو دارم که مراقبم باشه؟هااا؟!. بهار سکوت کرد،میدونست آهو چی داره میکشه. بهار:این حرفو نزن....من هستم،مگه من مردم؟ آهو خندید. آهو:تو رفیقمی،ولی خانوادم چی؟!من کسیو ندارم هیچ کسو ندارمم. چند دقیقه ای سکوت تو اتاق حکم فرما شد. آهو:اصلا اینا رو ول کن...فقط کی منو آورد بیمارستان؟کی پیدام کرد؟. بهار:نمیدونم... . خب دیگه من میرم بپرسم کی مرخص میشی. آهو:اوکی. <پنج دقیقه بعد> بهار:پرستار گفت میتونی مرخص بشی. آهو:جدی؟. بهار:آره ولی گفت باید خوب استراحت کنی. بهار:بیا پالتوتو بپوش بریم. آهو با کمک بهار پالوشو پوشید و از اتاق اومدن بیرون. <راهرو بیمارستان> آهو:اگه میشه منو برسون خونه. بهار:نخیر نمیشه. آهو اخماش رفت تو هم. آهو:بهار... . بهار:امشب میای خونه ما. آهو:چراا؟من قرار نیس کار خاصی کنم فقط میرم میخوابم همین فردا صبم بلند میشم میام کافه. بهار:با این وضعی که تو داری میخای تنهات بزارم؟. آهو:من خوبم. بهار:نه نیستی. آهو که نمیخواست بحث کنه یه نفس عمیق کشید. بهار:ببین آهو...فعلا نباید تنها باشی،نه حال تو خوبه،نه خیال من میتونه راحت باشه. آهو:مزاحمتون میشم. بهار:مزاحم میشی؟😂بیا بیا بریم بابا. <بیرون بیمارستان> بهار ماشینو آورد نزدیک و آهو سوار شد و تکیه داد به صندلی و چشاشو بست. بهار پشت فرمون نشست و قبل رانندگی یه نگاه به آهو انداخت. بهار:حالت خیلی بده؟. آهو:نه یکم خستم فقط. بهار:میدونم. ولی آهو از این به بعد هر جا خواستی بری یا با من میری یا خبر میدی. آهو:باشه. آهو سرشو تکیه داد به شیشه و ماشین حرکت کرد. آهو:بهار... بهار:جونم. آهو:تو خوش شانسی. بهار:چرا؟. آهو خندید و نگاهش رو انداخت رو صورت بهار. آهو:چون هر وقت بخای جایی بری یکی هست که بگه کجا میری. بهار چیزی نگفت ولی فرمونو محکم فشار داد. بهار:تو هم یکی داری. آهو:کی؟. بهار:من. آهو:ممنونم🥺. ادآمه دآرد.
رمان داریم چه رمانی 🤌🏻😌 آقای صالحی که اسم مستعارشون آرتین هست یه مافیای گردن کلفته با اخلاقی سرد و خشک که هیچکس جرعت نداره جلوش نفس بکشه البته قبلاً اینجوری نبوده... آهو خانم هم یه دختر خوشگل و تو دل برو و مظلومه که گارسون کافه اس اما قراره سرنوشت شومی داشته باشه سرنوشتی که با حامی گره خورده... 🤍✨ https://eitaa.com/Hamim16