🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ . . .
<داخل ماشین >
آهو : بهار میگما نمیخواد منو ببری خونتون منو برسون خونه خودمون
بهار : واااییی آهو تو دوباره افتادی رو دنده لج بازی
آهو: مامانم نگران میشه بهاررر
بهار : من خودم زنگ میزنم اجازتو از خاله طاهره « مامان آهو » میگیرم
آهو : باشه
<بهار زنگ میزنه به مامان آهو >
چند دقیقه بعد:
بهار : بیا آهو خانم مامانت اجازتو داد
آهو : خیله خب ، راستی بهار ! از بیمارستان نپرسیدی کی منو برده اونجا؟
بهار : چرا اتفاقا یادم رفت بهت بگم پرستاره میگفت یه پسره ای تورو آورده بیمارستان پسره میگفته خودش تورو نجات داده آورده اونجا
آهو : آهاااا
بهار : حالا ولش کن دیگه بهش فکر نکن مهم اینه که الان حالت خوبه ☺️
آهو : آره راست میگی فقط کاش میدونستم کی منو نجات داده
بهار : حالا چه فرقی میکنه هرکی بوده ، دمش گرم 😌
. . .
<داخل مهمونی >
حامی : آرمین ،چرا انقد کمیم؟
آرمین : بچه ها امشب یسریا رو دعوت نکردن ، مثل اینکه به چند نفر شک دارن
حامی : یعنی چی ؟ یعنی پلیسن ؟
آرمین : نه بابا حدس میزنیم بعضیا از تیم رقیب باشن ، می بینی حتی هاکان هم نیست.
قرار شده از این به بعد آدمایی که بهشون شک داریم رو داخل مهمونی های مهم دعوت نکنیم
حامی : خوبه ، خوبه که حواستون هست
< سر میز میشینن>
حامی : خب بچه ها مو*اد ها جاساز شده داخل کانتینر ها ، پس فردا کشتی ها راه میوفتن ، یسریا رو مشخص کردم که همراه جن*سا تا مقصد میرن و تحویلشون میدن و برمیگردن ، حواستون رو خوب جمع کنید نمیخوام هیچچچ اتفاقی بیوفته
آرمین : در ضمن بچه ها زیاد توی کشتی دور و بر بار ها رفت و آمد نکنین که کسی شک کنه ، پول جن*سام قبلا پرداخت شده فقط شما باید به شخصی که ما میگیم تحویلشون بدید
یادتون باشه از این معامله و این جلسه ها هم با هیچکس حرف نمیزنید خودتون هم دلیلشو میدونید
بفهمم کسی دهن لقی کرده کارشو تموم میکنم «نویسنده : برادر آرراامم ترر😒»
همگی: چشم
حامی : آفرین وقتی هم که برگشتین جایزتون پهلوی من محفوظه 👍
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ . . . <داخل ماشین > آهو : بهار میگما ن
پارت ⁴ تقدیم نگاه زیباتون ❤️
هدایت شده از بتمَـنـی
اد میخوام برای پاک کردن فور ها اگه کسی بود بیاد پی وی
@Heli_501
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵ . . .
<مهمونی>
آرمین:حامی.
حامی:ها.
آرمین:یکی از بچه ها الان خبر داد یکی از اونایی که بهش شک داشتیم توی اسکله دیده شده که داشته با مامورای گمرک حرف میزده.
حامی:بازی رو شروع کردن پس.
همه توجه کنین برنامه عوض شد!بار کانتینر ۳۰۲ رو خالی کنید و اونو خالی بفرستین،جن..سارو بزارید توی کانتینر ۴۰۵.
آرمین:نقشه خوبیه.
<خونه بهار>
آهو:سلام.
ترانه«مامان بهار»:سلامم عزیزمم خوش اومدیی.
آهو:مرسی خاله،ببخشید مزاحم شدم.
ترانه:مزاحم چیه خاله جان خونه خودته.
بهار:خب آهو تو برو بالا استراحت کن منم حالا میام.
آهو:باشه ببخشید.
آهو رفت بالا
ترانه:بهار آهو چرا رنگ صورتش پریده بود؟.
بهار:مامان حالش خیلی بده از بیمارستان آوردمش.
ترانه:وای خدا بد نده چیشده.
بهار:نمیدونم مامان نمیدونم... .
ترانه:بیا بیا یه چیزی ببر بخوره بچه حالش خیلی بد بود.
بهار:باشه،بابا کجاست؟.
ترانه:مثل همیشه ماموریت.
<اتاق>
بهار چند دقیقه بعد با یه سینی غذا رفت بالا،آهو رو تخت نشسته بود.
بهار:پاشو ببینم پاشو غذاتو بخور.
آهو:مرسی...ولی میل ندارم.
بهار:نه دیگه!نشد!مامانم بهم سپرده که حتما باید بدم بخوری.
آهو:دستش درد نکنه،ولی جدی میگم اصلا میل ندارم خستم.
بهار کنار آهو نشست و دستشو گرفت.
بهار:باشه...بخواب🙂.
<فردا صبح>
بهار:صب بخیر زیبا،چطوری؟.
آهو:صب بخیر،ممنون بهترم.
بهار:خب خداروشکر،حالا بلند شو بیا بریم پایین صبحونه.
آهو:ببخشید واقعا.
بهار:وا چرا،آهو چرا یجور رفتار میکنی انگار تازه با هم آشنا شدیم دفه اولت نیس که میای😐.
آهو:🙂.
<بعد صبونه>
بهار:حالت خوبه؟میخوای امروز نیای کافه؟.
آهو:نه اوکیم بریم.
بهار:باشه.
<کافه>
شعبانی«صاحب کافه»:سلام خانوما.
بهار:سلام آقای شعبانی.
آهو:سلام.
شعبانی:آهو چیزی شده؟.
آهو:امم فک کنم منظورتون آهو خانوم بود درسته؟.
شعبانی:ببین آهو خانوم..... .
بهار:آقای شعبانی فک نکنم الان وقت اینا باشه آهو حال خوشی نداره اگه اجازه بدین ما بریم سر کارمون.
شعبانی:باشه.
ادآمه دآرد.