eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
355 دنبال‌کننده
205 عکس
76 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 کد نویسندگیمون : 103
مشاهده در ایتا
دانلود
ببخشید دیر جواب دادم 😂😂
کی پارت میخواد ؟
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴ . . . <داخل ماشین > آهو : بهار میگما نمی‌خواد منو ببری خونتون منو برسون خونه خودمون بهار : واااییی آهو تو دوباره افتادی رو دنده لج بازی آهو: مامانم نگران میشه بهاررر بهار : من خودم زنگ میزنم اجازتو از خاله طاهره « مامان آهو » میگیرم آهو : باشه <بهار زنگ میزنه به مامان آهو > چند دقیقه بعد: بهار : بیا آهو خانم مامانت اجازتو داد آهو : خیله خب ، راستی بهار ! از بیمارستان نپرسیدی کی منو برده اونجا؟ بهار : چرا اتفاقا یادم رفت بهت بگم پرستاره می‌گفت یه پسره ای تورو آورده بیمارستان پسره می‌گفته خودش تورو نجات داده آورده اونجا آهو : آهاااا بهار : حالا ولش کن دیگه بهش فکر نکن مهم اینه که الان حالت خوبه ☺️ آهو : آره راست میگی فقط کاش میدونستم کی منو نجات داده بهار : حالا چه فرقی می‌کنه هرکی بوده ، دمش گرم 😌 . . . <داخل مهمونی > حامی : آرمین ،چرا انقد کمیم؟ آرمین : بچه ها امشب یسریا رو دعوت نکردن ، مثل اینکه به چند نفر شک دارن حامی : یعنی چی ؟ یعنی پلیسن ؟ آرمین : نه بابا حدس میزنیم بعضیا از تیم رقیب باشن ، می بینی حتی هاکان هم نیست. قرار شده از این به بعد آدمایی که بهشون شک داریم رو داخل مهمونی های مهم دعوت نکنیم حامی : خوبه ، خوبه که حواستون هست < سر میز میشینن> حامی : خب بچه ها مو*اد ها جاساز شده داخل کانتینر ها ، پس فردا کشتی ها راه میوفتن ، یسریا رو مشخص کردم که همراه جن*سا تا مقصد میرن و تحویلشون میدن و برمیگردن ، حواستون رو خوب جمع کنید نمی‌خوام هیچچچ اتفاقی بیوفته آرمین : در ضمن بچه ها زیاد توی کشتی دور و بر بار ها رفت و آمد نکنین که کسی شک کنه ، پول جن*سام قبلا پرداخت شده فقط شما باید به شخصی که ما میگیم تحویلشون بدید یادتون باشه از این معامله و این جلسه ها هم با هیچکس حرف نمیزنید خودتون هم دلیلشو میدونید بفهمم کسی دهن لقی کرده کارشو تموم میکنم «نویسنده : برادر آرراامم ترر😒» همگی: چشم حامی : آفرین وقتی هم که برگشتین جایزتون پهلوی من محفوظه 👍 ادآمه دآرد.
خوشگلایی که تازه اومدین خیلی خوش اومدین 🤍✨🫂
هوفف حوصلم سر رف😂 میاید یه چالش بریم؟!
پایان چالش مرسی از شرکت همتون
سلام صبحتون بخیر 🤍✨
برم بپارتم براتون💆🏻‍♀️
هدایت شده از بتمَـنـی
اد می‌خوام برای پاک کردن فور ها اگه کسی بود بیاد پی وی @Heli_501
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁵ . . . <مهمونی> آرمین:حامی. حامی:ها. آرمین:یکی از بچه ها الان خبر داد یکی از اونایی که بهش شک داشتیم توی اسکله دیده شده که داشته با مامورای گمرک حرف میزده. حامی:بازی رو شروع کردن پس. همه توجه کنین برنامه عوض شد!بار کانتینر ۳۰۲ رو خالی کنید و اونو خالی بفرستین،جن..سارو بزارید توی کانتینر ۴۰۵. آرمین:نقشه خوبیه. <خونه بهار> آهو:سلام. ترانه«مامان بهار»:سلامم عزیزمم خوش اومدیی. آهو:مرسی خاله،ببخشید مزاحم شدم. ترانه:مزاحم چیه خاله جان خونه خودته. بهار:خب آهو تو برو بالا استراحت کن منم حالا میام. آهو:باشه ببخشید. آهو رفت بالا ترانه:بهار آهو چرا رنگ صورتش پریده بود؟. بهار:مامان حالش خیلی بده از بیمارستان آوردمش. ترانه:وای خدا بد نده چیشده. بهار:نمیدونم مامان نمیدونم... . ترانه:بیا بیا یه چیزی ببر بخوره بچه حالش خیلی بد بود. بهار:باشه،بابا کجاست؟. ترانه:مثل همیشه ماموریت. <اتاق> بهار چند دقیقه بعد با یه سینی غذا رفت بالا،آهو رو تخت نشسته بود. بهار:پاشو ببینم پاشو غذاتو بخور. آهو:مرسی...ولی میل ندارم. بهار:نه دیگه!نشد!مامانم بهم سپرده که حتما باید بدم بخوری. آهو:دستش درد نکنه،ولی جدی میگم اصلا میل ندارم خستم. بهار کنار آهو نشست و دستشو گرفت. بهار:باشه...بخواب🙂. <فردا صبح> بهار:صب بخیر زیبا،چطوری؟. آهو:صب بخیر،ممنون بهترم. بهار:خب خداروشکر،حالا بلند شو بیا بریم پایین صبحونه. آهو:ببخشید واقعا. بهار:وا چرا،آهو چرا یجور رفتار میکنی انگار تازه با هم آشنا شدیم دفه اولت نیس که میای😐. آهو:🙂. <بعد صبونه> بهار:حالت خوبه؟میخوای امروز نیای کافه؟. آهو:نه اوکیم بریم. بهار:باشه. <کافه> شعبانی«صاحب کافه»:سلام خانوما. بهار:سلام آقای شعبانی. آهو:سلام. شعبانی:آهو چیزی شده؟. آهو:امم فک کنم منظورتون آهو خانوم بود درسته؟. شعبانی:ببین آهو خانوم..... . بهار:آقای شعبانی فک نکنم الان وقت اینا باشه آهو حال خوشی نداره اگه اجازه بدین ما بریم سر کارمون. شعبانی:باشه. ادآمه دآرد.