🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ³⁷ . . .
از زبان نویسنده :
(( تا چند روز خبری از حامی نبود و آهو حامی رو از اون شب بعد ندید ، آهو بدون اینکه خودش بداند منتظر آمدن حامی بود ، هروقت صدای در کافه می آمد آهو به هوای اینکه حامی آمده باشد با عجله به بیرون میرفت ، اما هر بار کس دیگری رو جای او میدید ،کم کم داشت ناامید میشد و به این فکر افتاد که شاید حامی او را فراموش کرده باشد یا از علاقهای که داشته پشیمان شده باشد ، اما با این حال آهو نمیتوانست از فکر کردن به حامی دست بردارد. آن پسر، تمام فکر آهو را از آن خود کرده بود .
آهو به آرامش و جدیتی که داخل چشمان حامی دیده بود فکر میکرد و اینکه هر وقت او داخل چشمان حامی زل میزد نمیتوانست به هر چیز و هر کس دیگری فکر کند ، انگار حامی در هنگام حضور خود او را وادار میکرد تمام ذهنش را وقف او کند و فکر چیزهای دیگر را در ذهنش راه ندهد ، همچنین آهو به رفتار باوقار و مهربانانه حامی فکر میکرد ، رفتارهای حامی برای آهو زیبایی خاصی داشت ! آهو بیشتر از هر چیز از یک خصوصیت حامی خوشش آمده بود ، اینکه او وقتی کسی را میدید که مزاحم آهو شده ، آنقدری عصبانی میشد که اگر میتوانست طرف را میکشت ، اما وقتی با خدا آهو حرف میزد جوری با او رفتار میکرد که انگار او تکه کریستال است و اگر او حرکت اضافهای انجام دهد آهو میشکند! آهو به لحن صدای حامی فکر میکرد ، به اینکه هر وقت حامی حرف میزد آهو آرامش میگرفت . در زندگی آهو همه طوری با او حرف میزدند که آهو همیشه استرس میگرفت و از همه چیز میترسید ، مادرش ،فامیلها و حتی دانیال ! هر وقت دانیال با او حرف میزد حالش بد میشد ، اما امان از وقتی که "حامی "با او حرف میزد ، هر وقت او لب به سخن باز میکرد آهو از تمام جهان غافل میشد . لحن صدای حامی آرامش عجیبی داشت انگار صدای او نت موسیقی بود ، از نظر آهو صدای حامی مانند موجهای دریا بود همانقدر آرامش بخش آهو حالا که فکرش میکرد میدید بدجور دلباخته او شده است ! چقدر دوست دارد حامی بیاید دستش را بگیرد و با هم به جایی دور بروند آن وقت او بنشیند و سرش را روی شانه حامی بگذارد و چشمانش را ببندد و از او بخواهد فقط با او حرف بزند و خود آهو هیچ نگوید ، آن وقت است که وجود آهو غرق در آرامش میشد و دیگر از استرس آیندهاش بیرون میآمد و فقط به حال فکر میکرد به خودش ، به حامی و به اینکه چقدر خوشبخت است که پسری مانند او پشتیبانش است و به او علاقه دارد آهو هر بار با این خیالها به فکر میرفت و هر بار با صدای بهار از جا میپرید که به اون نهیب میزد و آهو را از فکر و خیال در میآورد…)))
. . .
((بعد از چند روز الاخره اون چیزی که آهو منتظرش بود اتفاق افتاد آهو مثل همیشه کسل پشت صندوق نشسته بود که دید پسر بچهای که یک دسته بزرگ گل رز در دستاش بود وارد کافه شد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد به سمت آهو رفت))
پسر بچه : سلام خاله !
آهو :سلام آقا خوشگله ! جونم عزیزم؟
+خاله اینجا آهو خانم دارین ؟
-آهو خانومو چیکارش داری قربونت برم ؟
+هیچی ، یه کاری دارم باید به خودش بگم
-خب من آهو خانومم بگو کار تو قشنگم
+یه آقای مهربونی این نامه رو داد گفتش بدمش به شما
-یه آقایی؟ « نامه رو از بچه میگیره »
+بله
-اسمشو بهت نگفت؟
+نه گفت خودش نامه رو به خونه میفهمه من کیم همه این گلا رو هم از من خرید گفتش بدمشون به شما
- واقعا؟
+ آره خاله
- مرسی خاله قربونت بره ! « گلارو میگیره از از دستش »
((پسر بچه میره و آهو نامه رو باز میکنه))
متن نامه
----------------------------------------
فردا شب ساعت ۹ بیا رستوران قیطران
آدرس: ...
A
----------------------------------------
((آهو که فهمید فرستنده نامی حامی است به سرعت از کافه خارج شد تا شاید حامی هنوز آن بیرون باشد اما هرچه این طرف آن طرف را نگاه میکند کسی را نمیبیند ناراحت اما ذوق زده به داخل کافه برمیگردد غافل از اینکه حامی پشت دیواری در همان نزدیکیها ایستاده و او را تماشا میکند …))
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسابقه قدرت فندوم👌😮💨
با افتخار فندوم:(( حامیم(صالحی) ))
مــــــ🌙ــــــاه شب تارم، توکه باشی کنارم
دیگه غم مگه دارم؟! 🎶🎶
꧁قدرتتونو نشون بدید ꧁😮💨
هدایت شده از ♡ܩܝ၄ܝ ܟ۬ߺߊࡈߊߺܝߊܝߺ̈ߺߺ♡
عمل به قول ✨
چنل زیر تو امارِ۶۱۰ میزاره 🌀💘
زود جوین شو از دست نره🫀
https://eitaa.com/Mororkhatere
اصکی هم آزاده دیگه چی میخوای🎀👩🦯